شایدم زندگی همینه، همین آدما و غمای قدیمی که انگار هیچوقت نمیخواد ازم جدا بشه و خداحافظی کنه، بعضی وقتا فکر میکنم اینجا دفن شدم و تو باتلاقِ خودم موندگارم.
بهم گفت: نترس، نباید بترسی، عشق فقط بخاطر اینکه ما از همدیگه دوریم و همو نمیبینیم تموم نمیشه"
سفر می خوام، طولانی، با حساب بانکی پر، بدون فکر کردن به روز برگشت، بدون هیچ گونه تماسی از هیچکس،بدون فضای مجازی...
بحث کردن با خانواده هیچوقت برام عادی نمیشه، هربار عصبانی، بی انرژی و شکسته میشم.