eitaa logo
مه عشق|رمان
2.1هزار دنبال‌کننده
85 عکس
40 ویدیو
0 فایل
﷽ هرگونه کپی و ایده برداری حتی با ذکر نام نویسنده از رمان پیگرد قانونی دارد. آیدی نویسنده/مدیر @mah5030
مشاهده در ایتا
دانلود
part256 تلفن را برداشت و با دخترش تماس گرفت .. از او خواست غزل را بیدار کند و به بیرون بیایند... زهرا تا خواست حرفی بزند ،میرزا تلفن را قطع کرد. میرزا طول و عرض خانه را طی می کرد که بعد از چند دقیقه درب باز شدو بیرون آمدند ..میرزا حلو رفت و روبرو یشان ایستاد.. —حاج بابا چیشده؟ میدونی ساعت چنده؟ غزل بنده خدا از سر درد نتونست بخوابه کل شبو.. میرزا سرش را پایین انداخت: — ببخش بابا، شرمندتم..باید با زهرا تا جایی برید ..میگم سرهنگ بیاد دنبال تون ،خودتون می فهمین کجا..برین ... چند ساعتی از رفتن شان می گذشت که میرزا تماس گرفت و از مکان سعید سوال پرسید.. —توراهم حاج بابا،چند ساعتی مونده برسم..چطور؟ —هیچی بابا به سلامتی برسی خدانگهدارت. سعید زیادی در رانندگی عجله می کرد .. برای خودش هم عجیب بود ، اوهمیشه در رانندگی احتیاط میکرد... راه کمی تا شیراز نمانده بود اما حس می کرد دارد به رویا هایش نزدیک می شود ... در لحن حرف زدن های میرزا هم مانده بود هر لحظه که تماس می گرفت فورا تماس را قطع می کرد . https://eitaa.com/foglev
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پارت بعدی(257)، در زاپاس بارگذاری شد ...✅ https://eitaa.com/joinchat/3210872313C73beb43edc لف بعد از خواندن پارت ها راضی نیستم❌
شعر خواندم که تو را از سر خود اندازم؛ تو خودت شعر شدی بر سر من افتادی..🤍 @foglev🌿
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
@foglev🌿
part258 با آنکه هنوز باور نکرده بود اما سری تکان داد و دارو را سر جای قبلیش گذاشت... —بهتری حاج بابا؟ میرزا سری تکان داد و روی مبل نشست.. دعا می کرد غزل از راه نرسد ...اگر آنها را زیر نظر داشته باشند چه؟ سعید تا خواست حرفی بزند صدای در مانعش شد.. میرزا مضطرب از جا بلند شد و با قدم های بلند سمت در رفت .. با دیدن غزل و زهرا فورا از خانه زد بیرون و در را بست .. روبرو یشان ایستاد و نجوا کرد: —شما اینجا چیکار می کنید؟ مگه با سرهنگ نرفتید بیرون؟ هردو خنده شان به هوا رفت .. زهرا با همان ته مانده های خنده اش نجوا کرد : —من به سرهنگ گفتم منم میرم خونه غزل اینا مارو رسوند اونجا و خودش رفت ...ماهم نامردی نکردیم رفتیم دورامون و زدیم و اومدیم اینجا. میرزا بی حواس یاخدای بلندی گفت.. جفت شان خنده از صورتشان پاک شد.. —چیشده حاج بابا ؟خوبی؟چرا... زهرا حرفش تمام نشده بود که میرزا از مچ دست دخترش گرفت و سمت در حیاط کشاند شان — ،بابا چیکار میکنی؟ —ببخش دخترم ، شرمنده ..باید برید فعلا ..زنگ میزنم بهتون،فعلا برید.. روبروی دخترش ایستاد و تا خواست حرفی بزند مردی تکیه بر ماشین داخل کوچه خیره شان بود.. https://eitaa.com/foglev
part259 سریع به داخل خانه رفت و بی توجه به حضور سعید با سرهنگ تماس گرفت ... بعد از چند بوق که پاسخ داد فورا به حرف آمد.. —الو ؟ سرهنگ مثلا من بچه هارو سپردم به تو ..هیچ خبر داری الان اومدن خونه؟ همینجور ولشون کردی ؟ —آروم باش ،آروم باش بگو چیشده؟ —فقط زود خودتو برسون اینجا،درضمن سعیدم از راه رسیده. بدون خداحافظی تلفن را قطع کرد و بر روی مبل نشست...نگران شان بود ... —حاج بابا حالت خوبه؟ چرا رنگ و روت پریده؟ کی بود پشت در ؟ میرزا تا توانست در دل خود برایشان دعا کرد... سعید از منگ بودن میرزا در تعجب ماند ..او چرا این گونه شده بود؟ نمی دانست آن بیرون چه کسی را دیده که آنقدر بهم ریخته. https://eitaa.com/foglev
