خوشا آن کس که لحظهای باز میایستد،
به عقب نگاه میکند و میگوید
عجب ابلهی بودم،
در این لحظه آینده زاده میشود.
مىگفتی «شبتخوب جانِ من»
بيشتر از خوببودن شب،
انديشهى اينكه جان تو هستم؛
در من ريشه مىكرد و سبز میشد.
نگفتم برات جمشید؛ رفیق خیلی چیز عجیبیه، ازش ناراحتم که باشی طاقت نداری حال بدشو ببینی.