eitaa logo
مه عشق|رمان
2.1هزار دنبال‌کننده
85 عکس
40 ویدیو
0 فایل
﷽ هرگونه کپی و ایده برداری حتی با ذکر نام نویسنده از رمان پیگرد قانونی دارد. آیدی نویسنده/مدیر @mah5030
مشاهده در ایتا
دانلود
part254 ..بازهم به بهانه ای با میرزا تماس گرفت .. میرزا با دیدن شماره سعید کلافه شدو با حرص جوابش را داد.. —جانم بابا؟ —ببخش حاج بابا تند تند مزاحمت میشم ..میگم که اگه من بیام شیراز و چند روز بمونم مزاحم میشم؟ میرزا کلافه و عصبی نجوا کرد —نه پسرم مزاحمت چیه ..خوش آمدی. سعید پس از خداحافظی وسیله های ضرور را برای فردا آماده کرد .. بازهم آن صدای آشنا،در مغزش پلی شد .. اگر می رفت شیراز می توانست سرنخی پیدا کند؟ می توانست صاحب آن صدارا پیدا کند؟ درون مغزش سوال های زیادی بودو تا به شیراز نمی رفت جواب آنهارا نمی گرفت .. میرزا نگران بود ..مطمئنا در این چند روز غزل به اینجا سر می زد...اگر غزل را می دید چه ؟ اصلا اگر آنها دنبال سعید هم باشند و از مکان غزل هم خبر دار باشند زیادی بد می شد.. نمی دانست چکار کند .. چگونه قضیه آمدنش را منتفی کند .. https://eitaa.com/foglev
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
part255 ساعت 6 صبح بود که سعید قصد کرد راهی شیراز شود... هرچقدر مادر وخواهرش اصرار کرده بودند که همراهیش کنند اجازه نداد و خودش تنها به این سفر راه افتاد.. میرزا صبح زود که برای نماز صبح برخواسته بود خواب به چشمانش نیامده بود.. چه می کرد! غزل که هنوز اینجا بود .. چگونه به خانه خودشان می فرستادش ؟ اصلا با چه بهانه ای صبح زود بیدار شان می کردو می فرستادشان بیرون ؟ با یاد آوری سرهنگ فورا تلفن را برداشت و با او تماس گرفت .. وقتی سرهنگ بعد چند بوق پاسخ داد.. میرزا بدون هیچ حرف اضافه ای سریعا برایش تعریف کردو چیزی را از قلم ننداخت. — نمیدونم میرزا ،نمیدونم ... آخه الان برای چی باید راه بیوفته بیاد شیراز؟ —الان وقت این حرفا نیست سرهنگ هرلحظه ممکنه برسه شیراز.. یه کاری بکن .. ... تصمیم گرفت غزل را بیدار کند و همراه دخترش به بیرون بفرست شان.. ...دخترش تیز و زرنگ بود و میرزا وقتی استرس می گرفت یا نگران بود فورا می فهمید... https://eitaa.com/foglev
part256 تلفن را برداشت و با دخترش تماس گرفت .. از او خواست غزل را بیدار کند و به بیرون بیایند... زهرا تا خواست حرفی بزند ،میرزا تلفن را قطع کرد. میرزا طول و عرض خانه را طی می کرد که بعد از چند دقیقه درب باز شدو بیرون آمدند ..میرزا حلو رفت و روبرو یشان ایستاد.. —حاج بابا چیشده؟ میدونی ساعت چنده؟ غزل بنده خدا از سر درد نتونست بخوابه کل شبو.. میرزا سرش را پایین انداخت: — ببخش بابا، شرمندتم..باید با زهرا تا جایی برید ..میگم سرهنگ بیاد دنبال تون ،خودتون می فهمین کجا..برین ... چند ساعتی از رفتن شان می گذشت که میرزا تماس گرفت و از مکان سعید سوال پرسید.. —توراهم حاج بابا،چند ساعتی مونده برسم..چطور؟ —هیچی بابا به سلامتی برسی خدانگهدارت. سعید زیادی در رانندگی عجله می کرد .. برای خودش هم عجیب بود ، اوهمیشه در رانندگی احتیاط میکرد... راه کمی تا شیراز نمانده بود اما حس می کرد دارد به رویا هایش نزدیک می شود ... در لحن حرف زدن های میرزا هم مانده بود هر لحظه که تماس می گرفت فورا تماس را قطع می کرد . https://eitaa.com/foglev
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پارت بعدی(257)، در زاپاس بارگذاری شد ...✅ https://eitaa.com/joinchat/3210872313C73beb43edc لف بعد از خواندن پارت ها راضی نیستم❌
شعر خواندم که تو را از سر خود اندازم؛ تو خودت شعر شدی بر سر من افتادی..🤍 @foglev🌿
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
@foglev🌿
part258 با آنکه هنوز باور نکرده بود اما سری تکان داد و دارو را سر جای قبلیش گذاشت... —بهتری حاج بابا؟ میرزا سری تکان داد و روی مبل نشست.. دعا می کرد غزل از راه نرسد ...اگر آنها را زیر نظر داشته باشند چه؟ سعید تا خواست حرفی بزند صدای در مانعش شد.. میرزا مضطرب از جا بلند شد و با قدم های بلند سمت در رفت .. با دیدن غزل و زهرا فورا از خانه زد بیرون و در را بست .. روبرو یشان ایستاد و نجوا کرد: —شما اینجا چیکار می کنید؟ مگه با سرهنگ نرفتید بیرون؟ هردو خنده شان به هوا رفت .. زهرا با همان ته مانده های خنده اش نجوا کرد : —من به سرهنگ گفتم منم میرم خونه غزل اینا مارو رسوند اونجا و خودش رفت ...ماهم نامردی نکردیم رفتیم دورامون و زدیم و اومدیم اینجا. میرزا بی حواس یاخدای بلندی گفت.. جفت شان خنده از صورتشان پاک شد.. —چیشده حاج بابا ؟خوبی؟چرا... زهرا حرفش تمام نشده بود که میرزا از مچ دست دخترش گرفت و سمت در حیاط کشاند شان — ،بابا چیکار میکنی؟ —ببخش دخترم ، شرمنده ..باید برید فعلا ..زنگ میزنم بهتون،فعلا برید.. روبروی دخترش ایستاد و تا خواست حرفی بزند مردی تکیه بر ماشین داخل کوچه خیره شان بود.. https://eitaa.com/foglev
part259 سریع به داخل خانه رفت و بی توجه به حضور سعید با سرهنگ تماس گرفت ... بعد از چند بوق که پاسخ داد فورا به حرف آمد.. —الو ؟ سرهنگ مثلا من بچه هارو سپردم به تو ..هیچ خبر داری الان اومدن خونه؟ همینجور ولشون کردی ؟ —آروم باش ،آروم باش بگو چیشده؟ —فقط زود خودتو برسون اینجا،درضمن سعیدم از راه رسیده. بدون خداحافظی تلفن را قطع کرد و بر روی مبل نشست...نگران شان بود ... —حاج بابا حالت خوبه؟ چرا رنگ و روت پریده؟ کی بود پشت در ؟ میرزا تا توانست در دل خود برایشان دعا کرد... سعید از منگ بودن میرزا در تعجب ماند ..او چرا این گونه شده بود؟ نمی دانست آن بیرون چه کسی را دیده که آنقدر بهم ریخته. https://eitaa.com/foglev