گاهی آدم به خاطر عبور از مرحلهای چنان درد میکشد و تغییر میکند که دیگر خودش هم نمیتواند خودش را بشناسد
این پرنده غمگین هست اما هنوز ادامه میده، این پرنده خستهست اما ناامید نمیشه، این پرنده ناامید هم بشه دوباره سرپا میشه، این پرنده کارش ادامه دادنه، کارش محکم بودنه
این روزا تنها چیزی که میتونم دربارش صحبت کنم خستگیمه، خیلی خستم.
دوست دارم تنها دغدغه زندگیم درس خوندن باشه ولی نمیشه، هرروز یه اتفاق جدید یه بحث جدید دربارش رو به رومه که باید باهاش سروکله بزنم،این خسته کنندس.
وقتی یه پسر عاشق میشه رفتارش دقیقا عین بچهها میشه اما وقتی یه دختر عاشق میشه رفتارش دقیقا مثل یه مادره .
چجوری میشه به گذشته فکر نکرد وقتی تنها دلخوشیمون همینه که خاطرات رو مرور کنیم؟
هدایت شده از _ دܩـپــایـی ـخـــیس _
من خیلی حضور آدمی که " اولویت باشم براشو ، باهام مهربون باشه سرم داد نزنه بفهمه منو و ..." رو تو زندگیم نیاز دارم :))
هدایت شده از _ دܩـپــایـی ـخـــیس _
به خاطر تمام صمیمیت های بیجایی که با انسان های بیجا داشتم ، از خودم معذرت میخوام
خودم را قضاوت کردم دیدم یک آدم مهربانی نبوده ام من سخت، خشن و بیزار درست شده ام،
شاید اینطور نبودم تا اندازه ای هم زندگی و روزگار مرا اینطور کرد!