eitaa logo
مه عشق|رمان
1.4هزار دنبال‌کننده
43 عکس
31 ویدیو
0 فایل
﷽ نویسنده رمان خودم هستم و هرگونه کپی از رمان پیگرد قانونی دارد. آیدی نویسنده/مدیر @mah5030
مشاهده در ایتا
دانلود
part92 _خفه شووووو با اجازه کی پاتو گذاشتی این خرابشده، مگه منِ نفهم شوهرت نیستم؟ از شدت گریه نفسم بالا نمیومد با هق هق لب زدم: ولم کن سعید غلط کردم بخدا فقط میخواستم با مامانت حرف بزنم بلکه راضی بشه... عربده کشید: غلط کردیییییی من مردم که سرخود پاشدی اومدی اینجااااا. توقع نداشتم به این شدت باهام برخورد کنه میدونم بی اجازه ازش اینکارو کردم ولی حقم این نبود. اشک جلو چشامو تار کرده بود و سرگیجه ام رفته رفته شدید تر میشد... به ماشین رسیده بودیم که دیگه طاقت نیاوردمو از حال رفتم.☆ وقتی چشامو باز کردم همه جا برام گنگ و ناشناخته بود.. کمی که چشام به روشنایی عادت کرد به اطراف دقت کردم که سعید کنارم روصندلی نشسته بود... تا چشمای بازم و دید فورا بلند شد و خم شد رو صورتم صورتش کلافه به نظر می‌رسید و موهاش از حالت دراومده بود بهش حق می‌دادم عصبی شه ولی نه در این حد که از شدت استرس و سرگیجه کارم به بیمارستان بکشه با صداش از فکر در اومدم. _ببخشید همه کسم، ببخشید همه اینا تقصیر منه آشغال بود بخدا نفهمیدم با جونم چطور دارم حرف می‌زنم آخه تو چرا رفتی اونجا وقتی می‌دونستی که اون به هیچ وجه راضی نمی‌شه به این وصلت با رفتنت نه تنها چیزی درست نشد بلکه خراب‌ترم شد اون الان رو تصمیمش مصمم‌ترم شده. قطره اشکی از چشمم چکیدو با انزجار لب زدم: من نمیدونستم اینجور میشه فکر میکردم شاید با التماسام کوتاه بیاد شاید بزاره یه آب خوش از گلو مون پایین بره. https://eitaa.com/foglev
part93 به هق هق افتادم: آخه منم یه دخترم دلم می‌خواد عین بقیه دخترا برم پیش خانواده همسرم و باهاشون ارتباط داشته باشم اصلاً فکرشم نمی‌کردم یه سر انگشتم تحویلم نگیرن هیچ ازم نفرتم داشته باشن کلافه دستشو کشید تو موهاشو به قدری می‌کشید که می‌گفتم الاناست که از ریشه کنده شه نمی‌دونستم این چه رفتاره گندیه که هر موقع عصبی میشه کارش میشه این.. کنارم نشست سرشو گذاشت رو دستم: مامانم 8ماهش بود سرآیلار که بابا یه تصادف سنگینی میکنه و از دست میره.. مامان کلا 20سال سن داشته که این دردارو به جون میکشه.. خودم شاهد لحظه به لحظه آب شدنش بودم تا وقتی که متوجه شدیم ثروت هنگفتی داشته و ما بی خبر بودیم بعد کل دردسر و اینور اون ور تونستیم اون ثروتو بدست بیاریم... بعد اون مامانم شد شبیه ملکه ها نه به کسی رو میداد نه تحویلش میگرفت به قدری سنگ شد که وقتی خواهرش (مامان رویا) فوت کرد به خاطر غرورش قطره اشکی هم نریخت. فقط تا تونست از بچه اش مراقبت کردو هواشو داشت.. اون قدر که منو آیلار حسودی میکردیم.. تو خونه فقط حرف حرف مامان بود کسی بدون اجازش حتی آبم نمیخورد. دیگه به حدی تو خونمون زور بود بالا سرمون خونه فراری بودیم.. (سرشو بلند کرد) میدونی به من اثبات شده که مامانم واقعا خیلی زحمت مونو کشیده اما بعضی حرفاش خیلی ناحقه. من نمیتونم همش با حرفای اون پیش برم. https://eitaa.com/foglev
