eitaa logo
مه عشق|رمان
1.4هزار دنبال‌کننده
44 عکس
30 ویدیو
0 فایل
﷽ نویسنده رمان خودم هستم و هرگونه کپی از رمان پیگرد قانونی دارد. آیدی نویسنده/مدیر @mah5030
مشاهده در ایتا
دانلود
part105 عربده میکشیدمو هرچیزی که جلو دستم بود رو پرت میکردم.. خودمم باورم نمیشد انقد ضعیف شده باشم.. البته دردام کمم نبود ولی انقد بدبختیام تلنبار شده بود که با اتفاق امشب به یه باره شکستم. گوشه سالن نشستم و نامه ای که عین آینه ی دق جلوم بود رو دوباره برداشتمو دوباره مرور کردم نه یک بار نه دوبار.. بلکه پنج بار شایدم بیشتر. «محتوای نامه: سعید خان میدونم الان پک بدبختیات کامل شده و منم به هدفم رسیدم.. پس بزار اینم بگم که دیگه یه نفس راحتی بکشم و لذت ببرم از این آوارگیت.. همه کسایی که باهاشون قرار داد بستی برای شرکت آدمای من بودن، رو آدما چه حسابی بازکردی که بدون خوندن قراردادا همه رو امضا کردی، انقد ساده بودیو نمیدونستم؟ برم سر اصل مطلب.. یا از ازدواج با غزل پشیمون میشی و عین آشغال پرتش میکنی اونور و بامن ازدواج میکنی یا با این کاغذا خودتو کل زحمتا و دارایی هاتو از بین میبرم یه آبم روش، خود دانی... "رویا"» دیگه اشکم دراومده بود و همش میزدم رو سرم و داد میکشیدم.. سرمو بالا گرفتمو زمزمه کردم: آخه چرا؟ چرا این همه بدبختی تو سرنوشت منه؟ مگه منم بنده ات نیستم.. یعنی تو منو نمیبینی (داد کشیدم) پس چراااا وجودتو بهم ثابت نمیکنی چرا خدایی نمیکنی برام؟ خودتم میدونی منه بی همه چیز تمام زندگیم غزله (نیشخندی زدم) یعنی فقط از اون شانس آوردم تو آدمای اطرافم.. اونم میخوای ازم بگیری؟.. هرکلمه ای که میگفتم اشکم میچکید و بیشتر پی به بدبختیام میبردم.. پس چرا من مادری نداشتم تو اینجور مواقعه آرومم کنه و برام دعا کنه..، پس چرا من تو اینجور موقعه ها بی کس ترین آدم رو زمین میشدم. https://eitaa.com/foglev
part106 حسابی زیر آب با کشیدن موهام و اشک ریختن خودمو خالی کردم، اصلا کم دردی نبود بدترین دوراهی عمرم بود نه میتونستم از غزل دست بکشم نه میتونستم بیخیال اون کاغذا شم هرچی نباشه حاصل کل زحمتا و هدفام روش بود... اصلا نمیدونستم اون نامه رو کی انداخته تو خونه وقتی رویا اونوره نمیدونستم نگهبانی چطور اجازه ورود به ساختمان روبهش داده.. با فکر به نگهبانی جرقه ای تومغزم خورد فورا بیرون اومدمو بعد پوشیدن لباس از خونه زدم بیرون... سمت نگهبانی رفتمو بعد سلام احوالپرسی با آقای فرمانی از ورود و خروج امروز سوال کردم. _والا آقا سعید امروز کسی جز ساکنان ساختمان کسی رفت و آمد نکرده(مکث کرد) فقط یه نفر اومدن که مهمون طبقه ده بودن.. از قبل هم هماهنگ کرده بودن. با تردید باشه ای گفتمو قدمی عقب برداشتم.. به یکباره برگشتم سمتش:_ آقای فرمانی می‌تونم دوربین مداربسته سالن و طبقه چهارده رو چک کنم؟ ضروریه. مِن و منی کردو لب زد: والا چی بگم آقا سعید من اصلاً همچین اجازه‌ای رو ندارم یعنی مدیر ساختمون گفته بهم اما باشه چک کنید اما خواهشاً درباره‌اش به کسی چیزی نگین. مشتاق به سمتش برگشتم و باشه ای گفتم.. فیلم‌های ضبط شده مربوط به طبقات رو آوردم کمی که گذشت مردی سیاه پوش با ماسک جلو در ایستاده بود و با ترس اطراف رو دید می‌زد خم شد از زیر در کاغذ رو رد کرد و با عجله اونجا رو ترک کرد. https://eitaa.com/foglev
🌱شرایط عضویت در vip🌱 روزانه چهار پارت گزاشته میشود . روز های تعطیل(جمعه، تعطیلات رسمی ) سه پارت گزاشته میشه. لطفا از انتخاب تون مطمئن باشید ..بعد از ارسال لینک هزینه پس داده نمی شود.🌺 مبلغ:50T خریداری از طریق👇👇 @mah5030 در vip پارت 200هستیم...
