part227
به عمارت رسیدند و هردو کلافه یودند و بی حوصله..
اصلا نمی دانستند که چطور به خود انگیزه بدهند تا آرام بانو و سبحان خان را نگران نکنند..
وقتی وارد خانه شدند دقیقا اولین چیزی که به چشمشان آمد آن ها بودند...
هرچه سوال میکردند نتیجه دادگاه چه شده است هردو جواب سربالایی دادند.
هیچکدام امیدی نداشتند .. چه می گفتند؟؟
_هیچی مادر من فعلا چیزی مشخص نشده.. نتیجه افتاد جلسه بعد..
غزل بدون هیچ حرفی به سمت اتاقش قدم برداشت.. قصد بی احترامی نداشت اما حتی حوصله ی خودش هم نداشت..
ای کاش میشد حداقل فقط برای چند ساعت ذهنش آرام شود.. برای چند ساعت همه چیز را فراموش کند..
مگر خواسته ی زیادی بود؟؟
همیشه بچه تر که بود.. با خود آرزو می کرد.. بزرگ شودو برای خودش کسی شود.. همه احترامش را بگیرند..
اما اصلا آن چیزی که رویایش را در ذهنش ساخته بود نشد..
دیگر بزرگ شده بود، امکان نداشت فرار کند، باید ازپس غم ها، تصمیم های سخت بر می آمد..
دیگر کودک نه، ده ساله نبود که رویا بافی کند.. شاید با مرور زمان مشکل ها برطرف می شد..
اما دیگر ادم سابق نمی شد..
https://eitaa.com/foglev
🌱شرایط عضویت در vip🌱
روزانه چهار پارت گزاشته میشود .
روز های تعطیل(جمعه، تعطیلات رسمی ) سه پارت گزاشته میشه.
لطفا از انتخاب تون مطمئن باشید ..بعد از ارسال لینک هزینه پس داده نمی شود.🌺
مبلغ:50 تومان
خریداری از طریق👇👇
@mah5030
part228
🌿یک ماه بعد🌿
🍁از زبان سعید🍁
بلخره روز آزادیم رسید.. ده دقیقه ای بود که خبر آزادیم رو داده بودن .. تو پوست خودم نمی گنجیدم..
وسیله های شخصی که تو این مدت آیلار و مامان برام آورده بودن رو تحویل گرفتم و زدم بیرون..
وقتی تو فضای بیرون قرار گرفتم ناخواسته لبخندی زدم..
تا چشم گردوندم چهره خندون خواهرمو دیدم که با شوق به سمتم آمد..
_آی برادر به قربانت.. چقد دلم برات تنگ شده بود..
_ چقد لاغر شدی..
اخمی کردم و به سمت ماشین راه افتادیم...
_ دیگه خودت که میدونی دوری از شما و غزل پیرم کرد.. غذا درست حسابی از گلوم پایین نمی رفت..
حالا خوبه اونی که مقصر بود خودشو معرفی کرد .
هیچ جوابی از سمتش دریافت نکردم که از حرکت ایستاد ..
_خوبی؟ چیشد؟ راه بیوفت دیگه..
لبخند فرمالیته ای زد و سری تکون داد..
_آره، آره بریم.
انگار چیزی میخواست بگه .. اما دیگه منم سکوت کردم و راه افتادیم..
خیلی ناراحت بودم که امروز باهاش دیداری نکردم...از یه طرف هم با خودم میگفتم این حرف زیادی بی منطقیه.. کدوم آدمی با اون همه ناحقی که در حقش کردی بهت اهمیت می ده..
اون تا همینجاشم زیادی بهم لطف کرده بود.
همینکه تا همینجا باهام بودو توی جلسه ها شرکت کرده بود از سرمم زیادی بود..
اما دو، سه هفته ی می شد که هیچ خبری ازش نداشتم..
تو اون چند وقت هم وقتی از آیلار حال و احوال غزل رو می پرسیدم جواب سربالا می داد و تفره می رفت.
https://eitaa.com/foglev
پارت بعدی در زاپاس بارگذاری شد ...✅
https://eitaa.com/joinchat/3210872313C73beb43edc
لف بعد از خواندن پارت ها راضی نیستم❌
part230
هوف کلافه ای کشید و نگاه شو به زمین انداخت.. در تعجب کاراش بودم.. به اینکه انقد در برار رفتنم مقاومت میکنه..
_داداش جان، صبر کن.. میخوام یه چیزی بگم..
استرس سنگینی تو دلم نشست.. وسط حرفش پریدم..
