eitaa logo
مه عشق|رمان
2.1هزار دنبال‌کننده
79 عکس
40 ویدیو
0 فایل
﷽ هرگونه کپی و ایده برداری حتی با ذکر نام نویسنده از رمان پیگرد قانونی دارد. آیدی نویسنده/مدیر @mah5030
مشاهده در ایتا
دانلود
part247 —وقت تنگه سرهنگ سریع باید تکلیف شون روشن بشه ،آخراین هفته با سعید دیدار می کنم ، اونم مثل پسر نداشتمه طاقت غم و افسردگی شو ندارم... سرهنگ انگار که چیزی یادش آمده باشد ،فورا سرش را بلند کرد: —راستی دختره الان کجاست؟ —شیرازه،اتفاقا همین الان زهرا پیششه ...می شناسیش نوه ی سبحان خانه. سرهنگ متعجب شد.. —مگه بچه ی بلور پیدا شده؟ میرزا سر به تایید تکان داد.. —آره خیلی وقته. چند دقیقه ای در فکر ماندو بلند شد... —خیلی خوب،چند روزه بررسی های لازم و انجام میدم،خبر میدم بهت..من میرم دیگه،به دخترت سلام برسون. چند دقیقه ای گذشت که از رفتن سرهنگ گذشته بود و دخترش آمده بود اما با غزل...غزلی که مغموم بود ...میرزا با نگرانی منتظر ماند تا بگویند چه شده. —غزل؟ بابا چیشده؟ جمله اش تمام نشده بود که به گریه افتاد و دستانش را جلوی صورتش قرار داد. میرزا مغموم رو به دخترش ایستاد.. —زهرا؟ بابا حداقل تو بگو چیشده! زهرا هم سردرگم بود ،..گیج و،منگ خیره ی غزل شد. —منم نمیدونم حاج بابا .. چند دقیقه ای گذشت و غزل به حرف آمد... از بی طاقتی اش تعریف کرد .. در این چند وقت دلتنگی اش به این اندازه نرسیده بود. https://eitaa.com/foglev
@foglev🌿
پارت بعدی(248)، در زاپاس بارگذاری شد ...✅ https://eitaa.com/joinchat/3210872313C73beb43edc لف بعد از خواندن پارت ها راضی نیستم❌
@foglev🌿
part249 غزل آنقدر اشک ریخت که دراتاق زهرا خوابش گرفت... زهرا دلش به حالش می سوخت ...این دختر داشت با همه ی غم های تو دلش می جنگید ... سعید با شنیدن مراسم تولد از زبان خواهرش عصبی شد.. فورا سمت اتاق مادرش قدم برداشت .. آیلار فکرش را نمی کرد به خاطر یک مراسم تولد برادرش آنقدر زود جوش بیاورد.. دنبالش راه افتاد تا بتواند متقاعدش کند صبوری کندو به مادرش چیزی نگوید .. اما آنقدر بلند بلند قدم برمی داشت که نمی توانست ب گرد پایش برسد. —چیشده ! ..ناخودآگاه دستان مادرش را محکم گرفت و روی صورتش گذاشت.. مادرش و خواهرش هردو در تعجب بودند ... ملوک آرام نجوا کرد: —چی شده عزیز دل مادر ؟ چی اعصاب تو بهم ریخته... —من نه تولد می خوام نه هیچ مراسم دیگه ...این کارا نه تنها حال مو بهتر نمی کنه بلکه عصبی ترم می کنه ...هرکی رو دعوت کردی زنگ بزن و کنسلش کن. https://eitaa.com/foglev
گاهی باید رها شوی تا بفهمی آرامش، در نداشتن است نه داشتن. @foglev🌿