هر کسی را همدمِ غمها و تنهایی مدان! سایه هم راه تو می آید ولی همراه تو نیست! مولانا 🌱
part107 قیافه اش مشخص وقابل تشخیص نبود... کلافه شب بخیری گفتمو رفتم سمت آسانسور.. با دیدن وضعیت خونه آه از نهادم بلند شد... بعد از تمیز کردن خونه تصمیم گرفتم بامامان تماس بگیرم. اصلا الان به این فکر نمیکردم که دیر وقته و ممکنه خواب باشه انگار اختیارم افتاده بود دست یه فرد دیگه و نمیتونستم حرکاتم رو کنترل کنم... وقتی صدای پر ابهتش توگوشم پیچید ناخواسته نیشخندی زدم... خواب چی؟ با رویا کمر همت بستن شبانه روز منو با خاک یکسان کنن، انگارم نه انگار که پسرشم. _میشنوم؟ مسلما این وقت شب که برای احوالپرسی زنگ نزدی، البته تو هیچ وقت زنگ نمیزنی.. ابرویی بالا انداختم: _مگه شما مهلت حرف زدنم میدین یا فقط به فکر منفعت خودتونین؟ _کم چرت و پرت بگو نصفه شب کارتو بگو اعصاب تو ندارم... همیشه همین بود تا با حقیقت روبرو میشد سری زیرش میزد و گردن نمیگرفت، رویا هم همین بود هیچ حرفی رو جز حرف خودش قبول نداشت.. _خبر دارین رویا میخواد همه دارو ندارمو ازم بگیره؟ همه اموال مو؟ همه دلخوشیمو؟ _عین آدم بگو ببینم حرف حسابت چیه پسر؟ تعجب کردم.. یعنی مامان از این نقشه شوم رویا خبر نداشت؟ یا همه اش بازی بود خدا داند.. _به رویا بگو دست از این کار احمقانه اش بزنه وگرنه جوری زندگی شو آتیش بزنم خاکسترش تو چشم همه بره.. یه تهدید نیست، هشداره. وبدون خداحافظی قطع کردم.. رویا دختری بود که به آسونی از چیزی نمیترسیدو ترسوندنشم کار سختی بود.. نمیدونستم چکار کنم که رویا دم شو بزاره رو کولش و دست از سرمون برداره. https://eitaa.com/foglev
part108 🍃«از زبان غزل»🍃 ✨چند روز بعد... ✨ سعید جدیدا اخلاقش عوض شده بود و خیلی بی حوصله بود و زود عصبی میشد... با تمام وجودم تلاش میکردم درکش کنم و بزارم پای شلوغ بازیای شرکت و مشکل ازدواج خودمون.. اما اون قبلا این مشکلارو داشت و در این حد بهم ریخته نمیشد... درک کردنشم کار سختی بود چون هیچی از مشکلش نمیگفت. وضعیتش نگرانم کرده بود اما از اینکه هی سوال بپرسمو عصبی شه میترسیدم.. چند روزی بود دانشگاه نمیرفتمو فقط یک باری رفتم پیش بابا رضا اینا ودوره های شیمی درمانیم رو میگذروندم و دو، سه جلسه دیگه مونده بود☆ مشکلاتمون همینجور رو هوا معلق بود و نه راه پس بود نه راه پیش.. با خودم میگفتم یعنی میشه مشکلاتمون حل شه و به این روزامون بخندیم.. یا تا آخر باید تو داشتن هم بسوزیم. آقاجون جدیدا همش میرفت تو لک خودشو ساکت به یه جا خیره میشد. خیلی نگرانش بودیم .. چند جلسه دکتر پارسا(روانشناس) اومد خونه باهاش حرف زد اما انگار نه انگار.. خونه بدون شوخی و گرم گرفتناش سوت و کور بودو دل گرفته بودیم. برای حل این مشکلات نذر بزرگی کرده بودم... چون دیگه هیچکی امیدوار نبود و دلم سنگین شده بود. خبری از رویا نبودو هرچقد از سعید میپرسیدم چرا پیداش نیست جواب سربالایی میداد.. گمان بد میکردم از این اخلاقشو دلشوره میگرفتم.. https://eitaa.com/foglev
