part217
بعد چند دقیقه باصدای قاضی نگاهش را از غزل برداشت ..
هردو استرسی داشتند وصف نشدنی..
یکی از فکر دوری همسرش و دیگری از نتیجه ی دادگاه..
قاضی شروع به حرف زدن کردو هیچکس دل تو دلش نبود، خوانواده سهیل محکم روی تصمیم شان ایستاده بودند و حرف اول و آخرشان یکی بود...
ملوک و آیلار در یک ردیف و غزل و داییش هم در ردیف دیگر..
تا قاضی فرصت حرف زدن به خوانواده سهیل را داد مادر سهیل سراسیمه بلند شد..
_آقای قاضی پسر دسته گلمو از دست دادم.. .. اون میخواست تازه داماد بشه. سهیل من مگه چندسالش بود ..
اشکش درآمده بود.. پدر سهیل سعی داشت همسرش را آرام کند.. اما نشد.. ناهید باصدای بلند گریه میکرد.
سعید نمی دانست چکار کند که باورکنند کار او نبوده.. نمی دانست غزلش هم باورکرده یا نه.. نیم نگاهی به چهره اش انداخت که هاله ی اشک درچشمانش غوطه ور بود...
نفهمید چه شد.. اختیارش را از دست داد و سراسیمه بلند شد ...
عربده هایش همه را به ترس انداخته بود.. داد می کشید و از غزل می خواست اشک نریزد..
درمانده به زانو در آمد و با چشمان اشکی خیره اش شد..
_اینا باور نمیکنن، توچرا باور نمی کنی؟ به والله کار من نبوده.. .. من فقط بهش هشدار دادم...
فورا از جا بلند شد..
روبروی قاضی ایستاد و سینه ستبر کرده حرفش را زد..
_اون میدونست غزل شوهر داره.. مگه آدم میره خواست.گاری زن متاهل ؟!
https://eitaa.com/foglev
part218
وباز هم روبروی غزل قرار گرفت واشکش چکید..
— به کی بگم هیچکدوم اینا تقصیر من نبودهههه؟
صدای قاضی درامد با عصبانیت از سعید درخواست میکرد سکوت کند و حرفی نزند..
اصلا تا همینجا هم که به سعید مهلت داده بود زیادی بود.. او حق نداشت بدون اجازه قاضی صحبت کند..
سعید با دیدن عصبانیت قاضی در جای خود نشست ومغموم سرش را پایین انداخت.
غزل هم دست کمی از آن نداشت.. به شدت ناراحت بود و از استرس های زیاد سرش درد گرفته بود..
جواد با دیدن حال بد خواهر زاده اش نگران شده بودو دلواپس.. سعی میکرد وادارش کند به رفتن... اما غزل هیچ جوره رضایت بده نبودو تا تکلیف سعید مشخص نمی شد پا از آن در بیرون نمی گذاشت..
سعید با شنیدن صدای ترسیده ی جواد به عقب برگشت و با دیدن همسرش که خونریزی بینی که به خاطر مریضی لعنتی اش بازهم به سراغش آمده بود سراسیمه بلند شدو به سمتش پا تند کرد.. و بازهم روبرویش به زانو نشست... دست و پایش راگم کرده بود.. نمی دانست چکار کند.
با بیرون رفتن غزل و جواد سعید هم به در خروج پا تند کرد که سرباز جلویش را گرفت و مانع رفتنش شد.
نگرانش بود.. او نباید استرس می کشید..
همه ی حواسش به در بود.. اصلا خود به جهنم.. نتیجه دادگاه چه به دردش میخورد.. حتی اگر آزاد می شدو غزل برنمی گشت خودرا به صدباره می کشت و از شر دنیای بی همسرش خلاص می شد.
مگر بدون همسر هم زندگی معناداشت؟... آن روزهایی از غزل سرد شده بود خدا می دانست چقد دلش آتش می گرفت برای این جدایی..
https://eitaa.com/foglev
عمری که اجل در پی آن می تازد،هرکس غم دنیا بخورد میبازد..🙂
https://eitaa.com/foglev
part219
در باز شدو غزل و جواد داخل شدند.. تا خواست بلند شود با دست وکیلش که روی دستش قرار گرفت بازهم درجای خود نشست و سوالی خیره اش شد..
_بشین دیگه! شورشو درنیار.. مگه نمیبینی قاضی داره صحبت میکنه.. کاری نکن با جفت پا بندازتت بیرون.
سعید مظلومانه سری تکان داد.. اما بیخیال غزل نشد.. سرش را برگرداند و نگاهش کرد.. با تکان دادن سرش خواست از احوالش با خبر شود که غزل سرش را پایین انداخت..
حرف های قاضی را اصلا حالی نمیشد..
با ضربه ای که به دستش خورد حواسش را به جمع دادو حرف های قاضی..
_برای آقای سعید رضوی هیچ مدرکی پیدا نشده که به عنوان مقصر محسوب بشه...خانم ناهید احمدی لطفا جلسه ی بعد با مدرک حاضر بشید در این دادگاه..
آقای رضوی فعلا در زندان میمونه تا جلسه ی بعد... ختم جلسه.
غزل نفس راحتی میکشد.. خدارو شکر که فعلا به خیر گذشته است..
تا خواست از اتاق خارج شود صدای ملوک درجا نگهش داشت...
