part90
به دو بوق نرسیده جواب داد: به به عروس خانم ما چط...
پریدم وسط حرفشو غریدم: الان وقت این حرفا نیست آیلار من خونه تونم این خدمه اجازه نمیده بیام بالا گفتم دوست توام توروخدا هماهنگ کن باهاش بزاره بیام تو..
_چی میگی غزل تو اینجا چکار میکنی؟ سعید میدونه؟ آخه این چه کاریه؟
با حالت زار جواب دادم: توروخدا آیلار بیا هماهنگ کن دیگه من یه دوکلوم با مامانت حرف بزنم و برم تا سعید نیومده.
_از دست کارای تو صبر کن ببینم.
رومو برگردوندم سمت خدمه که زل زده بود بهم.
_هاااا چیشد پس دختر جون من بیکار نیستم که سه ساعت اینجا وایسم..
لبخند مصنوعی زدمو لب زدم: چشم الان آیلار خانوم میاد..
چند دقیقه ای گذشت که آیلار با نفس نفس روبرمون ظاهر شد.
با خدمه حرف زدو منو کشون کشون برد داخل..
قصد داشت به اتاقش ببرتم که دستمو باضرب کشیدم بیرون: چیکار میکنی آیلار نیومدم خوشگذرونی که میخوام با مامانت حرف بزنم.
با صدای پایین اومده اما حرصی غرید: چی میگی غزل میدونی مامانم بفهمه تو اومدی اینجا چه جنگی به پا میکنه از وفتی فهمیده عقدم کردین خشمش شعله ورتر شده..
_بابا نمیخوام دعوا کنم که فقط...
با صدای بلندش جون از تنم رفت:_چخبره اونجاااا؟ اون کیه آیلار؟
پاهام جون نداشت برگردم از بس صداش خشن و جدی بود.
https://eitaa.com/foglev
part91
آب دهنمو قورت دادم و برگشتم سمتش... تا منو دید جا خورد.
وقتی به خودش اومد صداشو انداخت پس کله اش و هوار کشید: این دختره اینجا چیکار میکنهههههههه.
با پای لرزون جلو رفتمو با ترس لب زدم: س. سلام...
جمله ام تموم نشده بود که با عصاش به پهلوم زد.
_خفه شو دختره ی دوهزاری گورتو از اینجا گم کننننن.
به پهنای صورت اشک میریختم و التماس میکردم لحظه ای از این کاراش دست برنداشت..
_ با هق هق لب زدم: ببینید ملو. ملوک خانم من فقط اومدم باهاتون حرف بزنم.
_میخوام صدسال سیاه حرف نزنی گمشو از جلو چشااااام تا ندادم گم و گورت کنن.
در سالن با ضرب باز شدو چهره برزخی سعید نمایان شد.
تا مارو دید با قدمای بلند نزدیک مون شدو عربده کشید: تو اینجا چیکار میکنییییییی.
از ترس دیگه نمیتونستم سر پا وایسم نفسم تنگ شده بود و دستام میلرزید..
از اومدن به اینجا مخصوصا بدون اجازه سعید واقعا پشیمون بودم..
من فقط قصدم این بود که برای رابطمون تلاش کنم همین.
اصلا فکرشم نمیکردم این طوفان به پاشه.
سعید مچ دستمو محکم گرفت و کشون کشون برد بیرون.. از فشار دستش آخم در اومد.
_سعید توروخدا ول. ولکن دستمو غلط کردمممم.
https://eitaa.com/foglev
part92
_خفه شووووو با اجازه کی پاتو گذاشتی این خرابشده، مگه منِ نفهم شوهرت نیستم؟
از شدت گریه نفسم بالا نمیومد با هق هق لب زدم: ولم کن سعید غلط کردم بخدا فقط میخواستم با مامانت حرف بزنم بلکه راضی بشه...
عربده کشید: غلط کردیییییی من مردم که سرخود پاشدی اومدی اینجااااا.