part250 —نمی تونین نبود غزلو با این مهربونیا جبرانش کنید،من که پیداش می کنم ..مطمئنم .. تا خواست ادامه حرفش را بزند ملوک وسط حرفش پرید: —حتی به حاج میرزام زنگ بزنم و بگم کنسل شده نیا؟ سعید چشمانش ریز شدو با تعجب نجوا کرد: —حاج میرزا ! ملوک سری تکان داد ... —آره مادر ، دعوتش گرفتم ..بیاد هم دلتنگی مارفع بشه هم جشن تولد تو باشه ،هم میدونستم خوشحال میشی.. فورا اخم در پیشانیش جا خشک کرد: —یعنی اگه تولد نباشه نمی تونه بیاد؟ تولدو کنسل کنید ولی به حاج میرزا بگید بیاد..اصلا خودم میرم دنبالش. همون شیرزان دیگه؟ ملوک کلافه شده بود از لجبازی پسرش اما سر تایید تکان داد و بله ای نجوا کرد.. سعید چشمانش در اتاق چرخ خوردو ثابت ماند روی قاب عکسی... نزدیک به قاب عکس شد و بغضش را قورت داد .. عکس خندان غزل بود همان عکسی که دردوران خوشی هایشان گرفته بودند .. https://eitaa.com/foglev
part251 با آن چشمان نم نشسته اش خیره مادرش شدو با صدای ضعیف نجوا کرد: —این عکس و از کجا آوردی؟ اما مادرش سرش پایین بودو چیزی نمی گفت —میگم این عکس و از کجا آوردیدددد. مادرش تا خواست قاب عکس را از او بگیرد سعید با قدم های بلند به سمت بیرون قدم برداشت.. پشت در اتاق خودش تشست و عکس را جلوی چشمانش گرفت . ،ای کاش می توانست پیدایش کند و یک زندگی جدیدی شروع کنند ... بلند شدو قاب را روی میزش گذاشت .. باز هم دلش گرفته شد .. خیره ی قاب عکس شدو بازهم بغض گلویش را فشرد .. ظاهرش به یه جوان میخورد اما از باطنش آنقدر پیر شده بود که داشت آخرای عمر خود را می کرد ... https://eitaa.com/foglev
🌱شرایط عضویت در vip🌱 روزانه چهار پارت گزاشته میشود . روز های تعطیل(جمعه، تعطیلات رسمی ) سه پارت گزاشته میشه. لطفا از انتخاب تون مطمئن باشید ..بعد از ارسال لینک هزینه پس داده نمی شود.🌺 مبلغ:65 تومان خریداری از طریق👇👇 @mah5030 * درvipکل پارت ها بدون سان،،سور بارگذاری می شود .. *160پارت جلوتر از کانال اصلی هستیم.. *هیچ تبلیغ وتبادلی قرار نمی گیرد..
خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟!غمخوار کسی باش، که غمخوار تو باشد.. @foglev🌿
part252 چند ساعتی گذشت و کمی آرام شد .. موبایلش را برداشت و شماره ی میرزا را گرفت ... بعد چند بوق صدای میرزا در گوشش پیچیدو ناخواسته لبخندی زد... —سلام حاج بابا.. احوال شما. طوری که غزل شک نکند به حرف آمد: —سلام باباجان،تو خوبی؟ خوانواده خوبن؟ —اونام خوبن شما خوبی؟ زهرا خانوم چطوره؟ میرزا سری تکان داد. —اونم خوبه باباجان کاری داشتی؟ میرزا عجله داشت که تلفن را سریع تر قطع کند تا چیزی مشخص نشده.. سعید از نوع حرف زدن میرزا در تعجب ماند ...چرا آنقدر سر سری صحبت می کرد ،از دست او ناراحت بود؟ —چیزی شده حاج بابا ؟ از دست من دلخورین؟ میرزا فورا جواب داد.. —نه، نه اصلا ...چرا باید دلخور باشم بابا؟ بیخیالی زمزمه کرد و حرفش را زد.. —مثل اینکه مامان باهاتون تماس گرفته بود برای دعوت مراسم تولد ...کنسل شد ..اما شما باید بیای ... خودم همین فردا میام دنبالت حاج بابا چند وقتی اینجا می مونین ...نگران دانشگای زهرام نباش ، خودم ردیفش می کنم. میرزا تا خواست حرفی بزند صدای بلند غزل که زهرا راصدا می کرد بلند شد و در گوشی پیچید ... سعید متعجب شد...آن صدا چقدر آشنا بود .. آن صدا مگر میشد آنقدر شبیه باشد... https://eitaa.com/foglev