_
part94 لبخند تلخی زد.. بیخیال فقط ببخشید اون طور باهات رفتار کردم انگارلیاقت خوبی هاتو ندارم.. با آرامش بهش خیره بودم که گوشیش به صدا در اومد.. وقتی صفحه رو دید ابرویی بالا انداخت و جواب داد. باشنیدن اسم جواد از زبون سعید محکم زدم رو پیشونیم... الان کلی بابت دیر کردنم تماس گرفتنو بی جواب موندن.. سعید: آره داداش تو آروم باش پیش منه گوشیش رو سایلنت بود نشنیدیم.. _.... خودش با آیلار رفته تا پاساژ کار داشتن یه چند دقیقه دیگه برمیگردن میگم بهت زنگ بزنه. _..... _باشه داداش، حتما.. خدافظ. وقتی قطع کرد نفس آسوده ای کشیدو نگاه با اطمینانی بهم انداخت. _حل شد ولی اگه میگفتم بیمارستانی دیگه نمیزاشت رنگتم ببینم😅 تک خنده ای کردم که بینی مو کشید: آره دیگه بخند خانوم اینی که برای داشتنت جون میده منم. _آقا اگه منم جون نمیدادم امروز اونجا نمیرفتم. نگاه پرمعنایی بهم انداخت و سری تکون داد: هروقت یاداوری میکنی دلم میخواد آب شم برم زمین میدونم هنوز ازم دلخوری . بخدا دست خودم نبود میترسیدم مامانم بهت آسیب بزنه. چشامو با اطمینان رو هم گذاشتمو لب زدم: میدونم نمیخواد شرمنده باشی.. چند دقیقه بعد سرمم که تموم شد فوری خودمو مرتب کردمو راه افتادیم سمت عمارت و بین راه هم به جواد زنگ زدم که خیالشون راحت باشه. کلی تماس از دست رفته از آیلار داشتم و با پیام کوتاهی از خوب بودنم خیال اونم راحت کردم. https://eitaa.com/foglev
part95 🍃«از زبان سعید» 🍃 "سه ماه بعد... " تو این سه ماهی که گذشت به قدری از طرف مامانمو رویا تو فشار بودم که حد نداره.. تو این مدت فهمیدم خوانواده من جز منفعت خودشون به چیزی فکر نمیکنن سه ماه پیش تنها کسی که از خوانوادم همراهیم کرد موقعه عقدم آیلار بود.. خداروشکر روند شیمی درمانی غزل خوب پیش میرفت و مشکلی نبود.. وقتی موهاشو مجبور شد تا سرشونه اش کوتاه کنه بدترین لحظه عمرم بود اشکم یه ثانیه هم بند نمیومد. چند شبی بود که با غزل شبا میرفتیم بیرون و حسابی به جفتمون. خوش میگذشت... ساعت هشت بود که رفتم دنبال شو کلی خیابونارو گشتیم.☆ ساعت یازده بود که گوشیش زنگ خورد. _غزل: الو سلااااام دایییی جونممم خنده ای کردم میدونستم از کلمه دایی خوشش نمیادو غزلم به خاطر حرص دادنش همش تکرار میکرد. الحق که زن خودم بود. گوشی رو گذاشت روپخش:_ علیک سلام غزل خانوم بخدا من زبونم مو درآورد پیرم کردی دختر. غزل خنده دندون نمایی زد: باشه حرص نخور آق جواد.. جونم کاری داشتی؟ _دختر تو قصد نداری بیای خونه؟ گوشی رو بده به اون مردک ببینم. قبل اینکه غزل حرف بزنه لب زدم: کلک نکنه دلت برام تنگ شده غزلو بهونه میکنیییی. _آره عشقم ناسلامتی روزی سایه سرم بودی اون دختره مخ تو زد. خنده مو کنترل کردمو لب زدم: از دست تو جواد مرد 30سالته به خودت بیا. _صدای اضافی نشنوم ببینم دختر مارو سریعتر بیار خونه وگرنه کل شهرو بسیج میکنم پیدا تون کنمااا. _فهمیدم داداش فهمیدم😁 https://eitaa.com/foglev