توقع نداشتم به این شدت باهام برخورد کنه میدونم بی اجازه ازش اینکارو کردم ولی حقم این نبود.
اشک جلو چشامو تار کرده بود و سرگیجه ام رفته رفته شدید تر میشد... به ماشین رسیده بودیم که دیگه طاقت نیاوردمو از حال رفتم.☆
وقتی چشامو باز کردم همه جا برام گنگ و ناشناخته بود.. کمی که چشام به روشنایی عادت کرد به اطراف دقت کردم که سعید کنارم روصندلی نشسته بود... تا چشمای بازم و دید فورا بلند شد و خم شد رو صورتم صورتش کلافه به نظر میرسید و موهاش از حالت دراومده بود بهش حق میدادم عصبی شه ولی نه در این حد که از شدت استرس و سرگیجه کارم به بیمارستان بکشه با صداش از فکر در اومدم.
_ببخشید همه کسم، ببخشید همه اینا تقصیر منه آشغال بود بخدا نفهمیدم با جونم چطور دارم حرف میزنم آخه تو چرا رفتی اونجا وقتی میدونستی که اون به هیچ وجه راضی نمیشه به این وصلت با رفتنت نه تنها چیزی درست نشد بلکه خرابترم شد اون الان رو تصمیمش مصممترم شده.
قطره اشکی از چشمم چکیدو با انزجار لب زدم: من نمیدونستم اینجور میشه فکر میکردم شاید با التماسام کوتاه بیاد شاید بزاره یه آب خوش از گلو مون پایین بره.
https://eitaa.com/foglev
part93
به هق هق افتادم: آخه منم یه دخترم دلم میخواد عین بقیه دخترا برم پیش خانواده همسرم و باهاشون ارتباط داشته باشم اصلاً فکرشم نمیکردم یه سر انگشتم تحویلم نگیرن هیچ ازم نفرتم داشته باشن
کلافه دستشو کشید تو موهاشو به قدری میکشید که میگفتم الاناست که از ریشه کنده شه نمیدونستم این چه رفتاره گندیه که هر موقع عصبی میشه کارش میشه این..
کنارم نشست سرشو گذاشت رو دستم: مامانم 8ماهش بود سرآیلار که بابا یه تصادف سنگینی میکنه و از دست میره.. مامان کلا 20سال سن داشته که این دردارو به جون میکشه.. خودم شاهد لحظه به لحظه آب شدنش بودم تا وقتی که متوجه شدیم ثروت هنگفتی داشته و ما بی خبر بودیم بعد کل دردسر و اینور اون ور تونستیم اون ثروتو بدست بیاریم...
بعد اون مامانم شد شبیه ملکه ها نه به کسی رو میداد نه تحویلش میگرفت به قدری سنگ شد که وقتی خواهرش (مامان رویا) فوت کرد به خاطر غرورش قطره اشکی هم نریخت.
فقط تا تونست از بچه اش مراقبت کردو هواشو داشت..
اون قدر که منو آیلار حسودی میکردیم..
تو خونه فقط حرف حرف مامان بود کسی بدون اجازش حتی آبم نمیخورد.
دیگه به حدی تو خونمون زور بود بالا سرمون خونه فراری بودیم..
(سرشو بلند کرد) میدونی به من اثبات شده که مامانم واقعا خیلی زحمت مونو کشیده اما بعضی حرفاش خیلی ناحقه. من نمیتونم همش با حرفای اون پیش برم.
https://eitaa.com/foglev
part94
لبخند تلخی زد.. بیخیال فقط ببخشید اون طور باهات رفتار کردم انگارلیاقت خوبی هاتو ندارم..
با آرامش بهش خیره بودم که گوشیش به صدا در اومد.. وقتی صفحه رو دید ابرویی بالا انداخت و جواب داد.
باشنیدن اسم جواد از زبون سعید محکم زدم رو پیشونیم... الان کلی بابت دیر کردنم تماس گرفتنو بی جواب موندن..
