part239
روز ها می گذشت و سعید سردتر و بی احساس تر میشد..
بی حس بودن و سرد بودنش جدیدا خیلی هارا متعجب کرده بود ...دست خودش نبود ..نه این دنیا نه آدمانش را بدون همسرش نمی خواست.
ملوک به هر در زده بود نتوانسته بود برای خوشحالی پسرش کاری انجام دهد..
چگونه می توانست با مادری خوش باشد که مایه مصیبت های زندگی اش بود.
سعید در خانه نشسته بود و بی احساسی خیره ی تلویزیون خاموش بود ..
جدیدا خیلی کم به شرکت می رفت و حتی حوصله ی خودش راهم نذاشت چه،برسد به شرکت ...!
با شنیدن صدای بلند خواهرش و دوستش اخمی به صورت نشاند و کمی درجایش جابه جا شد ...
خواهرش چند وقتی بود که عجیب شده بود..
تا کنارش می نشست حرف از ازدواج پیش میکشید..
با صدای خوشحال خواهرش عص،بی از کوره در رفت..
— چیههه؟ بس کن دیگه .. مگه بچه ای خونه رو گزاشتی رو سرت ..!
اما خواهرش بی توجه به عصبانیت برادرش خنده نمکی کرد ..
_عه! بد جنس نشو دیگههه ..بده دوست دارم توام خوشحال باشی؟.
https://eitaa.com/foglev
پارت بعدی(240)، در زاپاس بارگذاری شد ...✅
https://eitaa.com/joinchat/3210872313C73beb43edc
لف بعد از خواندن پارت ها راضی نیستم❌
part241
—آره دخترم ؟ راست میگه برادرت ؟
آیلار ناخواسته اشکش چکید و خیره برادرش شد..
—نه بخدا ..میگم حداقل ازدو..اج کنه فکر غزل ازسرش بیوفته ..
الناز جلو آمدو وسط حرف شان پرید ...
—مگه من چیم از بقیه کمتره؟
سعید با حرص تشر زد..
— خدا شاهده تا چند دقیقه دیگه این از اینجا نره من از این خونه میرم و دیگه ام برنمیگردم..
آیلا مغموم مچ دست الناز را گرفت و هدایتش کرد به سمت در خروجی ...
نه باید دخالت میکرد در زندگی برادرش ...خودش مگر جواد را فراموش کرده بود که از برادرش می خواست همس.رش را فراموش کند ...
باید از برادرش عذر خواهی می کرد ...
باید توجیهش می کرد..
مادرش شرمنده نجوا کرد.. ..
—ببخشید. ببخشید که انقد آینده تو خراب کردم پسرم .. ببخشید که هر مصیبتی میکشی مقصرش منم ..منو ببخش مادر.
سعید ل..بخند تلخی زد ..
—با ببخشید گفتنت جی درست میشه مامان؟ من دوباره میشم اون آدم قبلی؟ نه مادر من نهههه ..
میفهمی چی میگم ؟ دیگه خسته شدم ..دیگه طاقت این همه سختی و مصیبت رو ندارممم.
مادر و پسر جفت شان اشک شان چکید ...
.
https://eitaa.com/foglev
part242
غزل هم دلتنگ بود ..
سرطان کوفتی اش اش هم دست بردار نبود و به قول خودش انگار خوشی به او نیامده ...
سعید هم به فکر آن سرطان بود ..خود بی معرفت اش برای شیمی درمانی جلودارش شده بود..
معرفت زن ها همیشه زیاد بودو معرفت غزل بیشتر ..
اما کلمه مقدس "زن" را به ملوک و رویا نمی چسباند ...
مادرش هم هم به هر دری زده بود نتوانسته بود حال پسرش را خوب کند ...تصمیم گرفته بود برای یک هفته دیگر که تولد پسرش بود مهمانی بزرگی بر پا کند و همه را دعوت گیرد.... این کاررا فقط برای خوشحالی دل پسرش می کرد..
ولله همه می دانستند ملوک از سر و صدا و شلوغی خوشش نمی آید..
نمی خواست چیزی به پسرش بگوید .. قطعا وقتی او می فهمید مادر اش می خواهد جشن تولد بگیرد سرسختانه جلوی این تصمیم را می گرفت ..
ملوک نمی دانست چه کسانی را دعوت کند،که پسرش خوشحال شود..
https://eitaa.com/foglev
🌱شرایط عضویت در vip🌱
روزانه چهار پارت گزاشته میشود .
روز های تعطیل(جمعه، تعطیلات رسمی ) سه پارت گزاشته میشه.
لطفا از انتخاب تون مطمئن باشید ..بعد از ارسال لینک هزینه پس داده نمی شود.🌺
مبلغ:65 تومان
خریداری از طریق👇👇
@mah5030
part243
تصمیم گرفت اول از همه حاج میرزا را در جریان بگذارد.. پسرش او را مانند پدر خدا بیامرزش دوستش داشت..
از وقتی پدر سعید به رحمت خدا رفته بود سعید به تنها کسی که اعتماد داشت و اورا جای پدر خود خطاب می کرد حاج میرزا بود...
اوایل فوت پدر سعید بود که حاج میرزا از همه لحاظ مخصوصا مالی هوایشان را داشت..
اما ملوک خوشش نمی آمد..
با تردید تلفن را برداشت و شماره حاج میرزا را گرفت ...
با شنیدن صدای آرامش به حرف آمد..
حاج میرزا تا صدای ملوک را پشت تلفن شنید تعجب سرتاسر وجودش را گرفت ... ملوک و چه به زنگ زدن به او.
—ملوک!؟
سرش را پایین انداخت و نفس عمیقی کشید..
—سلام حاجی ! بله خودمم .
—چه عجب ملوک خانوم داره به ما زنگ میزنه ... حال و احوال ؟ بچه ها چطورن؟
ملوک لبخند مصنوعی زد و نجوا کرد..
—خوبن حاجی ، سلام گوتون هستن ...زهرا جان خوب هستن؟
خودتون خوبین ؟ شنیدم زهرا جان مهندسی قبول شده ..
حاج میرزا پوزخندی زد و لحنش جدی شد..
—می گم تو جشنش شرکت کردی...حتی زنگ نزدی یه تبریک خشک و خالی ام بگی .
https://eitaa.com/foglev
مه عشق|رمان
part1 صبح روز دوشنبه بود اولین روز از دانشگاه من و حلما بهترین همدمم. به رشته مورد نظرمون رسیده بودی
روی پیوستن کلیک کن💗🔥.
پـٰارت اول رمـٰانمون🌝🌿 .