حالش همیشه بهاری بود ،
یک لحظه آفتابی بود یک لحظه بارانی،
یهو طوفان میشد،
همه چیز را به هم میزد،
چند ثانیه بعدش جوری آرام بود که هیچکس نمیفهمید در دلش چیست.
بیاید یه جوری زندگی کنیم
که هرجا حتی اگه ادمی یک ساعت فقط کنار ما گذروند
تا اخر عمر که یاد ما بیفته بگه چقد مهربون بود چقد دوست داشتنی بود چقد با معرفتو خاکی بود بخدا این چیزا کنتور نمیندازه انقد به دور بریا و خانواده و دوستاتون سخت نگیرید.
من واقعاً الان حال زندگی رو ندارم. مرخصی بهم بدید؛ از کار، از خونه، از آدمها، از مغزم، از دنیا. امشب که خوابم برد یکی دو ماه بعد بیدارم کنید.
بعضی وقتا از شدت تلاش کردن و کار کردن برای آیندت به حدی خسته میشی که به یه استراحت طولانی نیاز داری که سر پا شی،
اما ی موقع هایی هست که میترسی استراحت کنی ،
هی میگی نکنه که یه موقع تلاشات نتیجه نده، اون خستگیه در نره یا نتونی دیگه مثل قبل تلاش کنی و دوباره خودتو بسازی...