_چی! چیشده؟ کسی طوریش شده؟
سرش رو پایین انداخت و نجوا کرد..
_غزل رفته.
اخم غلیظی بین ابرو هام جا خشک کرد..
_چی میگی! حالت خوبه؟
یعنی چی که رفته!
حالا می فهمیدم چرا گرفته بود.
دستی به صورتش کشید..
_نیست... دو، سه هفته ای میشه که رفتن..
خنده ی مسخره ای کردم..
_چی میگی؟ مگه دوده که بره هوا..
سکوت کردو چیزی نگفت..
دوباره زدم سیم آخر.. صدام کل خونه رو گرفت:
_چی میگییی.. مگه میشهههه.. دارین دروغ میگین اون همین جاست..
درمانده نشستم و سرم و تو دستام گرفتم...
بعد چند دقیقه پاکتی جلوم قرار گرفت.. سربلند کردم و با چشمای اشکی زل زدم به خواهری که خودشم دل خوشی نداشت..
خواهری که داغون بود.. اونم به پای ما سوخته بودو از رویایی که در قلبش ریشه کرده بود گذشته بود..
رویایی که هیچ وقت بهش نرسیده بود... من میدونستم تو دلش چیا میگذره. اون فکر میکرد من هیچی از غمش نمیدونم... اما اونم عاشق بود.. عاشقی که الان فکر میکنه دیگه رسیدن بهش غیر ممکنه.
إنَّهُ لَا یَیْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللّٰه ِ
از رحمت من نا امید نشو.. یه جوری برات می سازم که از شدت خوشحالی گریه کنی.
سوره یوسف آیه ۸۷🌱
https://eitaa.com/foglev
part231
با دستای لرزون نامه رو باز کردم.
_ سلام.. شاید حالاکه نامه ام رو میخونی منو تو خیلی از هم دور باشیم... به این نتیجه رسیدم که ما دیگه به درد هم نمی خوریم ...
دنبالم نگردو بزار هردومون در آرامش باشیم .
اگر اقدام به جدا شدن قیابی کنی که ممنونت میشم اگر نه که مشکلی نیست چون من دیگه به ازدواج فکر نمی کنم..
گاهی برای خوشبختی همه یک نفر باید بره تا چند نفر به آرامش برسن ...
امیدوارم به خوشبختی که به دنبالش هستی برسی..
همیشه به یادت میمونم ...مواظب خودت باش.
"غزل"
،نامه رو چند بار از اول خوندم ..باورم نمی شد .
دست مو به میز بند کردم و خودمو سرپا کردم ..
به وسیله های تزىینی روی میز برخورد کردم ...شنیدن صدای گوش خراش شون خبر از شکستنش شون میداد ..
اصلا مهم نبود ..مهم همسر من بود که الان معلوم نبود کجاست ..
خواهرم به پهنای صورت اشک می ریخت ..
_داداش آروم باش..
توروخدا آروم باش، داری دق میکنی.
حتی مادرم هم گریه اش در اومده بود ...مادری که هیچ جوره هوادارم نبود ..که اگر بود هیچ موقعه این حال و احوال من نبود .
https://eitaa.com/foglev
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خدا به وقتش حتی بهتر از تصورت برات پیش میاره.🤍✨🌱
.
part232
عصبی بلند شدم و سمت در قدم برداشتم ..تلاشای خواهرم برای نرفتنم بی فایده بودو راه خودمو پیش گرفته بودم ..حتی به مادری که وضعیت حالش خراب شده بود هم توجه نمی کردم .
با سرعت زیاد ماشین هر آن ممکن بود تصادف کنم ..
کی میگفت مرد گریه نمیکنه! ،حقم بود،همه ی مصیبت ها حقم بود ..
با ترمز شدیدی که گرفتم صدای چرخای ماشین توکوچه بلند شد .
از گوشه ،گوشه پنجره سرک کشیدنای همسایه ها تا اونایی که به بیرون اومده بودن ترحم شون داشت نابودم می کرد.
فقط منتظر بودم همه اینا دروغ باشه .
اما همه اش خیال بود ..حتی بعد یک ساعتی ام که از سروصداها گذشته بود صبر کردم و پشت در نشستم..نیومد ،همه ی اون حرفا راست بودو همسرم رفته بود ..
گشتم تا شب هرجا رو که به ذهنم اومد گشتم ،زمین و زمان و ریختم بهم ..آب شده بودو رفته بود تو زمین .. ،الانی داشتم چوب شو میخوردم و پی به کارما می بردم که همه ی مصیبت ها داشت به سرم می اومد..
https://eitaa.com/foglev