part96 وقتی غزلو رسوندم موقعه پیاده شدن سمتم برگشت: سعید واقعا بابت امشب مرسی مثل همیشه کلی خوش گذشت. بابت خریدام ممنونمم . _قربونت برم عشق من با وجود تو بودکه خوش گذشت اونا هم قابلتو نداره نفس مبارکت باشه. توراه برگشت بدجور درگیر آینده مون بودم اگه مامان تا آخر باهامون کنار نمیومد خیلی برامون سخت میشد.. چند هفته ای از عقدمون گذشته بود که رویا به آمریکا رفت بدون هیچ خبرو خداحافظی.. مامان وقتی دونست حسابی برزخی شد اما خدامیدونست تو دل من چه عروسی به پا شده بود. هیچ رفت و آمدی به خونه ی مامان نداشتمو فقط میرفتم خونه خودم.. چند باری باهام تماس گرفت که برگردم. بهونه های مختلفی میاوردمو مصمم تر از قبل سرجای خودم ایستاده بودم. وقتی رسیدم فورادوش کوتاهی گرفتم.. همین که چشام گرم خواب شد صدای آیفون بلند شد. متعجب به سمتش رفتمو با دیدن مامان چشام گرد شد درو بازکردمو تیشرتی به تن کردم. در سالن باز کردم و منتظر ایستادم.. چند دقیقه بعد چهره ی طلب کارانه اش جلوم ظاهر شدو بدون هیچ سلام علیکی وارد خونه شد.. درو بستمو به سمت آشپز خونه رفتم و قهوه ساز رو روشن کردم. _فکر نمیکردم روزی از خونه بیزار شی به خاطر یه دختر. پوزخندی رو لبم نقش گرفت: اون دختر که میگی زنمه مامان و فقط و فقط به خاطر همین کاراته که از خونه بیزار شدم اگه همین طوری پیش بری مطمئن باش آیلارم از دستت فرار میکنه. https://eitaa.com/foglev
part97 _خفه شوووووو شما لیاقت زندگی خوبو ندارین لیاقتت همون دختره ی خرابه نه اصالتی داره نه با ما میخوره. داد کشیدم: چرا فکر میکنی فقط ماییم که اصالت داریم چرا فکر میکنی بقیه بی اصالت و خرابن... تو فقط همه چیزو تو پول میبینی مگه اون رویای بی همه چیز که پول داره چه گلی به سرش گرفتههههه بابا بس کنید این مسخره بازیاتونو. تند به سمتم اومدو بازومو گرفت: عشق کورت کرده پسر از اون دختره ی پاپتی چی بهت میرسههه بفهم من که بد تورونمیخواممم حداقل که از رویا خیالمون راحته و ندار نیست من میدونم که تو با اون خوشبخت میشیییی. اینو تو مغز پوکت فرو کن . نیشخندی زدم: دِ همین دیگه تو ذات کثیف رویارو ندیدی مادر من تو فقط پولو ثروت شو دیدی کوتاه بیا خودت کم داری کم پولت از پارو بالا میره؟ به این قانع نیستی؟ برات کافی نیست؟ به فرض مثال که اونم عروست شد فکر کردی میاد پولشو به تو یا به من بده فکر کردی تو زرنگی بقیه احمق؟ بازومو از دستش کشیدم بیرون: قدمت روچشَم مامان ولی اگه قراره بیای و اینجور اعصاب جفتمون رو داغون کنی نیا ..جفتمونو بیشتر از این از هم زده نکن بخدا کارات روز به روز داره زندگی پسرتو داغون میکنه، کم خون دل نخوردم از دست تو اون گرگ صفت پس تمومش کنید. حرصی رفت و درو بهم کوبید کلافه رو مبل نشستمو موهامو کشیدم چقد حالم از این روی مامان بهم میخورد به هیچ عنوان به داشته هاش قانع نبود.. عصبی قهوه سازو خاموش کردمو رفتم سمت اتاق انقد بهم ریخته بودم که دیگه خوابم نمیومدو سرم درد گرفته بود. https://eitaa.com/foglev
من به قربان خدا چون که مرا غمگین دید بهر خوشحالی من در دلم انداخت تو را🤍✨
