part213
غزل پوزخندی زد که از چشم سعید دور نماند..
_اشک مو دیدی غیرتی شدی؟ اون موقعه ای که قضاوتم کردی غیرت حالیت نبود؟
کم آورد.. همه ی حرف هایش عین حقیقت بود.. کدام مرد باغیرتی زنش رابه این مصیبت می انداخت؟!
این دوست داشتن نبود جهنمی بود که آتشش وحشتناک بود .
_بخدا جبران میکنم.. چیکار کنم که برگردی؟ همون کارو میکنم..
ناخواسته به میز کوباند وصدایش را بالا برد..
_کار از کار گذشته سعید خان.. منِ غزل دیگه اون غزل سابق نیستم، دیگه نمیخندم.. دیگه حالم خوب نیستتت.. چون دقیقا از کسی ضربه خوردم که اصلا فکرشو نمیکردم.. از شریک زندگیم میفهمیییی؟
هق هقش اوج گرفت وکیفش را برداشت و بیرون زد..
سعید نتوانست به دنبالش برود یعنی میرفت و چه می گفت؟ او به همین زودی ها راضی نمی شد برای برگشتن..
باید با وکیلش صحبت میکردتا هرکاری کند و او آزاد شود ..
باید هرچقدر هم که شده برای التماس قدم برمی داشت و همسرش را به برگشتن راضی میکرد.
به سلولش برگشت... همه ی روزهایی که در مشهد بودند را به یاد آورد.. حتی آن روزهایی که برای حرص دادن همسرش مجبور بود برای یک مدتی رویای نچسب را تحمل کند.. فقط خدا می دانست چقد از این دختر بدش می آمد..
اما اکنون چه شد؟ تمام بلاهایی که سر همسرش آورده بود ذره ذره داشت جانش را می گرفت.
امام علی:
از غیرت ورزیدن بیجا بپرهیز که این کار زن سالم را به بیماری می کشاند و پاک دامن را به گناه.🌱
https://eitaa.com/foglev
part214
روز استرس آور دادگاه فرارسید.. و نه تنهاغزل وسعید بی قرار بودند بلکه همه دل تو دل شان نبود... غزل از شب قبل تا صبح کارش شده بوددعا کردن..
فقط دعا میکرد به خیر بگذرد و خوانواده سهیل به رضایت راضی بشوند.
سعید هرچقدرهم که ظالم بود بازهم همسرش بود کسی که قبل این مصیبت ها دوستش داشت، شاید هنوز هم در دلش یاد سعید باشد اما نه مثل قبل..
با استرس و اضطراب حاضر شدو در آینه خیره ی خودش شد، با وجود شیمی درمانی و این اتفاقات زیادی لاغرو بی حال شده بود.. دیگر خودش را نمی شناخت، غزلِ خندان کجا و این غزل شکسته و مغموم کجا!
می دید دیگران هم غم زیادی روی دوششان است.. اما هیچ کاری هم از دستش بر نمی آمد.. یعنی اصلا خودش هم حالش خوب نبود که بخواهد به دیگران انگیزه بدهد..
همراه جواد سوار ماشین شدو به سمت دادگاه حرکت کردند... زیر لب ذکر می گفت و برای نتیجه امروز کلی دعا می کرد..
سرخی چشمانش از بی خوابی و گریه زیادش داد می زد ..
چند دقیقه دیگر دادگاه شروع میشد و خوانوده سعید و سهیل درسالن بودند... سعید حاضر بود خوانواده اش برود اما همسرش بیاید..
سعید دیگر امیدی به آمدنش نداشت که غزل با عجله از راه رسیدو اولین کسی که به چشمش آمد سعیدِ پریشان بود.. صدای نفس های بلندش که نشان از عجله کردنش داشت به گوش سعید خوردو کور سوی امیدی در دلش جوانه زد.. با دیدن غزل لبخندی زد..
همزمان با لبخند کم رنگش اشکش چکید و سرش را پایین انداخت...
https://eitaa.com/foglev
part216
غزل سرش را پایین انداخت و جلوی اشک هایش را گرفت.. نباید واکنش نشان می داد.. نباید کاری میکرد که همسرش از دلتنگی زیادش با خبر شود..
دیگر نمی خواست خودش را پیش این مرد ضعیف نشان
سرش را بلند کرد و اخمی کرد.. چند قدمی به عقب برداشت و سعید تا چشم بر هم زند غزل از جلوی چشمانش دور شد..
ترسیده فکر کرد که میخواهد برود اما وقتی دید او هم داخل اتاقه قاضی شد نفس آسوده ای کشید..
تمام استرسش در این لحظه شده بود غزل.. اگر او نبود تا همینجا هم در زندان تاب نمی آورد.. انقدری که برای راضی شدن غزل دعا می کرد برای آزاد شدن خودش نمی کرد.. زیرا باور داشت که اگر همسرش در زندگی اش باشد برای آزادیش شوق بیستری دارد.. ولی حالا. چه؟ دربیرون کسی انتظارش را نمی کشید.. کسی دلتنگش نمی شد..
