eitaa logo
مه عشق|رمان
1.4هزار دنبال‌کننده
43 عکس
30 ویدیو
0 فایل
﷽ نویسنده رمان خودم هستم و هرگونه کپی از رمان پیگرد قانونی دارد. آیدی نویسنده/مدیر @mah5030
مشاهده در ایتا
دانلود
part102 _اره عشقم منتظرتم پس.. خدافظی که کردیم چند تا از کارای دیگه رو اوکی کردمو بعدش رفتم خونه... شب ساعت 9بود که راه افتادم سمت عمارت.. کمی دلشوره داشتم میترسیدم آقاجون حرفی بزنه که دیگه نتونیم سرپا شیم.. وقتی رسیدم خیلی محترم و خونگرم باهام احوالپرسی کرد وقتی این رفتارشو دیدم ناخواسته لبخندی رولبم اومد.. این مرد خیلی صبورو محترم بود.. رو مبلی دونفره نشستم که غزلم بعد از پذیرایی کنارم جا گرفت.. لبخندی به روم زد و روشو برگردوند سمت آقاجون. با صدای آروم جواد که کنارم نشسته بودبه خودم اومدم. _خجالت بکش مردک (به خودش اشاره زد) مجرد اینجا نشسته نمیگی دلش میخواد.؟ شیطون نگاهش کردم و ابرویی بالا انداختم:آقاجواد چرا خودش زن نمیگیره که دیگه فضولی نکنه تو کار بقیه؟ پس گردنی بهم زد و کوفتی نثارم کرد.. _غزل: چی میگین شما دوتا بهم هی صداتون میاد؟ _از خان داییت بپرس که دلش زن میخواد. قیافه ذوق زده ای به خودش گرفتو چشاش برق زد: آره دایییی؟ میخوای زن بگیری؟ بابا ایول الحق که دایی خودمی. _جواد: ببین چی تودهن بچه انداخت... زن چی؟کشک چی؟ اینو نمیشناسی؟ شوخی میکنه بابا.. یهو قیافه اش پوکر شدو وارفت.. _بی مزه ها 😒 با صدای سرفه مصلحتی آقاجون به خودمون اومدیم و منتظر نگاهش کردیم . نفسی گرفت و شروع کرد. https://eitaa.com/foglev
part103 _سعید جان من ازت خواستم بیای اینجا تا درمورد آینده جفتتون حرفی بزنیم.. باخبر شدم که مامانت غزلو تهدید کرده. هیچ وقت از اینکه غزلو سپردم دست تو پشبمون نیستم باباجان.. اما خودت داری میبینی اوضاع روز به روز داره وخیم تر میشه و خطرناک تر. ☆ من میدونم شما دوتا همدیگه رو دوست دارین به خاطر عشق بینتون باهمه جنگیدین.. اما بخاطر حرمت این عشقم که شده سعی کنید یه چند وقتی همدیگه رو ملاقات نکنید.. خودت که میدونی به خاطر همین رفت و آمداتون مادرت تونسته غزلو تعقیب کنه البته دانشگاه رفتنش هم بی تاثیر نبوده.. تصمیم گرفتم نزارم چند وقتی ام دانشگاه بره.. نگاه مغمومی به غزل انداختم مات خیره آقاجون بود انگار باور نداشته باشه حرفاشو.. _غزل: یعنی چی آقاجون؟! یعنی شما میگین مادیگه همدیگه رو نبینیم؟ _غزل جان.. من اصلا همچین حرفی نزدم گفتم مراعات کنید.. خیلی کمتر همو ببینید.. توهم فقط برای کلاسای مهم میری دانشگاه.. سربه زیر به حرفاشون گوش میدادم هیچ فکر نمیکردم مامانم انقد ترسناک بشه که یه جماعت ازش بترسه.. شرمنده بودم نه به خاطر داشتن مامانم. به خاطر داشتن همچین شخصیتی.. _آقاجون: پسرم سرتو ننداز پایین مگه این اتفاقا تقصیر توعه؟ انشالله همه چیزی درست میشه توکل کن به خدا. لبخندی به چهره مهربونش زدم.. خداروشکر میکردم بابت وجودش بابت اینکه هیچ وقت جلو پامون سنگ ننداخته و همیشه به بهترین نحو راهنمایی مون کرده.. آرام بانو: پاشید پاشید مادر بریم شام حاضره کم غصه بخورید خدارو دست کم گرفتیدا. https://eitaa.com/foglev