part98 صبح با دلی سنگین راهیه شرکت شدم.. با چندتا شرکت و کارخونه های خارجی قراردادبسته بودم و کلی کار سرم ریخته بود.. ساعت از ده شب گذشته بود که به خونه رسیدم.. تازه از ماشین پیاده شدم که صدای بوق های متعدد توجه مو جلب کرد... با دیدن جواد شوکه شدم ترسی تودلم نشست نکنه برای غزل اتفاقی افتاده باشه. باعجله سمت ماشینش رفتمو فورا کنارش جا گرفتم وقتی قیافه مضطرب مو دید ابرویی بالا انداخت: چیه چیشده؟ دنبالت کردن؟ _چیزی شده غزل طوریش شده؟ _غزل طوریش شده بود بنظرت الان من با خیال راحت اینجا نشسته بودم پسر خوب؟ نفس آسوده ای کشیدم و نگاه منتظرمو دوختم بهش.. _خب بگو دیگه. این وقت شب، اینجا؟!مطمئناً همینجوری نیومدی. سری تکون داد: _مامانت اومده بود پیشم. بهت سرتاسر وجودمو گرفت: چی میگییییی مامان من اصلا شمارو نمیشناسه اصلا از اینکه غزل با شما زندگی میکنه خبر نداره، داری خالی میبندی دیگه.. ضربه ای به بازوم زد: خالی چیه مردک؟ برای غزل به پا گذاشته یه چیزایی درمورد زندگی ما میدونست که خودم خبر نداشتم قشنگ زندگینامه مونو دراورده.. این مامان محترم شما چی از جون غزل میخواد بابا هرکی زندگی خودشو کنه دیگه.. داداش من از حرفای من ناراحت نشو ولی غزل همه زنذگی منه یادگار خواهرمه من نمیتونم نسبت بهش بی تفاوت باشم دست رو دست بزارم تا یه اتفاقی براش بیوفته. خودتم خوب میدونی مامانت آدم خطرناکیه. من میدونم شما همه تلاش تونو کردین برای راضی کردنش. https://eitaa.com/foglev
part99 بخدا میدونم خودتونو به آب و آتیش زدین ولی نمیدونم از یه راه دیگه وارد شید چمیدونم با رویا حرف بزن شاید اون کوتاه اومد. نیشخند تلخی زدم: تو رویارو نمیشناسی اون بدتر از مامانه زمین و زمانو بهم میزنه برای هدفاش. تو فکر کردی من خوشم میاد از این وضعیت فکر کردی خیلی سربلندم با این حرکات شون.. منم خسته شدم منم از این دعواهای تکراری دیگه بریدم. کلافه سرشو گذاشت رو فرمون: اون تهدید هایی که اون میکرد بخدا خواب و خوراکو ازم گرفته. سعید من میترسم اون زنی که من دیدم هیچ شوخی تو کلامش نبود. دیگه اعصابی نمونده بود برام بدون هیچ خداحافظی پیاده شدمو فورا سمت خونه رفتم.. تو این چند وقت همه ی دردارو ریخته بودم توخودم و دم نزده بودم. هیچ موقعه دلم نخواسته بود به مامان بی احترامی کنم اما فهمیدم هرچقد کوتاه میام و جیک نمیزنم خرابتر میکنن. انگار به پا گذاشتن رو اعتقاداتم عادت کرده بودن. شماره مامانو گرفتم وقتی صدای جدیش توگوشم پیچید ناخواسته اخمی بین ابرو هام نشست: میشنوم؟ _چرا رفتین پیش دایی غزل؟ چیا بهش گفته بودین که نصفه شبی پاشده بود اومده بود اینجا؟ تو آخر منو نفرستی سینه قبرستون راحت نمیشی نه؟ _دختره رو بفرستم سینه قبرستون راحت میشم، دیگه انقدم حرص نمیخوری. عربده ای کشیدم که لرزیدن پنجره های سالنو به وضوح حس کردم. _به ولله قسم بلایی سر غزل بیاد یه آخ بگه.. اون خونه رو روسرتون خراب میکنممممم بببین کی گفتم ملوک خانمم. انقد منو سگ نکن به جون خودتون. https://eitaa.com/foglev
🌱شرایط عضویت در vip🌱 روزانه چهار پارت گزاشته میشود . روز های تعطیل(جمعه، تعطیلات رسمی ) سه پارت گزاشته میشه. لطفا از انتخاب تون مطمئن باشید ..بعد از ارسال لینک هزینه پس داده نمی شود.🌺 مبلغ:50T خریداری از طریق👇👇 @mah5030 در vip پارت 196هستیم..