به چه می‌اندیشی؟ نگرانی بیجاست. عشق اینجا و تو اینجا و خدا هم اینجاست.🤍
part109 با صدای زنگ گوشی از فکر اومدم بیرون.. با دیدن اسم سعید لبخندی رو لبم نقش بست. _سلااااام علیکم دوردونه خودم چطوره؟ چشام اندازه توپ تنیس گرد شده بود از بس تعجب کرده بودم لال شده بودم و دهنم عین ماهی بازو بسته میشد.. _الو! غزل؟ هستی؟ به خودم اومدم و جواب دادم: _هستم.. یعنی چیزه س. سلام خوبی؟ خنده بلندی سر داد:_تو خوبی دختر؟ چرا هول کردی؟ لحن حق به جانبی گرفتم، اتگار تازه یادم اومده باشه بدخلقیای ای مدت شو... _اولا که هول نکردم دستم بند بود دوما من باشما قهرم گفته باشم.. این مدت اون چه اخلاقی بود گرفته بودی برای خودت آقاااااا. حس کردم لبخندی به غرغرام زد. _اوه اوه حسابی دلت پره ها نازتم میخریم خانم خانما اما باور کن مشکل جدی بودو نمیخواستم درباره اش چیزی بگم که نگران شی..(صداش ذوق زده تر شد) _آخ غزل اگه بهت بگم چیشده بال در میاری خودم از خوشی رو پا بند نیستم. دلشوره شیرینی به جونم افتاد.با عجله لب زدم: _چیشده سعید؟ جون به لبم کردی.. بگو دیگه. با صبوری لب زد: چشم جون به لب نشو.. امشب میفهمی عزیزم. باشه؟ با اون شوری که گفت اصلا طاقت نداشتم اما خب به اجبار باشه ای گفتم. بعد چند دقیقه تماسو که قطع کردم دل تو دلم نبود همش با خودم میگفتم یعنی چه اتفاقی افتاده که سعیدو انقد ذوق زده کرده. https://eitaa.com/foglev
part110 ساعت ۹ بود که زنگ آیفون به صدا در اومد همیشه دوست داشتم وقتی سعید میاد خودم برم درو باز کنم همه هم دیگه به این کار من عادت کرده بودند که هیشکی از آیفون درو باز نمی‌کرد با جواد رفتیم تا درو باز کنیم شبا کمی می‌ترسیدم تنهایی برم تو باغ و حیاط... ☆ از صحنه روبروم به شدت شوکه شده بودم زبونم بند اومده بود اصلاً باور نداشتم مامان سعید اینجا چیکار میکنه؟ به حدی شکه شده بودم که زبونم نمی‌چرخید سلام کنم. اول مامان سعید وبعد آیلا رو خودش(سعید) وارد شدن جالب اینجا بود مامان سعید با خوشرویی اومد سمتمو در آغوشم گرفت.. آیلا رو سعیدم با شوق و برق خاصی تو چشماشون خیره ام بودن.. مامانش با خوشرویی باهام احوالپرسی کرد ولی اصلاً ندونستم چطور جوابشو دادم سعید با خنده اومد سمتم: سلام یکی یه دونه خوبی؟... چشاشو نگاه از شوک در بیا احساس می‌کنم چشات الان از حدقه می‌زنه بیرون... و خنده بلندی سر داد. حرصی مشتی به بازوش کوبیدم: درد و یکی یه دونه اینجا چه خبره یالا توضیح بده ببینم. دستاشو به نشانه تسلیم بالاگرفت: باشه باشه بیابریم تو آلاچیق بشینیم تا توضیح بدم... زدن نداره که خانومم به اعصابت مسلط باش. توضیح میدم.. دستمو گرفتو سمت آلاچیق کشوند و کنارش نشوندم. https://eitaa.com/foglev
نکند فکر کنی در دل من یاد تو نیست گوش کن، نبض دلم زمزمه اش با تو یکیست. 🤍 مولانا🌱