eitaa logo
مه عشق|رمان
1.4هزار دنبال‌کننده
43 عکس
31 ویدیو
0 فایل
﷽ نویسنده رمان خودم هستم و هرگونه کپی از رمان پیگرد قانونی دارد. آیدی نویسنده/مدیر @mah5030
مشاهده در ایتا
دانلود
_
part84 آقاجون: خانوم من میترسم از عاقبت غزل با سعید نه اینکه بگم سعید پسر بدیه اتفاقا مثل جوادم بهش اعتماد دارم ولی مادرش قطع به یقین زندگی شون رو خراب میکنه... _مامان: چی بگم والا انشالله که اینطور نیست نفوذ بد نزن آقا، امید وارم که چیزی نمیشه.. بغض کرده راهمو کج کردم سمت اتاقم، آخه چرا مامان سعید کوتاه نمیاد من دیگه نمیکشیدم با اینکه چند روز دیگه عقد مون بود ولی اون خوشحالی از ته دلو نداشتم.. از پله ها بالا میرفتم که باهاشون روبرو شدم. جواد: کجاییی عروس خانوم مثلا آقا سعید اومده پیش تو.. کلافه و بی حوصله جواب دادم: اذیت نکن جواد میخوام یکم تنها باشم. هر دوشون اخم کرده بهم زل زده بودن سعید مچ دستمو گرفت و غرید: چیشده غزل؟ چرا چشات نم برداشته؟! کلافه لب زدم: سعیدم میخوام یکم خلوت کنم اگه وقت داشتی بمون یه چند دقیقه دیگه میام پیشتون. سریع مچ دستمو از دستاش کشیدم بیرون و پرواز کردم سمت اتاق. تنها چیزی که الان آرومم میکرد نوشتن بود.. سریع یه کاغذ و قلم برداشتمو هرچیزی که قلبم دستور میداد مینوشتم.. هرچی تودلم ریخته بودم نوشتم. https://eitaa.com/foglev
part85 بعد از چند دقیقه که آروم شدم فورا رفتم پایین.. همه تو سالت نشسته بودن اما ساکت و مغموم متعجب کنار سعید نشستم همه خیره من بودن. _وا چیه چیشده چرا به من زل زدید؟ آقاجون _دخترم جواد میگفت ناراحت بودی چیزی شده بود بابا جان؟ ای لعنت بهت جواد نخود تو دهنت خیس نمیخوره... خنده مصنوعی کردم و گفتم: نه بابا چه ناراحتی یکی از بچه ها زنگ زده بود جواب اونو دادم.☆ معلوم بود قانع نشده اما سری تکون دادو سرشو تکیه داد به عصاش.. سعی کردم جو جمع مون رو از این حالت در بیارم که خداروشکر موفق هم بودم.. قرار شد سعیدم برای نهار کنارمون باشه.. وقتی کنار هم بودیم دردامو از یاد میبردم انقد خوب حرف میزدو دلداری میداد که به خودم بابت انتخابم افتخار میکردم. همون شب با آیلار و سپیده هماهنگ کردم که برای خرید چند وسایل کوچیک دیگه برای عقد مون بریم بیرون.. وقتی درمورد خرید عقد میگفتم یاد حلما میوفتادم همیشه با خنده و شوخی بهم میگفت:« کی میشه یکیم بیاد توروبگیره باهم بریم خرید عروسیت آخ که چی بشه اون روزا» ... به یاد حرفاش پوزخندی روی لبم اومد چی فکر میکردیم و چیشد. https://eitaa.com/foglev
_
part86 خریدای عقد همه تموم شده بودو خیالم راحت.. قرار شد یه مهمونی ساده ای تو یه باغ گرفته بشه و دوست و آشنا هارو هم دعوت کنیم. مردد بودم برای دعوت حلما اصلا نمیدونستم میپذیره یا نه بدبختیم کم بود اونم اضافه شد.. استرس شیرینی افتاده بود به جونم، دلم میخواست بدونم حس و حال سعیدم چیه.. امروز بلخره روز موعود بود ساعت 2 وقت محضر داشتیم و از ساعت 10زیر دست آرایشگر بودم... وقتی سعید رسید و دیدمش چشام برق زد مرد جذاب من جذاب تر شده بود. با ذوق خاصی لب زد: سلاااام زیبای من دور چشات بگردم جرئت نمیکنم ببرمت از بس خواستنی شدی. با حرفاش قند تو دلم آب میشد و حسابی ذوق زده میشدم.☆ وقتی رسیدیم تالار با جمعیتی روبرو شدیم که حسابی برامون عزیز بودن.. وقتی از سعید هم برای دعوت حلما نظر خواستم مخالفت جدی کرد و مانع دعوتم شد، اما خودمم مطمئن بودم به این جشن نمیادو چقد جاش خالی بود.. نمیدونم چرا هیچ کینه ای تودلم ازش نگرفته بودم و هنوز مثل قبل برام عزیز بود.. وقتی عاقد عقد رو خوند نفس راحتی کشیدم وآخیشی از ته دل گفتم.. بلخره من رسمی قانونی زنش شده بودم ولی خب ترس از مامانش ته دلمو چنگ مینداخت. https://eitaa.com/foglev