استرس سر تا پایش را گرفت.. هنوزهم از این زن وحشت داشت..
رو برگرداندو به چهری مغمومش خیره شد.
ملوک جلو رفت و دستش را گرفت.
_توروارواح پدرمادرت برگرد.. پسرم داره نابود میشه.. بخدا که داریم تاوانشم پس میدیم.. حق مونه. اما تو بازم مثل همیشه ببخش.. زنا همیشه بخشنده ان و با معرفت.. اما من نبودم نه زن بخشنده نه مادر بامعرفت..
اما درعوض تو کوه معرفتی.. سعید حق داشت اون دوران برای رسیدنت تلاش کنه و بجنگه. مارو ببخش. ما خیلی بهت بد کردیم.
https://eitaa.com/foglev
پارت بعدی در زاپاس بارگذاری شد ...✅
https://eitaa.com/joinchat/3210872313C73beb43edc
لف بعد از خواندن پارت ها راضی نیستم❌
part221
غزل دیگرطاقتش بریده بود.. دیگر چه غروری؟ حاضر بود قسم بخورد از الان به بعد حاضر است برای آزادی سعید هرکاری بکند..
سعید در زندان نابود می شد... همین الانشم داغون بود..
تا فهمید دایی اش راه خانه راه پیش گرفته است با حواس پرتی صدایش کردو درخواست پیاده شدن کرد.
_پیاده برای چی خب...
غزل کلافه سمتش برگشت و سری تکان داد.
_جواد جان، دایی.. کاردارم یه اسنپ بگیر واسم خودت برو..
دیگر اعتراضی نکرد می دانست غزل نه اعصابی دارد نه حال روحی خوبی.
اسنپ را گرفت وبعد چند لحظه پیدایش شد.. غزل با خداحافظی کوتاهی به سمت ماشین اسنپی قدم برداشت.
اما جواد به همین راحتی ها دست بردار نبود..به دنبال ماشین شان با احتیاط راه افتاد و وقتی ماشین توقف کرد و مقصد غزل را دید تعجب سرتاسر وجودش را گرفت.
او برای چه به اینجا آماده بود!
چه کاری داشت که به خانه ی خوانواده ی باقری آمده بود!
تا خواست پیاده شود.. به فکر غزل افتاد.. او اگر می دانست جواد تا اینجا تعقیبش کرده قطعا ناراحت و دلگیر می شد..
پشیمان درجای خود جابه جا شد..
غزل سمت در قدم برداشت و سرش را پایین انداخت.. انگاری بازهم زبانش قفل کرده بودو مغزش از کار افتاده بود که نمی دانست باید چه به زبان بیاورد.
دستش روی آیفون خشک شد.. انقدر گیج و سرگردان بود که نمی دانست چه بگوید.. اصلا برای چه آمده.
هیچ موقع خودرا انقدر ضعیف ندیده بود.. او ایمان داشت زن ها همیشه قوی هستند و درمواقع سختی یه تنه دربرابر مشکلات می ایستند.. اما اکنون خودش ضعیف ترین شده بود کم آورده بود.
https://eitaa.com/foglev
part222
حق هم داشت.. فرقی نمی کند مرد باشی یا زن، جوان باشی یا پیر..
از یک جا به بعد دیگر نمی توانی، دیگر روزگارت تلخ می شود، کمرت خم می شود و توان انجام دادن هیچ کاری را نداری.. حتی اگر قوی ترین انسان هم که باشی. مشکلاتت هوش از سرت می پراند..
با لرزش دستانش آیفون را فشرد و منتظر ماند.
ناهید وقتی چهره غزل را از آیفون تماشا کرد.. خشم سرتاسر وجودش را گرفت.. از نظر او غزل بسیار آدم بی فکری بود..در دل با خود زمزمه می کرد: این دختر با انتخاب اشتباهش همه رو به خاک سیاه نشوند، هم خودشو سیاه بخت کردهم دسته گل من به رحمت خدا رفت..
با شنیدن صدا های پی در پی آیفون برزخی جوابش را داد:
_باز چی میخوای اینجااا؟ من درو به روت باز نمیکنم دختر جون، برو به سلامت.. دیگه این ورا پیدات نشه.
غزل ناخودآگاه گریه اش شدید تر شد..
_توروخدا بزار حرف بزنیم.. من دارم دق میکنم ناهید خانم... هرکاری بگی میکنم.. رضایت بده سعید بیاد بیرووون.
نشنید، بازهم یک نفر دیگر گریه ها و خواهش های این دختر را نشنید.. آیفون را سرجای خودش گزاشت و با بغضی که در گلویش جمع شده بود سمت پذیرایی رفت تا بانشستن شاید کمی نفسش جا بیاید.
فکر می کرد با رضایت دادن به رفتن پسرش بی توجهی کرده...
اصلا پس حرف مردم چه؟؟ پس آنها چه می شوند؟
خوب است بگویند از پسرش گذشته بخاطر پول.
مشکل از آنجا شروع شدکه قبل از انجام هرکاری به جای اینکه بگوییم خدا چی میگه؟
گفتیم: مردم چی میگن؟
🌱حرف مردم مثل جریان شدید آب است.
اگر درمقابلش بایستی خسته ات میکنند.. واگر باهاشان همراهی کنی غرقت میکنند.🌱
https://eitaa.com/foglev