میدونی، خیلی وقته دیگه ناراحت نیستم، خوشحالم نیستم. یه حالی بین بودن و نبودن، نمیدونم با کدوم کلمه میشه بیانش کرد. شاید دیگه عادت کردم، عادت کردم به داشتن احساسهای اضافی.
چطور بگویم؟ دست خودم نیست.
وقتی صدای مادرم را از پشت گوشی میشنوم یا به کودکان شاد که نگاه میکنم یا حتی وقتی به تنهایی لنگه کفشها فکر میکنم دلم میخواهد وسط پیاده رو بنشینم و زار زار گریه کنم.
انگار طاقتم برای طاق شدن همین چند ثانیه غم را احتیاج دارد.
برداشتم، دست از آن رویای مقدس شیرین برداشتم، حالا خوشحالی خاطره دوری است که تو را در ذهنم زنده میکند.
گاهی وقتا واقعا ندارم چیزی بگم، در صورتی ک خیلی حرف دارم ک بگم و پرازحس های مبهمم ک خودم میفهممش فقط.
کاش میتونستم این وقتارو بریزم دور..
کاش نبودن این وقتا.
اون آدم عاشق و پر ذوق درونم انقدر باورهاشو نسبت به همهچی از دست داد و انقدر شکسته شد که با اینکه زندهس هنوز اما دیگه نای ابراز وجود نداره!
هیچوقت قرار نیست اون روزایی که عمیقا درد میکشی رو یادت بره. چیو فراموش کنی؟ تو با تموم قلبت درد کشیدن و زجر کشیدنو احساس کردی، زندگیش کردی. همهچی تو ذهنت هست فقط میره عقب تر. منتظر کمرنگ شدنش باش اما منتظر پاک شدنش نباش، انتظار خودش ادمو پیر میکنه
من نمیدونم شروعش کی بود ولی از ی جا به بعد با یه ترتیب منظمی هرشب غمگین بودم.
از زمانی که مجبور شدم تو را رها کنم، دیگر رفتن، از دست دادن و ترک کردن هیچکس برایم سخت نیست.
ی گوشه از دفترش نوشته بود :
بعضی وقتا اشکالی نداره که تنها کاری که امروز کردی نفس کشیدن بوده..
به خودت حق بده که گاهی استراحت کنی.