آلپاچینو یه دیالوگ فوق العاده تو پدرخوانده داره که میگه:
«بهم نگو پشت سر من چی گفتن، به من بگو چرا پیشت راحت بودن تا درباره من حرف بزنن.»
مامانم میگه :از شروع دوباره نترس
ایندفعه از صفر شروع نمیکنی از تجربه هات شروع میکنی
"ناتوانی در بیان حقیقت، تمام سلولهای هستی انسان را میخورد و آن زمان است که عشق تیره میشود."
دلم نمی خواد بمیرم
من فقط می خوام برای مدتی ناپدید شم
و وقتی برگشتم ببینم تمام اتفاقات بدی که آزارم میداده درست شده
و من گاهی از آدم های دور و برم خسته می شوم
گاهی دلم می خواهد با آنها دعوا کنم
گاهی دلم می خواهد دیگر با آنها در ارتباط نباشم
گاهی دلم می خواهد بدون اینکه به کسی بگویم از دنیای آدم ها بیرون بروم
گاهی آدم ها خسته کننده می شوند