به اتاق قاضی که واردشدسرش را پایین انداخته بود..
دلش برای غزل قبل این مصیبت ها تنگ شده بود.. غزلی که مهربانی در وجودش ریشه کرده بود.. هنوز هم مهربان است.. هردختر دیگر جای غزل بود به هیچ عنوان راضی نمیشد در اینجا حاضر شود و چند بار به ملاقات همسرش برود...
رسما فرشته گیرش آمده بود و به شکل احمقانه ای قدرش را ندانسته بود.
مگر میشد از این فرشته دست بکشد.. .. اگر راضی به برگشتن نباشد زندگی برایش جهنم می شد..
https://eitaa.com/foglev
🌱شرایط عضویت در vip🌱
روزانه چهار پارت گزاشته میشود .
روز های تعطیل(جمعه، تعطیلات رسمی ) سه پارت گزاشته میشه.
لطفا از انتخاب تون مطمئن باشید ..بعد از ارسال لینک هزینه پس داده نمی شود.🌺
مبلغ:۶۵ تومان
خریداری از طریق👇👇
@mah5030
part217
بعد چند دقیقه باصدای قاضی نگاهش را از غزل برداشت ..
هردو استرسی داشتند وصف نشدنی..
یکی از فکر دوری همسرش و دیگری از نتیجه ی دادگاه..
قاضی شروع به حرف زدن کردو هیچکس دل تو دلش نبود، خوانواده سهیل محکم روی تصمیم شان ایستاده بودند و حرف اول و آخرشان یکی بود...
ملوک و آیلار در یک ردیف و غزل و داییش هم در ردیف دیگر..
تا قاضی فرصت حرف زدن به خوانواده سهیل را داد مادر سهیل سراسیمه بلند شد..
_آقای قاضی پسر دسته گلمو از دست دادم.. .. اون میخواست تازه داماد بشه. سهیل من مگه چندسالش بود ..
اشکش درآمده بود.. پدر سهیل سعی داشت همسرش را آرام کند.. اما نشد.. ناهید باصدای بلند گریه میکرد.
سعید نمی دانست چکار کند که باورکنند کار او نبوده.. نمی دانست غزلش هم باورکرده یا نه.. نیم نگاهی به چهره اش انداخت که هاله ی اشک درچشمانش غوطه ور بود...
نفهمید چه شد.. اختیارش را از دست داد و سراسیمه بلند شد ...
عربده هایش همه را به ترس انداخته بود.. داد می کشید و از غزل می خواست اشک نریزد..
درمانده به زانو در آمد و با چشمان اشکی خیره اش شد..
_اینا باور نمیکنن، توچرا باور نمی کنی؟ به والله کار من نبوده.. .. من فقط بهش هشدار دادم...
فورا از جا بلند شد..
روبروی قاضی ایستاد و سینه ستبر کرده حرفش را زد..
_اون میدونست غزل شوهر داره.. مگه آدم میره خواست.گاری زن متاهل ؟!
https://eitaa.com/foglev
part218
وباز هم روبروی غزل قرار گرفت واشکش چکید..
— به کی بگم هیچکدوم اینا تقصیر من نبودهههه؟
صدای قاضی درامد با عصبانیت از سعید درخواست میکرد سکوت کند و حرفی نزند..
اصلا تا همینجا هم که به سعید مهلت داده بود زیادی بود.. او حق نداشت بدون اجازه قاضی صحبت کند..
سعید با دیدن عصبانیت قاضی در جای خود نشست ومغموم سرش را پایین انداخت.
غزل هم دست کمی از آن نداشت.. به شدت ناراحت بود و از استرس های زیاد سرش درد گرفته بود..
جواد با دیدن حال بد خواهر زاده اش نگران شده بودو دلواپس.. سعی میکرد وادارش کند به رفتن... اما غزل هیچ جوره رضایت بده نبودو تا تکلیف سعید مشخص نمی شد پا از آن در بیرون نمی گذاشت..
سعید با شنیدن صدای ترسیده ی جواد به عقب برگشت و با دیدن همسرش که خونریزی بینی که به خاطر مریضی لعنتی اش بازهم به سراغش آمده بود سراسیمه بلند شدو به سمتش پا تند کرد.. و بازهم روبرویش به زانو نشست... دست و پایش راگم کرده بود.. نمی دانست چکار کند.
با بیرون رفتن غزل و جواد سعید هم به در خروج پا تند کرد که سرباز جلویش را گرفت و مانع رفتنش شد.
نگرانش بود.. او نباید استرس می کشید..
همه ی حواسش به در بود.. اصلا خود به جهنم.. نتیجه دادگاه چه به دردش میخورد.. حتی اگر آزاد می شدو غزل برنمی گشت خودرا به صدباره می کشت و از شر دنیای بی همسرش خلاص می شد.
مگر بدون همسر هم زندگی معناداشت؟... آن روزهایی از غزل سرد شده بود خدا می دانست چقد دلش آتش می گرفت برای این جدایی..
https://eitaa.com/foglev