part236
از مهمونی های مکرری که تند تند دعوت میشدیم خسته شده بودم و میدونستم همه اینا فقط بابت بهتر شدن حال و هوا مونه.. ...
با تنها کسی که اخت گرفته بودم حاج میرزا بود که عین آقاجون برام عزیز شده بود ..
از زمان سربازی با آقاجون رفیق بوده و رفاقت شون روز به روز محکم تر و شیرین تر میشد..
حاج میرزا از دار دنیا فقط زهرا،دخترش براش مونده بودو تمام داخوشیش شده بود اون ..
امشب قصد داشتم به خونه شون برم و وقت مو با خودش و دخترش بگذرونم ..
جمع مون خوشحال و خندون بود تا با شنیدن سوال زهرا خنده ام پر کشید ...
_ گفتی آقا سعید فامیلیش چیه؟ آخه یکی از آشناها که تهران زندگی میکنه میگفت ...
حاج میرزا پرید وسط حرفش ..
_زهرااااا ، چیزی نگو!
زهرا سری تکان داد و ساکت شد ..
کنجکاو به حرف اومدم و سوال مو به زبون آوردم ...
_خب قضیه چیه! نمی خواید بگید چیشده ...؟
_هیچی بابا جان تو فکرتو درگیر این چیزا نکن..
_ولی من فکر میکردم شما منو درک میکنی ... خب چیشده .؟
سرش رو پایین انداخت و دستاش رو تکیه به عصاش داد ..
https://eitaa.com/foglev
part237
_ببخش حاج میرزا بخدا نمیخواستم ناراحت تون کنم ..
لبخندپدرانه ای زد ..
_حالا غزل خانوم نمیخواد یه شام مارو مهمون کنه؟
لبخند کوتاهی زدم و به سمت آشپز خانه قدم برداشتم ...
اونا فکر میکردن بحثی که پیش اومده بود رو فراموش کردم ...اما اصلا این طور نبود ..
همه اش با خودم میگفتم جریان چیه که افتاده سر زبونا ...
حتی شکم جایی هم نرفت ..
همه حرف هایی که تو قلبم غوغا به پا کرده بود به کنار ..
حرف هایی که مغزم سرسختانه هشدار می داد به کنار ... همه اش با خودم میگفتم تو نه باید دخالتی کنی..
شبی از سوز دل گفتم قلم را...
قلم بنویس ،درد های دلم را...
قلم نالید و گفت جانِ برادر ...
ندارم طاقت این بار غم را ...🥀💔
https://eitaa.com/foglev
پارت بعدی(238)، در زاپاس بارگذاری شد ...✅
https://eitaa.com/joinchat/3210872313C73beb43edc
لف بعد از خواندن پارت ها راضی نیستم❌
part239
روز ها می گذشت و سعید سردتر و بی احساس تر میشد..
بی حس بودن و سرد بودنش جدیدا خیلی هارا متعجب کرده بود ...دست خودش نبود ..نه این دنیا نه آدمانش را بدون همسرش نمی خواست.
ملوک به هر در زده بود نتوانسته بود برای خوشحالی پسرش کاری انجام دهد..
چگونه می توانست با مادری خوش باشد که مایه مصیبت های زندگی اش بود.
سعید در خانه نشسته بود و بی احساسی خیره ی تلویزیون خاموش بود ..
جدیدا خیلی کم به شرکت می رفت و حتی حوصله ی خودش راهم نذاشت چه،برسد به شرکت ...!
با شنیدن صدای بلند خواهرش و دوستش اخمی به صورت نشاند و کمی درجایش جابه جا شد ...
خواهرش چند وقتی بود که عجیب شده بود..
تا کنارش می نشست حرف از ازدواج پیش میکشید..
با صدای خوشحال خواهرش عص،بی از کوره در رفت..
— چیههه؟ بس کن دیگه .. مگه بچه ای خونه رو گزاشتی رو سرت ..!
اما خواهرش بی توجه به عصبانیت برادرش خنده نمکی کرد ..
_عه! بد جنس نشو دیگههه ..بده دوست دارم توام خوشحال باشی؟.
https://eitaa.com/foglev
پارت بعدی(240)، در زاپاس بارگذاری شد ...✅
https://eitaa.com/joinchat/3210872313C73beb43edc
لف بعد از خواندن پارت ها راضی نیستم❌
part241
—آره دخترم ؟ راست میگه برادرت ؟
آیلار ناخواسته اشکش چکید و خیره برادرش شد..
—نه بخدا ..میگم حداقل ازدو..اج کنه فکر غزل ازسرش بیوفته ..
الناز جلو آمدو وسط حرف شان پرید ...
—مگه من چیم از بقیه کمتره؟
سعید با حرص تشر زد..
— خدا شاهده تا چند دقیقه دیگه این از اینجا نره من از این خونه میرم و دیگه ام برنمیگردم..
آیلا مغموم مچ دست الناز را گرفت و هدایتش کرد به سمت در خروجی ...
نه باید دخالت میکرد در زندگی برادرش ...خودش مگر جواد را فراموش کرده بود که از برادرش می خواست همس.رش را فراموش کند ...
باید از برادرش عذر خواهی می کرد ...
باید توجیهش می کرد..
مادرش شرمنده نجوا کرد.. ..
—ببخشید. ببخشید که انقد آینده تو خراب کردم پسرم .. ببخشید که هر مصیبتی میکشی مقصرش منم ..منو ببخش مادر.
سعید ل..بخند تلخی زد ..
—با ببخشید گفتنت جی درست میشه مامان؟ من دوباره میشم اون آدم قبلی؟ نه مادر من نهههه ..
میفهمی چی میگم ؟ دیگه خسته شدم ..دیگه طاقت این همه سختی و مصیبت رو ندارممم.
مادر و پسر جفت شان اشک شان چکید ...
.
https://eitaa.com/foglev
part242
غزل هم دلتنگ بود ..
سرطان کوفتی اش اش هم دست بردار نبود و به قول خودش انگار خوشی به او نیامده ...
سعید هم به فکر آن سرطان بود ..خود بی معرفت اش برای شیمی درمانی جلودارش شده بود..
معرفت زن ها همیشه زیاد بودو معرفت غزل بیشتر ..
اما کلمه مقدس "زن" را به ملوک و رویا نمی چسباند ...
مادرش هم هم به هر دری زده بود نتوانسته بود حال پسرش را خوب کند ...تصمیم گرفته بود برای یک هفته دیگر که تولد پسرش بود مهمانی بزرگی بر پا کند و همه را دعوت گیرد.... این کاررا فقط برای خوشحالی دل پسرش می کرد..
ولله همه می دانستند ملوک از سر و صدا و شلوغی خوشش نمی آید..
نمی خواست چیزی به پسرش بگوید .. قطعا وقتی او می فهمید مادر اش می خواهد جشن تولد بگیرد سرسختانه جلوی این تصمیم را می گرفت ..
ملوک نمی دانست چه کسانی را دعوت کند،که پسرش خوشحال شود..
https://eitaa.com/foglev