سعید: آره داداش تو آروم باش پیش منه گوشیش رو سایلنت بود نشنیدیم..
_....
خودش با آیلار رفته تا پاساژ کار داشتن یه چند دقیقه دیگه برمیگردن میگم بهت زنگ بزنه.
_.....
_باشه داداش، حتما.. خدافظ.
وقتی قطع کرد نفس آسوده ای کشیدو نگاه با اطمینانی بهم انداخت.
_حل شد ولی اگه میگفتم بیمارستانی دیگه نمیزاشت رنگتم ببینم😅
تک خنده ای کردم که بینی مو کشید: آره دیگه بخند خانوم اینی که برای داشتنت جون میده منم.
_آقا اگه منم جون نمیدادم امروز اونجا نمیرفتم.
نگاه پرمعنایی بهم انداخت و سری تکون داد: هروقت یاداوری میکنی دلم میخواد آب شم برم زمین میدونم هنوز ازم دلخوری . بخدا دست خودم نبود میترسیدم مامانم بهت آسیب بزنه.
چشامو با اطمینان رو هم گذاشتمو لب زدم: میدونم نمیخواد شرمنده باشی..
چند دقیقه بعد سرمم که تموم شد فوری خودمو مرتب کردمو راه افتادیم سمت عمارت و بین راه هم به جواد زنگ زدم که خیالشون راحت باشه.
کلی تماس از دست رفته از آیلار داشتم و با پیام کوتاهی از خوب بودنم خیال اونم راحت کردم.
https://eitaa.com/foglev
part95
🍃«از زبان سعید» 🍃
"سه ماه بعد... "
تو این سه ماهی که گذشت به قدری از طرف مامانمو رویا تو فشار بودم که حد نداره.. تو این مدت فهمیدم خوانواده من جز منفعت خودشون به چیزی فکر نمیکنن سه ماه پیش تنها کسی که از خوانوادم همراهیم کرد موقعه عقدم آیلار بود..
خداروشکر روند شیمی درمانی غزل خوب پیش میرفت و مشکلی نبود.. وقتی موهاشو مجبور شد تا سرشونه اش کوتاه کنه بدترین لحظه عمرم بود اشکم یه ثانیه هم بند نمیومد.
چند شبی بود که با غزل شبا میرفتیم بیرون و حسابی به جفتمون. خوش میگذشت... ساعت هشت بود که رفتم دنبال شو کلی خیابونارو گشتیم.☆
ساعت یازده بود که گوشیش زنگ خورد.
_غزل: الو سلااااام دایییی جونممم
خنده ای کردم میدونستم از کلمه دایی خوشش نمیادو غزلم به خاطر حرص دادنش همش تکرار میکرد. الحق که زن خودم بود.
گوشی رو گذاشت روپخش:_ علیک سلام غزل خانوم بخدا من زبونم مو درآورد پیرم کردی دختر.
غزل خنده دندون نمایی زد: باشه حرص نخور آق جواد.. جونم کاری داشتی؟
_دختر تو قصد نداری بیای خونه؟ گوشی رو بده به اون مردک ببینم.
قبل اینکه غزل حرف بزنه لب زدم: کلک نکنه دلت برام تنگ شده غزلو بهونه میکنیییی.
_آره عشقم ناسلامتی روزی سایه سرم بودی اون دختره مخ تو زد.
خنده مو کنترل کردمو لب زدم: از دست تو جواد مرد 30سالته به خودت بیا.
_صدای اضافی نشنوم ببینم دختر مارو سریعتر بیار خونه وگرنه کل شهرو بسیج میکنم پیدا تون کنمااا.
_فهمیدم داداش فهمیدم😁
https://eitaa.com/foglev
part96
وقتی غزلو رسوندم موقعه پیاده شدن سمتم برگشت: سعید واقعا بابت امشب مرسی مثل همیشه کلی خوش گذشت. بابت خریدام ممنونمم .