part104 آقاجون: صبر کن خانوم یه چیزی رو نگفتم.. رو کرد سمتمو ادامه داد: ببین بابا جان من اصلا نمیخوام تو این مشکلات بشم قوز بالا قوز اما بهم حق بده که کمی سختگیری کنم.. نوه مه.. پاره ی تنمه، نمیتونم همینجوری دست رو دست بزارم تا اوضاع بدتر شه.. یه وقت برای من تعیین کن، قصد دارین کی برین زیر یه سقف؟ _استرس به جونم برگشت حرفی نداشتم بزنم یعنی اصلا مغزم کار نمیکرد که چیزی بخوام بگم.. ☆ وقتی سکوتمو دید آروم بلند شد: حالا بعد شام حرف میزنیم بیاین.. باز بدبختیام جلو چشام رژه میرفتنو مغزمو تارو پود میکردن... شدت کلافه بودنم انقد زیاد بود که بخوام سرمیز صدای کسی رو نشنوم و صدا کردناشون رو بی جواب بزارم. از صدای زدنم توسط غزل از فکر اومدم بیرون و زل زدم بهش بغض توچشماشو خوب حس میکردم.. لبخند اطمینان بخشی زدو چشاشو به نشونه تایید بست. بعد شام چند دقیقه ای کنار هم نشستیم و دیگه کم کم عزم رفتن کردم.. تازه رسیده بودم خونه و حسابی پریشون بودم.. وقتی درسالن رو باز کردم با پاکت نامه ای روبرو شدم. متعجب برداشتمش، هیچ اسم و رسمی روش ننوشته بود.. اصلا حس خوبی نداشتم بهش، دودل بودم برای باز کردنش. دلو زدم دریا و سریع باز کردم تا پشیمون نشدم. با خوندن تک به تک کلمات شقیقه ام بیشتر نبض میزد و دستام مشت میشد.. از شدت عصبی بودن حالت تهوع گرفته بودمو سرم گیج میرفت. دیگه به جنون رسیده بودم و چیزی حالیم نبود رفتارم با دیوانه ها هیچ فرقی نداشت. https://eitaa.com/foglev
دوستانی که عضو vipهستند.. اون کانال هنوز باز نشده، انشاءالله به محض اینکه رفع محدودیت شد اونجاهم پارت گذاری شروع میشه. 🌹
part105 عربده میکشیدمو هرچیزی که جلو دستم بود رو پرت میکردم.. خودمم باورم نمیشد انقد ضعیف شده باشم.. البته دردام کمم نبود ولی انقد بدبختیام تلنبار شده بود که با اتفاق امشب به یه باره شکستم. گوشه سالن نشستم و نامه ای که عین آینه ی دق جلوم بود رو دوباره برداشتمو دوباره مرور کردم نه یک بار نه دوبار.. بلکه پنج بار شایدم بیشتر. «محتوای نامه: سعید خان میدونم الان پک بدبختیات کامل شده و منم به هدفم رسیدم.. پس بزار اینم بگم که دیگه یه نفس راحتی بکشم و لذت ببرم از این آوارگیت.. همه کسایی که باهاشون قرار داد بستی برای شرکت آدمای من بودن، رو آدما چه حسابی بازکردی که بدون خوندن قراردادا همه رو امضا کردی، انقد ساده بودیو نمیدونستم؟ برم سر اصل مطلب.. یا از ازدواج با غزل پشیمون میشی و عین آشغال پرتش میکنی اونور و بامن ازدواج میکنی یا با این کاغذا خودتو کل زحمتا و دارایی هاتو از بین میبرم یه آبم روش، خود دانی... "رویا"» دیگه اشکم دراومده بود و همش میزدم رو سرم و داد میکشیدم.. سرمو بالا گرفتمو زمزمه کردم: آخه چرا؟ چرا این همه بدبختی تو سرنوشت منه؟ مگه منم بنده ات نیستم.. یعنی تو منو نمیبینی (داد کشیدم) پس چراااا وجودتو بهم ثابت نمیکنی چرا خدایی نمیکنی برام؟ خودتم میدونی منه بی همه چیز تمام زندگیم غزله (نیشخندی زدم) یعنی فقط از اون شانس آوردم تو آدمای اطرافم.. اونم میخوای ازم بگیری؟.. هرکلمه ای که میگفتم اشکم میچکید و بیشتر پی به بدبختیام میبردم.. پس چرا من مادری نداشتم تو اینجور مواقعه آرومم کنه و برام دعا کنه..، پس چرا من تو اینجور موقعه ها بی کس ترین آدم رو زمین میشدم. https://eitaa.com/foglev
part106 حسابی زیر آب با کشیدن موهام و اشک ریختن خودمو خالی کردم، اصلا کم دردی نبود بدترین دوراهی عمرم بود نه میتونستم از غزل دست بکشم نه میتونستم بیخیال اون کاغذا شم هرچی نباشه حاصل کل زحمتا و هدفام روش بود... اصلا نمیدونستم اون نامه رو کی انداخته تو خونه وقتی رویا اونوره نمیدونستم نگهبانی چطور اجازه ورود به ساختمان روبهش داده.. با فکر به نگهبانی جرقه ای تومغزم خورد فورا بیرون اومدمو بعد پوشیدن لباس از خونه زدم بیرون... سمت نگهبانی رفتمو بعد سلام احوالپرسی با آقای فرمانی از ورود و خروج امروز سوال کردم. _والا آقا سعید امروز کسی جز ساکنان ساختمان کسی رفت و آمد نکرده(مکث کرد) فقط یه نفر اومدن که مهمون طبقه ده بودن.. از قبل هم هماهنگ کرده بودن. با تردید باشه ای گفتمو قدمی عقب برداشتم.. به یکباره برگشتم سمتش:_ آقای فرمانی می‌تونم دوربین مداربسته سالن و طبقه چهارده رو چک کنم؟ ضروریه. مِن و منی کردو لب زد: والا چی بگم آقا سعید من اصلاً همچین اجازه‌ای رو ندارم یعنی مدیر ساختمون گفته بهم اما باشه چک کنید اما خواهشاً درباره‌اش به کسی چیزی نگین. مشتاق به سمتش برگشتم و باشه ای گفتم.. فیلم‌های ضبط شده مربوط به طبقات رو آوردم کمی که گذشت مردی سیاه پوش با ماسک جلو در ایستاده بود و با ترس اطراف رو دید می‌زد خم شد از زیر در کاغذ رو رد کرد و با عجله اونجا رو ترک کرد. https://eitaa.com/foglev
🌱شرایط عضویت در vip🌱 روزانه چهار پارت گزاشته میشود . روز های تعطیل(جمعه، تعطیلات رسمی ) سه پارت گزاشته میشه. لطفا از انتخاب تون مطمئن باشید ..بعد از ارسال لینک هزینه پس داده نمی شود.🌺 مبلغ:50T خریداری از طریق👇👇 @mah5030 در vip پارت 200هستیم...