part87 تنها کسی که از خوانواده سعید بود آیلار بود و بس غم رو تو چشمای سعید میدیدم میدونستم دلش میخواد خوانوادش کنارش باشن، حس تنهایی شو قشنگ میفهمیدم جوادو آیلار با خنده نزدیکمون میشدن که از واکنش سعید ترسیدم نگاهی انداختم بهش که بالبخند خیره جمعیت بود.. میترسیدم از اینکه آیلارو کنار جواد ببینه برزخی بشه وقتی کامل روبرومون قرار گرفتن منتظر اخم سعید بودم که درکمال تعجب با لبخند باهاشون حرف میزد... سعیدو میشناختم رو آدمای حساس زندگیش حسابی تعصبی بود و انتظار این واکنشُ نداشتم ازش. بعد از تبریک بهمون تنهامون گذاشتن وقتی نشستیم با لبخند مصنوعی روبه سعید کردم و گفتم: چه عجب آقا سعید دست از تعصب فراوان شون کشیدن. تک خنده ای کردو لب زد: نه. عزیزم دست نکشیدم ولی به جواد اعتماد کامل دارم میدونم چشمش هرز نمیپره البته خود آیلار به سنی رسیده که خودش برای خودش تصمیم بگیره و عاقل و بالغ شده ولی خب جز جواد هرکی بود من الان دست به یقه شده بودم باهاش. 😅 _اووو بله بله. ولی خب سعیدم نمیگم این خصوصیتت بده ولی یکم به این فکر کن که شاید با این گیر دادنای زیادو شکای بی موردت بقیه آزار ببینن و رنج شون بدی. پوزخند تلخی زدو گفت: ارع میدونم ولی خب دست خودم نیست نمیتونم این کارمو کنترل کنم درواقع میترسم با بیخیالیم کار دست زندگیم بدم. https://eitaa.com/foglev
🌱شرایط عضویت در vip🌱 روزانه چهار پارت گزاشته میشود . روز های تعطیل(جمعه، تعطیلات رسمی ) سه پارت گزاشته میشه. لطفا از انتخاب تون مطمئن باشید ..بعد از ارسال لینک هزینه پس داده نمی شود.🌺 مبلغ:50T خریداری از طریق👇👇 @mah5030 در vip پارت 188هستیم..
6.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ولادت امام علی تنها مولود کعبه مبارک ✨🤍
part88 لحظه ای ترسیدم و لرز تمام وجودمو گرفت با خودم گفتم نکنه تو زندگی مشترک با این همه گیرای بیخودی و شک های نابجا زندگی رو برای جفتمون زهر کنه.. سعی کردم از فکرای بیخود دربیام و با صدای بچه ها دیگه کم کم مراسم عقد تموم شد.. بعد مراسم با سعید بودم و به قدری خوش گذشت که کل غمامو از یاد ببرم اصلا اون بیرون روفتن یه جور دیگه به دلم نشست و مطمئن بودم سعیدم شده مرد زندگی من.. شبم وقتی رسیدم عمارت کنار آقاجون ایناهم کلی خوش گذشت.. شب موقعه خواب بود که فکری به سرم زدو فورا از جا بلندشدم. چی میشد خودم تنهایی برم و با مامان سعید حرف بزنم شاید از خر شیطون پیاده میشد شاید کوتاه میومد قبلا محرم سعید نبودم و میترسیدم الان چی؟ الان مطمئن بودم که دیگه سعید واسه خودم شده و دیگه از دستش نمیدم.. انقد فکر کردم که صدای اذان به گوشم خورد میدونستم با خدا خلوت کنم کلی سبک میشم.... ☆ صبح به قدری استرس داشتم که حالت تهوع گرفته بودم و ازبس پوست لبمو کنده بودم خون میومد. انگار بار اولمه میخوام باهاش دیدار کنم و هنوز به این مخالفت هاش عادت ندارم... ترجیح دادم فعلا به سعید چیزی نگم میدونستم مخالفت میکنه شاید کارم اشتباه بود که بدون اجازه اش این کارو میکردم اما من نمیخواستم تو این رابطه عین چوب خشک باشم و هیچ تلاشی نکنم. از شدت استرس با هرکی حرف میزدم به منِ و مِن میوفتادم و کلی تُپغ میزدم. https://eitaa.com/foglev