part260 سعید لیوانی آب پر کرد و دست میرزا داد.. —پس چرا رنگ تون پریده ؟ خوب نیستین ..صبر کنین ماشین و بیارم تو حیاط بریم بیمارستان... تا خواست بلند شود با صدای میرزا همانجا ایستاد... —بشین سرجاااااااات. بهت زده بر می گردد و خیره اش می گردد.. از سر تعجب خنده ای بر لب می زند .. —باشه، باشه .نمیرم. سعید ترسیده دو زانو روبرویش می نشیند و اصرار بر این دارد که بگوید دارو هایش کجاست. اما میرزا هیچ حرفی نمی زند و سرش را پایین می اندازد.. —برو زنگ بزن سرهنگ ،برو بابا جان. شماره اش تو اون دفترچه یاد داشته برو بابا. سعید سری تکان داد و سمت ددفترچه تلفن قدم برداشت.. تا خواست بنشیند آیفون به صدا درآمدو تا میرزا خودش می خواست برای باز کردن در پیش قدم شود فورا بلند شدو خودش را جلو انداخت.. در را فورا باز کردو چشمش به زهرایی خورد که از شدت تعجب سلام کردم یادش رفته بود.. لبخندی زد و از جلوی در کنار رفت.. —به به زهرا خانوم ..چطوری شما؟ زهرا از شوک بیرون آمدو لبخند بزرگی زد.. با ذوق فراوان لب زد: —سلام داداشی .. خوش اومدی .. خنده کنان وارد خانه شدند. https://eitaa.com/foglev
part261 —حاج بابا دختر خونه ام اومد . میرزا وقتی صدای خوشحال و سرحال سعید به گوشش خورد متعجب شد.. فقط آن دو بودند و خبری از غزل نبود .. نمی توانست از زهرا چیزی بپرسد درمورد غزل ..کجا رفته ؟ خانه آنها از خانه میرزا راه زیادی داشت و میرزا تعجب داشت در این دم ظهر چطور رفته! زهرا که دلنگرانی پدرش را از چشمانش خوانده بود در گوشش پچ زد: —حاج بابا نمیخوای بگی چیشده؟ —غزل کو بابا؟ غزل کو؟ —چرا نگرانی بابا؟ غزل آقاجواد اومد دنبالش ... نباید می رفت؟ میرزا از ته دل نفس عمیقی کشید .. خداروشکری زمزمه کرد.. —زهرا بابا ،هیچ اسمی از غزل نمی بریا ... زهرا جرقه ای در مغزش خورد ..اسم سعید در این مدت زیادی به گوشش خورده بود .. صدای میرزا خطی انداخت روی افکارش .. —باشه بابا؟ سرش را تکان داد و حرفش را تایید کرد ..مغزش قفل کرده بود و فقط به دنبال این میگشت که این مدت اسم سعید را از زبان که شنیده است... https://eitaa.com/foglev
part262 بعد از چند دقیقه مقابلش نشست وخنده مصنوعی زد .. —خب زهرا خانوم ..بگو ببینم دانشگاه خوب پیش میره ؟ زهرا آنقدر حواسش پرت حرف های پدرش بود که حرف های او به گوشش نخورد.. با اشاره های دست پدرش مقابل چشمانش حواسش جمع شد وفورا نجوا کرد —چیشده بابا؟ میرزا با اشاره به سغید جریان را به او فهماند .. نگاهی به سعید انداخت و لبخندی زد. —چیزی گفتی داداش؟ سعید و خنده ای کرد.. —آبجی جان حواست کجاس ؟ چرا حواست به حرفام نیست.! تا زهرا خواست حرفی بزند میرزا به حرف آمد .. —این دختر وقتی از دانشگاه میاد همینطوره ..تو از خودت بگو پسرم .. کار و بار چطوره ؟مادرت اینا خوبن ؟ اونا چطور شد نیومدن؟ —دیگه من اومدم شمارو با خودم ببرم تهران یه چند روز اینجا می مونم بعدش باهم حرکت میکنیم سمت تهران. عجب دل خوشی داشت ... نمی دانست گمشده اش در همین شهر است وگرنه خیال تهران رفتن به سرش نمی آمد ... —هعیی بابا جان ..من که با این سن و سالم تحمل سفر و چندین ساعت راه و ندارم ..زهراهم که دانشگاه داره .. دیگه اصلا نمیشه..انشاالله شما برای عید جمع میکنین میاین اینجا... https://eitaa.com/foglev