گاهی وقتا واقعا ندارم چیزی بگم، در صورتی ک خیلی حرف دارم ک بگم و پرازحس های مبهمم ک خودم میفهممش فقط.
کاش میتونستم این وقتارو بریزم دور..
کاش نبودن این وقتا.
اون آدم عاشق و پر ذوق درونم انقدر باورهاشو نسبت به همهچی از دست داد و انقدر شکسته شد که با اینکه زندهس هنوز اما دیگه نای ابراز وجود نداره!
هیچوقت قرار نیست اون روزایی که عمیقا درد میکشی رو یادت بره. چیو فراموش کنی؟ تو با تموم قلبت درد کشیدن و زجر کشیدنو احساس کردی، زندگیش کردی. همهچی تو ذهنت هست فقط میره عقب تر. منتظر کمرنگ شدنش باش اما منتظر پاک شدنش نباش، انتظار خودش ادمو پیر میکنه
من نمیدونم شروعش کی بود ولی از ی جا به بعد با یه ترتیب منظمی هرشب غمگین بودم.
از زمانی که مجبور شدم تو را رها کنم، دیگر رفتن، از دست دادن و ترک کردن هیچکس برایم سخت نیست.
ی گوشه از دفترش نوشته بود :
بعضی وقتا اشکالی نداره که تنها کاری که امروز کردی نفس کشیدن بوده..
به خودت حق بده که گاهی استراحت کنی.
یه متن از محمد مهدی تردست خوندم خیلی حق بود:
"تو هزار بار خودتو از چشم من انداختی ولی من چون دوستت داشتم هر هزار بار فوتت کردم و باز گذاشتمت اون بالا...
قطعا من اشتباه کردم قطعا..!"
تو دلت یه روز برام تنگ میشه.
برای زنگ زدنم، برای پیام دادنم، برای جوری که بهت اهمیت میدادم و جوری که باعث شدم احساس دوست داشته شدن بکنی، جوری که اولویت بودی و ازت مراقبت میشد. دلت برای دستام وقتی صورتت رو لمس میکردم تنگ میشه. دلت برای جوری که درکت میکردم و بهت ارزش داده بودم تنگ میشه. تو دلت یه روز برای من تنگ میشه. که احتمالاً دیگه خیلی دیره.