eitaa logo
مه عشق|رمان
2.1هزار دنبال‌کننده
86 عکس
40 ویدیو
0 فایل
﷽ هرگونه کپی و ایده برداری حتی با ذکر نام نویسنده از رمان پیگرد قانونی دارد. آیدی نویسنده/مدیر @mah5030
مشاهده در ایتا
دانلود
گاهی باید رها شوی تا بفهمی آرامش، در نداشتن است نه داشتن. @foglev🌿
part250 —نمی تونین نبود غزلو با این مهربونیا جبرانش کنید،من که پیداش می کنم ..مطمئنم .. تا خواست ادامه حرفش را بزند ملوک وسط حرفش پرید: —حتی به حاج میرزام زنگ بزنم و بگم کنسل شده نیا؟ سعید چشمانش ریز شدو با تعجب نجوا کرد: —حاج میرزا ! ملوک سری تکان داد ... —آره مادر ، دعوتش گرفتم ..بیاد هم دلتنگی مارفع بشه هم جشن تولد تو باشه ،هم میدونستم خوشحال میشی.. فورا اخم در پیشانیش جا خشک کرد: —یعنی اگه تولد نباشه نمی تونه بیاد؟ تولدو کنسل کنید ولی به حاج میرزا بگید بیاد..اصلا خودم میرم دنبالش. همون شیرزان دیگه؟ ملوک کلافه شده بود از لجبازی پسرش اما سر تایید تکان داد و بله ای نجوا کرد.. سعید چشمانش در اتاق چرخ خوردو ثابت ماند روی قاب عکسی... نزدیک به قاب عکس شد و بغضش را قورت داد .. عکس خندان غزل بود همان عکسی که دردوران خوشی هایشان گرفته بودند .. https://eitaa.com/foglev
part251 با آن چشمان نم نشسته اش خیره مادرش شدو با صدای ضعیف نجوا کرد: —این عکس و از کجا آوردی؟ اما مادرش سرش پایین بودو چیزی نمی گفت —میگم این عکس و از کجا آوردیدددد. مادرش تا خواست قاب عکس را از او بگیرد سعید با قدم های بلند به سمت بیرون قدم برداشت.. پشت در اتاق خودش تشست و عکس را جلوی چشمانش گرفت . ،ای کاش می توانست پیدایش کند و یک زندگی جدیدی شروع کنند ... بلند شدو قاب را روی میزش گذاشت .. باز هم دلش گرفته شد .. خیره ی قاب عکس شدو بازهم بغض گلویش را فشرد .. ظاهرش به یه جوان میخورد اما از باطنش آنقدر پیر شده بود که داشت آخرای عمر خود را می کرد ... https://eitaa.com/foglev
🌱شرایط عضویت در vip🌱 روزانه چهار پارت گزاشته میشود . روز های تعطیل(جمعه، تعطیلات رسمی ) سه پارت گزاشته میشه. لطفا از انتخاب تون مطمئن باشید ..بعد از ارسال لینک هزینه پس داده نمی شود.🌺 مبلغ:65 تومان خریداری از طریق👇👇 @mah5030 * درvipکل پارت ها بدون سان،،سور بارگذاری می شود .. *160پارت جلوتر از کانال اصلی هستیم.. *هیچ تبلیغ وتبادلی قرار نمی گیرد..
خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟!غمخوار کسی باش، که غمخوار تو باشد.. @foglev🌿
part252 چند ساعتی گذشت و کمی آرام شد .. موبایلش را برداشت و شماره ی میرزا را گرفت ... بعد چند بوق صدای میرزا در گوشش پیچیدو ناخواسته لبخندی زد... —سلام حاج بابا.. احوال شما. طوری که غزل شک نکند به حرف آمد: —سلام باباجان،تو خوبی؟ خوانواده خوبن؟ —اونام خوبن شما خوبی؟ زهرا خانوم چطوره؟ میرزا سری تکان داد. —اونم خوبه باباجان کاری داشتی؟ میرزا عجله داشت که تلفن را سریع تر قطع کند تا چیزی مشخص نشده.. سعید از نوع حرف زدن میرزا در تعجب ماند ...چرا آنقدر سر سری صحبت می کرد ،از دست او ناراحت بود؟ —چیزی شده حاج بابا ؟ از دست من دلخورین؟ میرزا فورا جواب داد.. —نه، نه اصلا ...چرا باید دلخور باشم بابا؟ بیخیالی زمزمه کرد و حرفش را زد.. —مثل اینکه مامان باهاتون تماس گرفته بود برای دعوت مراسم تولد ...کنسل شد ..اما شما باید بیای ... خودم همین فردا میام دنبالت حاج بابا چند وقتی اینجا می مونین ...نگران دانشگای زهرام نباش ، خودم ردیفش می کنم. میرزا تا خواست حرفی بزند صدای بلند غزل که زهرا راصدا می کرد بلند شد و در گوشی پیچید ... سعید متعجب شد...آن صدا چقدر آشنا بود .. آن صدا مگر میشد آنقدر شبیه باشد... https://eitaa.com/foglev
