شاید ظاهرا میخندیدم یا بازی میکردم، ولی در باطن کمترین زخم زبان یا کوچکترین پیشآمد ناگوار و بیهوده ساعتهای دراز فکر مرا به خود مشغول میداشت و خودم خودم را میخوردم.
من از قهوه خوشم نمیاد.
از شیرموز بیشتر لذت میبرم تا شیرکاکائو...
بستنی زیاد مورد علاقم نیست غیر موارد خاص.
آنچنان از پیتزا خوشم نمیاد.
پفک و بیشتر دوست دارم تا چیپس!
سیب زمینی سرخ کرده برام غذایی بهشتی نیست و بیشتر پخته میخورم.
تا حالا هریپاتر ندیدم "شاید ببینم"
خیلی چیزها تو مجازی ترند میشن
و تو نمیتونی بگی نه این مورد علاقه من نیست! چون قراره با توهین روبهرو شی.
یادمون رفته ما تو کارخونه درست نشدیم، در فکر و علاقمون قطعات یکسان بکار نرفته!
هدایت شده از ‹ خـزر ›
من آدمای زیادی رو از دست دادم . موقع
رفتنِ همشون سردم شد . دست و پام یخ
کرد و حالت تهوع گرفتم و دلم لرزید .
حس میکردم داخلِ مغزم یه جنگی رخ
داده و هیچکس قرار نیست ازش سالم
بیرون بیاد . موقع رفتن تک تک آدمای
زندگیم آهنگ غمگین گذاشتم و رفتم زیر
پنجره اتاقم و پتو رو دورم پیچیدم تا
شاید گرم شم و دلم کمتر بلرزه . همیشه
هم وقتی مامانم از سرکار میومد میگفتم
" مامان تموم تنم درد میکنه ، دارم
میمیرم " هربار مطمئن بودم که دارم
میمیرم ؛ نمردم . ولی هر آدم یه تیکه از
قلبمو با خودش برد . الان فقط یه مقدار
کمی از قلبم باقی مونده . آخرین نفری که
بره این مقدار کمم میبره با خودش و من
برای آخرین بار میرم زیر پتو و
میگم : مامان من مُردم!
شما ام تنها سپر دفاعیتون دربرابر مشکلات روحی روانی جسمانی همههه چی، مسخرهبازیه یا فقط من اینجوریم؟
« هُوَ رَبُّ المُستَحیل و أنت تبکی عَلَی المُمکن؟ »
+او خداوندِ ناممکن هاست در حالی که تو بر ممکن گریه می کنی؟