_قربونت برم عشق من با وجود تو بودکه خوش گذشت اونا هم قابلتو نداره نفس مبارکت باشه.
توراه برگشت بدجور درگیر آینده مون بودم اگه مامان تا آخر باهامون کنار نمیومد خیلی برامون سخت میشد..
چند هفته ای از عقدمون گذشته بود که رویا به آمریکا رفت بدون هیچ خبرو خداحافظی.. مامان وقتی دونست حسابی برزخی شد اما خدامیدونست تو دل من چه عروسی به پا شده بود.
هیچ رفت و آمدی به خونه ی مامان نداشتمو فقط میرفتم خونه خودم..
چند باری باهام تماس گرفت که برگردم. بهونه های مختلفی میاوردمو مصمم تر از قبل سرجای خودم ایستاده بودم.
وقتی رسیدم فورادوش کوتاهی گرفتم.. همین که چشام گرم خواب شد صدای آیفون بلند شد.
متعجب به سمتش رفتمو با دیدن مامان چشام گرد شد درو بازکردمو تیشرتی به تن کردم.
در سالن باز کردم و منتظر ایستادم.. چند دقیقه بعد چهره ی طلب کارانه اش جلوم ظاهر شدو بدون هیچ سلام علیکی وارد خونه شد..
درو بستمو به سمت آشپز خونه رفتم و قهوه ساز رو روشن کردم.
_فکر نمیکردم روزی از خونه بیزار شی به خاطر یه دختر.
پوزخندی رو لبم نقش گرفت: اون دختر که میگی زنمه مامان و فقط و فقط به خاطر همین کاراته که از خونه بیزار شدم اگه همین طوری پیش بری مطمئن باش آیلارم از دستت فرار میکنه.
https://eitaa.com/foglev
part97
_خفه شوووووو شما لیاقت زندگی خوبو ندارین لیاقتت همون دختره ی خرابه نه اصالتی داره نه با ما میخوره.
داد کشیدم: چرا فکر میکنی فقط ماییم که اصالت داریم چرا فکر میکنی بقیه بی اصالت و خرابن... تو فقط همه چیزو تو پول میبینی مگه اون رویای بی همه چیز که پول داره چه گلی به سرش گرفتههههه بابا بس کنید این مسخره بازیاتونو.
تند به سمتم اومدو بازومو گرفت: عشق کورت کرده پسر از اون دختره ی پاپتی چی بهت میرسههه بفهم من که بد تورونمیخواممم حداقل که از رویا خیالمون راحته و ندار نیست من میدونم که تو با اون خوشبخت میشیییی. اینو تو مغز پوکت فرو کن .
نیشخندی زدم: دِ همین دیگه تو ذات کثیف رویارو ندیدی مادر من تو فقط پولو ثروت شو دیدی کوتاه بیا خودت کم داری کم پولت از پارو بالا میره؟
به این قانع نیستی؟ برات کافی نیست؟ به فرض مثال که اونم عروست شد فکر کردی میاد پولشو به تو یا به من بده فکر کردی تو زرنگی بقیه احمق؟
بازومو از دستش کشیدم بیرون: قدمت روچشَم مامان ولی اگه قراره بیای و اینجور اعصاب جفتمون رو داغون کنی نیا ..جفتمونو بیشتر از این از هم زده نکن بخدا کارات روز به روز داره زندگی پسرتو داغون میکنه، کم خون دل نخوردم از دست تو اون گرگ صفت پس تمومش کنید.
حرصی رفت و درو بهم کوبید کلافه رو مبل نشستمو موهامو کشیدم چقد حالم از این روی مامان بهم میخورد به هیچ عنوان به داشته هاش قانع نبود..
عصبی قهوه سازو خاموش کردمو رفتم سمت اتاق انقد بهم ریخته بودم که دیگه خوابم نمیومدو سرم درد گرفته بود.
https://eitaa.com/foglev