part253 —حاج بابا اون صدای کی بود. میرزا استرس گرفتش.. اگر می فهمید چه؟ —زهراست .. —نه ،نه خودش زهرا رو صدا کرد ..مگه میشه زهرا باشه.. —بابا جان حرف تو بگو .. دوستشو صدا کرد هم اسمن .. اونم اسمش زهراست.. —ولی اون صدا... میرزا کلافه وسط حرفش پریدو نجوا کرد:— .. بس کن دیگه .. با آنکه هنوز هم آن صدا توی مغزش بود..نجوا کرد.. —گفتم که فردا میام دنبال تون حاضر باشین.. —نه بابا ..فعلا نمی تونیم بیایم ..همون آخر هفته خودم میام. سعید تا خواست حرفی بزند میرزا خداحافظی کرد.. سعید در تعجب کارهای عجیب غریب میرزا مانده بود .. تصمیم گرفت فردا صبح زود راهی شیراز شود ...هرجقدر که می خواست بیخیال شود نمیشد. اما اگر میرزا ناراحت می شد چه ؟ اگر از دستش دلخور میشد چه؟ نمی دانست چه کند ...به فکر ناراحت نشدن میرزا باشد یا آن صدای بسیار آشنا؟ اصلا می رفت چه می گفت ؟ شاید اشتباه کرده ..شاید فقط یک شباهت صدا وجود داشته و او الکی شلوغش می کند. https://eitaa.com/foglev
part254 ..بازهم به بهانه ای با میرزا تماس گرفت .. میرزا با دیدن شماره سعید کلافه شدو با حرص جوابش را داد.. —جانم بابا؟ —ببخش حاج بابا تند تند مزاحمت میشم ..میگم که اگه من بیام شیراز و چند روز بمونم مزاحم میشم؟ میرزا کلافه و عصبی نجوا کرد —نه پسرم مزاحمت چیه ..خوش آمدی. سعید پس از خداحافظی وسیله های ضرور را برای فردا آماده کرد .. بازهم آن صدای آشنا،در مغزش پلی شد .. اگر می رفت شیراز می توانست سرنخی پیدا کند؟ می توانست صاحب آن صدارا پیدا کند؟ درون مغزش سوال های زیادی بودو تا به شیراز نمی رفت جواب آنهارا نمی گرفت .. میرزا نگران بود ..مطمئنا در این چند روز غزل به اینجا سر می زد...اگر غزل را می دید چه ؟ اصلا اگر آنها دنبال سعید هم باشند و از مکان غزل هم خبر دار باشند زیادی بد می شد.. نمی دانست چکار کند .. چگونه قضیه آمدنش را منتفی کند .. https://eitaa.com/foglev
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
part255 ساعت 6 صبح بود که سعید قصد کرد راهی شیراز شود... هرچقدر مادر وخواهرش اصرار کرده بودند که همراهیش کنند اجازه نداد و خودش تنها به این سفر راه افتاد.. میرزا صبح زود که برای نماز صبح برخواسته بود خواب به چشمانش نیامده بود.. چه می کرد! غزل که هنوز اینجا بود .. چگونه به خانه خودشان می فرستادش ؟ اصلا با چه بهانه ای صبح زود بیدار شان می کردو می فرستادشان بیرون ؟ با یاد آوری سرهنگ فورا تلفن را برداشت و با او تماس گرفت .. وقتی سرهنگ بعد چند بوق پاسخ داد.. میرزا بدون هیچ حرف اضافه ای سریعا برایش تعریف کردو چیزی را از قلم ننداخت. — نمیدونم میرزا ،نمیدونم ... آخه الان برای چی باید راه بیوفته بیاد شیراز؟ —الان وقت این حرفا نیست سرهنگ هرلحظه ممکنه برسه شیراز.. یه کاری بکن .. ... تصمیم گرفت غزل را بیدار کند و همراه دخترش به بیرون بفرست شان.. ...دخترش تیز و زرنگ بود و میرزا وقتی استرس می گرفت یا نگران بود فورا می فهمید... https://eitaa.com/foglev
part256 تلفن را برداشت و با دخترش تماس گرفت .. از او خواست غزل را بیدار کند و به بیرون بیایند... زهرا تا خواست حرفی بزند ،میرزا تلفن را قطع کرد. میرزا طول و عرض خانه را طی می کرد که بعد از چند دقیقه درب باز شدو بیرون آمدند ..میرزا حلو رفت و روبرو یشان ایستاد.. —حاج بابا چیشده؟ میدونی ساعت چنده؟ غزل بنده خدا از سر درد نتونست بخوابه کل شبو.. میرزا سرش را پایین انداخت: — ببخش بابا، شرمندتم..باید با زهرا تا جایی برید ..میگم سرهنگ بیاد دنبال تون ،خودتون می فهمین کجا..برین ... چند ساعتی از رفتن شان می گذشت که میرزا تماس گرفت و از مکان سعید سوال پرسید.. —توراهم حاج بابا،چند ساعتی مونده برسم..چطور؟ —هیچی بابا به سلامتی برسی خدانگهدارت. سعید زیادی در رانندگی عجله می کرد .. برای خودش هم عجیب بود ، اوهمیشه در رانندگی احتیاط میکرد... راه کمی تا شیراز نمانده بود اما حس می کرد دارد به رویا هایش نزدیک می شود ... در لحن حرف زدن های میرزا هم مانده بود هر لحظه که تماس می گرفت فورا تماس را قطع می کرد . https://eitaa.com/foglev