هر کسی را همدمِ غمها و تنهایی مدان! سایه هم راه تو می آید ولی همراه تو نیست! مولانا 🌱
part107 قیافه اش مشخص وقابل تشخیص نبود... کلافه شب بخیری گفتمو رفتم سمت آسانسور.. با دیدن وضعیت خونه آه از نهادم بلند شد... بعد از تمیز کردن خونه تصمیم گرفتم بامامان تماس بگیرم. اصلا الان به این فکر نمیکردم که دیر وقته و ممکنه خواب باشه انگار اختیارم افتاده بود دست یه فرد دیگه و نمیتونستم حرکاتم رو کنترل کنم... وقتی صدای پر ابهتش توگوشم پیچید ناخواسته نیشخندی زدم... خواب چی؟ با رویا کمر همت بستن شبانه روز منو با خاک یکسان کنن، انگارم نه انگار که پسرشم. _میشنوم؟ مسلما این وقت شب که برای احوالپرسی زنگ نزدی، البته تو هیچ وقت زنگ نمیزنی.. ابرویی بالا انداختم: _مگه شما مهلت حرف زدنم میدین یا فقط به فکر منفعت خودتونین؟ _کم چرت و پرت بگو نصفه شب کارتو بگو اعصاب تو ندارم... همیشه همین بود تا با حقیقت روبرو میشد سری زیرش میزد و گردن نمیگرفت، رویا هم همین بود هیچ حرفی رو جز حرف خودش قبول نداشت.. _خبر دارین رویا میخواد همه دارو ندارمو ازم بگیره؟ همه اموال مو؟ همه دلخوشیمو؟ _عین آدم بگو ببینم حرف حسابت چیه پسر؟ تعجب کردم.. یعنی مامان از این نقشه شوم رویا خبر نداشت؟ یا همه اش بازی بود خدا داند.. _به رویا بگو دست از این کار احمقانه اش بزنه وگرنه جوری زندگی شو آتیش بزنم خاکسترش تو چشم همه بره.. یه تهدید نیست، هشداره. وبدون خداحافظی قطع کردم.. رویا دختری بود که به آسونی از چیزی نمیترسیدو ترسوندنشم کار سختی بود.. نمیدونستم چکار کنم که رویا دم شو بزاره رو کولش و دست از سرمون برداره. https://eitaa.com/foglev
part108 🍃«از زبان غزل»🍃 ✨چند روز بعد... ✨ سعید جدیدا اخلاقش عوض شده بود و خیلی بی حوصله بود و زود عصبی میشد... با تمام وجودم تلاش میکردم درکش کنم و بزارم پای شلوغ بازیای شرکت و مشکل ازدواج خودمون.. اما اون قبلا این مشکلارو داشت و در این حد بهم ریخته نمیشد... درک کردنشم کار سختی بود چون هیچی از مشکلش نمیگفت. وضعیتش نگرانم کرده بود اما از اینکه هی سوال بپرسمو عصبی شه میترسیدم.. چند روزی بود دانشگاه نمیرفتمو فقط یک باری رفتم پیش بابا رضا اینا ودوره های شیمی درمانیم رو میگذروندم و دو، سه جلسه دیگه مونده بود☆ مشکلاتمون همینجور رو هوا معلق بود و نه راه پس بود نه راه پیش.. با خودم میگفتم یعنی میشه مشکلاتمون حل شه و به این روزامون بخندیم.. یا تا آخر باید تو داشتن هم بسوزیم. آقاجون جدیدا همش میرفت تو لک خودشو ساکت به یه جا خیره میشد. خیلی نگرانش بودیم .. چند جلسه دکتر پارسا(روانشناس) اومد خونه باهاش حرف زد اما انگار نه انگار.. خونه بدون شوخی و گرم گرفتناش سوت و کور بودو دل گرفته بودیم. برای حل این مشکلات نذر بزرگی کرده بودم... چون دیگه هیچکی امیدوار نبود و دلم سنگین شده بود. خبری از رویا نبودو هرچقد از سعید میپرسیدم چرا پیداش نیست جواب سربالایی میداد.. گمان بد میکردم از این اخلاقشو دلشوره میگرفتم.. https://eitaa.com/foglev
به چه می‌اندیشی؟ نگرانی بیجاست. عشق اینجا و تو اینجا و خدا هم اینجاست.🤍