چقدر اشتباه کردم و چقدر همچنان اون اشتباهها رو ادامه میدم و چقدر اشتباه میکنم
گفتی زندگیم چطور بود؟ شبيه به چهار راه وليعصر، حدوداى ساعت هفت و نيم، هشت. شلوغ. پُر از آدم، آدمايى كه دارن از سركار و سر كلاس و سر قرار برميگردن. سرگرمم میکردن تا اینکه این حقیقت که همه ازم رد ميشن تا برسن خونشون خورد تو صورتم، هیچکس موندنی نبود و حالا بعد اين همه شلوغى و ولوله وقتى همه رسيدن خونه، شدم يه چهار راه وليعصر خلوتِ غمگينِ تنهای غریب. خیلی تنها. بیشتر از اون چیزی که فکرشو بکنی.
اینکه شما یک ماه قبل به این فکر میکردین که چقدر دارم با این آدم حال میکنم و چقدر میتونیم باهم روز خوب داشته باشیم و درست یک ماه بعد حتی رغبت نمیکنید بهشپیام بدید اصلا چیز عجیب و غریبی نیست. آدمها در یک ماه که هیچ، در عرض چند ساعتم میتونن ثابت کنن که چقدر اشتباه میکردیم.
بله من خیلی بیجنبم لطفا تو ارتباطتون با من تا حدممکن و حتی بیشتر، ادب و رعایت کنید و حد و مرزتونو بدونین .
یه آدمیم که دلم میخواد خیلی کارا بکنم
ولی تو یه بدنی که همش میخواد بخوابه گیر افتادم…
میدونی، خیلی وقته دیگه ناراحت نیستم، خوشحالم نیستم. یه حالی بین بودن و نبودن، نمیدونم با کدوم کلمه میشه بیانش کرد. شاید دیگه عادت کردم، عادت کردم به داشتن احساسهای اضافی.
حالش همیشه بهاری بود ،
یک لحظه آفتابی بود یک لحظه بارانی،
یهو طوفان میشد،
همه چیز را به هم میزد،
چند ثانیه بعدش جوری آرام بود که هیچکس نمیفهمید در دلش چیست.