part89 به بهونه رفتن به خیابون با دوستا از عمارت زدم بیرون و فورا یه اسنپ گرفتم میدونستم سعید سر کاره و به خاطر کارای زیاد تا شب میمونه شرکت اما میترسیدم بفهمه و از دستم عصبی شه هرچقد خودمو قانع میکردم که این کار ریسکش زیاده اما خزنده ی مغزم دست برنمیداشت.. با شنیدن صدای راننده حساب کردم و پیاده شدم.. و استرسم دوبرابر شد دست لرزونمو بالا بردمو زنگ آیفون رو فشردم بدون هیچ جوابی در باز شدو رفتم داخل.. خدمه ای با لباس فرم مخصوص کارش بیرون از خونه اومد و مثل طلب کارا جلومو گرفت.. _فرمایش؟ حتی دربرابر این زن هم ترسو بودم. س. سلام من با ملوک خانم کار داشتم (مامان سعید) _شما کی باشین؟ حالا اینو کجای دلم بزارم بگم کی ام؟ کمی فکر کردمو با ذوق جواب دادم: من دوست آیلارم اومدم سری بهش بزنم. _اما آیلار خانوم با من هماهنگ نکرده. هوووف کلافه ای کشیدم بابا مگه میخوام برم کجا که باید هفت خان رستمو ردکنم؟! لبخند مصنوعی زدمو گفتم: الان باهاش هماهنگ میکنم حتما یادشون رفته بهتون اطلاع بدن. سری تکون داد که کمی ازش فاصله گرفتمو با عجله شماره آیلارو گرفتم. https://eitaa.com/foglev
part90 به دو بوق نرسیده جواب داد: به به عروس خانم ما چط... پریدم وسط حرفشو غریدم: الان وقت این حرفا نیست آیلار من خونه تونم این خدمه اجازه نمیده بیام بالا گفتم دوست توام توروخدا هماهنگ کن باهاش بزاره بیام تو.. _چی میگی غزل تو اینجا چکار میکنی؟ سعید میدونه؟ آخه این چه کاریه؟ با حالت زار جواب دادم: توروخدا آیلار بیا هماهنگ کن دیگه من یه دوکلوم با مامانت حرف بزنم و برم تا سعید نیومده. _از دست کارای تو صبر کن ببینم. رومو برگردوندم سمت خدمه که زل زده بود بهم. _هاااا چیشد پس دختر جون من بیکار نیستم که سه ساعت اینجا وایسم.. لبخند مصنوعی زدمو لب زدم: چشم الان آیلار خانوم میاد.. چند دقیقه ای گذشت که آیلار با نفس نفس روبرمون ظاهر شد. با خدمه حرف زدو منو کشون کشون برد داخل.. قصد داشت به اتاقش ببرتم که دستمو باضرب کشیدم بیرون: چیکار میکنی آیلار نیومدم خوشگذرونی که میخوام با مامانت حرف بزنم. با صدای پایین اومده اما حرصی غرید: چی میگی غزل میدونی مامانم بفهمه تو اومدی اینجا چه جنگی به پا میکنه از وفتی فهمیده عقدم کردین خشمش شعله ورتر شده.. _بابا نمیخوام دعوا کنم که فقط... با صدای بلندش جون از تنم رفت:_چخبره اونجاااا؟ اون کیه آیلار؟ پاهام جون نداشت برگردم از بس صداش خشن و جدی بود. https://eitaa.com/foglev
part91 آب دهنمو قورت دادم و برگشتم سمتش... تا منو دید جا خورد. وقتی به خودش اومد صداشو انداخت پس کله اش و هوار کشید: این دختره اینجا چیکار میکنهههههههه. با پای لرزون جلو رفتمو با ترس لب زدم: س. سلام... جمله ام تموم نشده بود که با عصاش به پهلوم زد. _خفه شو دختره ی دوهزاری گورتو از اینجا گم کننننن. به پهنای صورت اشک میریختم و التماس میکردم لحظه ای از این کاراش دست برنداشت.. _ با هق هق لب زدم: ببینید ملو. ملوک خانم من فقط اومدم باهاتون حرف بزنم. _میخوام صدسال سیاه حرف نزنی گمشو از جلو چشااااام تا ندادم گم و گورت کنن. در سالن با ضرب باز شدو چهره برزخی سعید نمایان شد. تا مارو دید با قدمای بلند نزدیک مون شدو عربده کشید: تو اینجا چیکار میکنییییییی. از ترس دیگه نمیتونستم سر پا وایسم نفسم تنگ شده بود و دستام میلرزید.. از اومدن به اینجا مخصوصا بدون اجازه سعید واقعا پشیمون بودم.. من فقط قصدم این بود که برای رابطمون تلاش کنم همین. اصلا فکرشم نمیکردم این طوفان به پاشه. سعید مچ دستمو محکم گرفت و کشون کشون برد بیرون.. از فشار دستش آخم در اومد. _سعید توروخدا ول. ولکن دستمو غلط کردمممم. https://eitaa.com/foglev