من نمیدونم شروعش کی بود ولی از ی جا به بعد با یه ترتیب منظمی هرشب غمگین بودم.
از زمانی که مجبور شدم تو را رها کنم، دیگر رفتن، از دست دادن و ترک کردن هیچکس برایم سخت نیست.
ی گوشه از دفترش نوشته بود :
بعضی وقتا اشکالی نداره که تنها کاری که امروز کردی نفس کشیدن بوده..
به خودت حق بده که گاهی استراحت کنی.
یه متن از محمد مهدی تردست خوندم خیلی حق بود:
"تو هزار بار خودتو از چشم من انداختی ولی من چون دوستت داشتم هر هزار بار فوتت کردم و باز گذاشتمت اون بالا...
قطعا من اشتباه کردم قطعا..!"
تو دلت یه روز برام تنگ میشه.
برای زنگ زدنم، برای پیام دادنم، برای جوری که بهت اهمیت میدادم و جوری که باعث شدم احساس دوست داشته شدن بکنی، جوری که اولویت بودی و ازت مراقبت میشد. دلت برای دستام وقتی صورتت رو لمس میکردم تنگ میشه. دلت برای جوری که درکت میکردم و بهت ارزش داده بودم تنگ میشه. تو دلت یه روز برای من تنگ میشه. که احتمالاً دیگه خیلی دیره.
دیدی بعضی وقتا یه کار اشتباه میکنی
همه میان میکوبنت
که این کارت اشتباه بوده و توی سرت میزنن :))
کاش یکی اون موقع بگه فدای سرت که اشتباه شده
دوباره درستش میکنی :)
سخت ترین کار من این بود که باید با این واقعیت روبرو میشدم که تو برایم مناسب نبودی، و با این حال بازهم اعتقاد داشتم که میتوانم تغیرت بدهم.
_
من خودم طاقت نداشتم ببينم یکی ازم ناراحت باشه، پس شروع ميکردم به توضيح دادنو که آی فلان و.. قبول نمیکرد؟ دو بار توضیح میدادم، ده بار توضيح میدادم، سعی ميکردم متوجه قضیه بشه حتی وقتی سو تفاهم بود. چون ناراحتی و خوشحالی آدمهای مهم زندگیم برام ارزش داشت؛ ولی انگار ناراحتی من تو این موضوع براشون اهميتی نداشت! ولی الان میگم: اگه کار اشتباهی نکردی پس توضيح هم نده. توضيح دادن اضافه، توقع بیجا میاره! ببخشيد گفتن های الکی، ضعف میاره! همیشه یه طرفه عذر خواهی کردن، کوچيکت میکنه!