هدایت شده از ‹ خـزر ›
من آدمای زیادی رو از دست دادم . موقع
رفتنِ همشون سردم شد . دست و پام یخ
کرد و حالت تهوع گرفتم و دلم لرزید .
حس میکردم داخلِ مغزم یه جنگی رخ
داده و هیچکس قرار نیست ازش سالم
بیرون بیاد . موقع رفتن تک تک آدمای
زندگیم آهنگ غمگین گذاشتم و رفتم زیر
پنجره اتاقم و پتو رو دورم پیچیدم تا
شاید گرم شم و دلم کمتر بلرزه . همیشه
هم وقتی مامانم از سرکار میومد میگفتم
" مامان تموم تنم درد میکنه ، دارم
میمیرم " هربار مطمئن بودم که دارم
میمیرم ؛ نمردم . ولی هر آدم یه تیکه از
قلبمو با خودش برد . الان فقط یه مقدار
کمی از قلبم باقی مونده . آخرین نفری که
بره این مقدار کمم میبره با خودش و من
برای آخرین بار میرم زیر پتو و
میگم : مامان من مُردم!
شما ام تنها سپر دفاعیتون دربرابر مشکلات روحی روانی جسمانی همههه چی، مسخرهبازیه یا فقط من اینجوریم؟
« هُوَ رَبُّ المُستَحیل و أنت تبکی عَلَی المُمکن؟ »
+او خداوندِ ناممکن هاست در حالی که تو بر ممکن گریه می کنی؟
از عزیزی شنیدم که میگفت:
زندگی خودش انقدر سخته که رابطه عاشقانه یا دوستانه نباید سخت ترش کنه. اونا باید باشن تا از زندگیت لذت ببری و شاید کمی آروم بشی.