یه مشت "نمیشه"، "نمیتونم"، "نباید" و "نه" جمع شدیم دور هم اسمشو گذاشتیم زندگی
من میتونم از درون درحال مردن باشم ولی تو وقتی بیرونمو ببینی با خودت بگی خوش به حالش چقدر خوشحاله
|شرقیِغمگین|
پس چرا هیشکی ما رو برنمیگزینه از میانِ اینهمه خوبان؟!
مثل اینکه سردرد و معده درد قبلا برگزیده
واسه من خیلی وقته کنار گذاشتن راحت شده، هر کی میخوای باش، هر چقدر میخوای واسم عزیز باش، اما وقتی بهم احترام نذاری، وقتی دلمو بشکنی، انقدر راحت حذفت میکنم که به روزایی که با هم بودیم شک کنی .
هیچی حالمو بهتر نمیکنه، حتی همون چیزایی که به امیدِ اتفاق افتادنشون، تو شرایط سخت دووم آوردم
علیرغمِ این همه مصیبت و مصیبت زدگی،
چه استعدادی برای زندگی و شادمانی داریم!