eitaa logo
|شرقیِ‌غمگین|
2 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
214 ویدیو
5 فایل
^^
مشاهده در ایتا
دانلود
♡♡:♡♡
‏وقتی با کسایی که پشتشون حرف میزدین میگردین، خندمون میایه.
بیاید یه جوری زندگی کنیم که هرجا حتی اگه ادمی یک ساعت فقط کنار ما گذروند تا اخر عمر که یاد ما بیفته بگه چقد مهربون بود چقد دوست داشتنی بود چقد با معرفتو خاکی بود بخدا این چیزا کنتور نمیندازه انقد به دور بریا و خانواده و دوستاتون سخت نگیرید.
‏من واقعاً الان حال زندگی رو ندارم. مرخصی بهم بدید؛ از کار، از خونه، از آدم‌ها، از مغزم، از دنیا. امشب که خوابم برد یکی دو ماه بعد بیدارم کنید.
یه روز متوجه میشی که نداشتن خیلی بهتر از داشتنِ با اصرار.
بعضی وقتا از شدت تلاش کردن و کار کردن برای آیندت به حدی خسته میشی که به یه استراحت طولانی نیاز داری که سر پا شی، اما ی موقع هایی هست که میترسی استراحت کنی ، هی میگی نکنه که یه موقع تلاشات نتیجه نده، اون خستگیه در نره یا نتونی دیگه مثل قبل تلاش کنی و دوباره خودتو بسازی...
دلم می‌خواد یه تی‌شرت بگیرم روش بنویسم: احتیاط کنید. شنبه‌ها شکستنی است.
یه‌جوریم، نمیدونم. انگار که یه بخشي از من مرده، یه بخشیشم یجا جا مونده, نمیدونم کجا، هرجایي که احساس میکردم باید اونجا باشه رفتم، اما هیچ اتفاق خاصي نیوفتاد، فقط احساس خفگي میکردم. انگاري که احساس کنم همه‌ي من مرده و من فقط الکی دارم خودمو قانع میکنم‌ که هستم، که وجود دارم .
شاید ظاهرا می‌خندیدم یا بازی می‌کردم، ولی در باطن کمترین زخم زبان یا کوچکترین پیشآمد ناگوار و بیهوده ساعت‌های دراز فکر مرا به خود مشغول می‌داشت و خودم خودم را می‌خوردم.
باهم حرف بزنید ؛ آدمِ بالغ حرف میزنه و با برداشت‌های ذهنیش زندگی نمیکنه.
من از قهوه خوشم نمیاد. از شیرموز بیشتر لذت میبرم تا شیرکاکائو... بستنی زیاد مورد علاقم نیست غیر موارد خاص. آنچنان از پیتزا خوشم نمیاد. پفک و بیشتر دوست دارم تا چیپس! سیب زمینی سرخ کرده برام غذایی بهشتی نیست و بیشتر پخته میخورم. تا حالا هری‌پاتر ندیدم "شاید ببینم" خیلی چیزها تو مجازی ترند میشن و تو نمیتونی بگی نه این مورد علاقه من نیست! چون قراره با توهین روبه‌رو شی. یادمون رفته ما تو کارخونه درست نشدیم، در فکر و علاقمون قطعات یکسان بکار نرفته!
هدایت شده از ‹ خـزر ›
من آدمای زیادی رو از دست دادم . موقع رفتنِ همشون سردم شد . دست و پام یخ کرد و حالت تهوع گرفتم و دلم لرزید . حس میکردم داخلِ مغزم یه جنگی رخ داده و هیچکس قرار نیست ازش سالم بیرون بیاد . موقع رفتن تک تک آدمای زندگیم آهنگ غمگین گذاشتم و رفتم زیر پنجره اتاقم و پتو رو دورم پیچیدم تا شاید گرم شم و دلم کمتر بلرزه . همیشه هم وقتی مامانم از سرکار میومد میگفتم " مامان تموم تنم درد میکنه ، دارم میمیرم " هربار مطمئن بودم که دارم میمیرم ؛ نمردم . ولی هر آدم یه تیکه از قلبمو با خودش برد . الان فقط یه مقدار کمی از قلبم باقی مونده . آخرین نفری که بره این مقدار کمم میبره با خودش و من برای آخرین بار میرم زیر پتو و میگم : مامان من مُردم!