گاه با خود فکر میکنم که اگر شب نبود آدم های شهر در کجا رویاشان را آغوش میگرفتند و در خود گم میشدند ..؟
الان نه از زندگی خوشم میآید و نه بدم میآید، زندهام بدون اراده، بدون میل، یک نیروی فوقالعادهای مرا نگهداشته.
- صادق هدایت
اگه به من بود نمیزاشتم کسی حتی به ناراحت کردنت فکر کنه. نمیزاشتم هیچ غمی بیاد بشینه کنج دلت. نمیزاشتم بیحوصله بشی و حس پوچی بهت دست بده. نمیزاشتم تو شرایط سختی بمونی و فکرت درگیر باشه. نمیزاشتم این آدما بهت صدمهای برسونن، همشو خودم به جون میخریدم تا جایی که ممکنه تو حالت بهتر بشه"
میخام با من همونطوری حرف بزنی که تو خلوتت با خودت حرف میزنی. میخام همون فکرایی که به کسی نمیگی رو به من بگی.
ی روز بالاخره این ساعت خواب احمقانه رو شکست میدم و اون روز، روز بزرگی خواهد بود.
هدایت شده از Tweety
باشه ولی ما نسلی هستیم كه پدر مادرامون ميگن بچه ما از اين كارا نميكنه و ما دقیقا تموم اون كارا رو میکنیم.
خستگی از کجای تن آدمی شروع به بالا آمدن میکند؟ چطور میتواند این همه پوست و گوشت و استخوان و رگ و مویرگ را کنار بزند و به روحِ نفوذناپذیر، نفوذ کند؟ این همه قدرت را از کجا میآورد؟ چگونه آرام آرام خودش را به تن میآساید و به رخ میکشد که تو نمیتوانی مچش را بگیری و در میانهی این حملهی سراسر ناجوانمردانه متوقفاش کنی؟ چرا نمیشود با این حجمِ عظیمِ شکننده روبهرو شد و سرش فریاد زد که من از تو قویترم؟
هرگز فکرش راهم نمیکردم
بزرگ شدن این همه دلگیر باشد!
که گاهی زندگی ات طعم قهوه بگیرد همانقدر تلخ همانقدر تیره...
به این در و آن در بزنی که حالِ دلت کمی خوب شود، که روزهایت کمی رنگ زندگی بگیرد، که کمی لبخند در زندگیت معنا پیدا کند!
هرگز فکرش را هم نمیکردم که زندگیام آنقدر با غم در آمیخته باشد که تنها دلخوشیام گذر زمان باشد!
و حالا من،
جوانی که پیر شدهام و مبتلاام به روزمرگی!
و افسردگی خصوصیت بارزیست در من که روز به روز بیشتر بر روحم رخنه میکند!
و من هر شب آرزو میکنم به روزهای کودکیم برگردم!
که تنها درد زندگیم زخمِ زانوهایم باشد!