eitaa logo
مه عشق|رمان
2.1هزار دنبال‌کننده
85 عکس
40 ویدیو
0 فایل
﷽ هرگونه کپی و ایده برداری حتی با ذکر نام نویسنده از رمان پیگرد قانونی دارد. آیدی نویسنده/مدیر @mah5030
مشاهده در ایتا
دانلود
part260 سعید لیوانی آب پر کرد و دست میرزا داد.. —پس چرا رنگ تون پریده ؟ خوب نیستین ..صبر کنین ماشین و بیارم تو حیاط بریم بیمارستان... تا خواست بلند شود با صدای میرزا همانجا ایستاد... —بشین سرجاااااااات. بهت زده بر می گردد و خیره اش می گردد.. از سر تعجب خنده ای بر لب می زند .. —باشه، باشه .نمیرم. سعید ترسیده دو زانو روبرویش می نشیند و اصرار بر این دارد که بگوید دارو هایش کجاست. اما میرزا هیچ حرفی نمی زند و سرش را پایین می اندازد.. —برو زنگ بزن سرهنگ ،برو بابا جان. شماره اش تو اون دفترچه یاد داشته برو بابا. سعید سری تکان داد و سمت ددفترچه تلفن قدم برداشت.. تا خواست بنشیند آیفون به صدا درآمدو تا میرزا خودش می خواست برای باز کردن در پیش قدم شود فورا بلند شدو خودش را جلو انداخت.. در را فورا باز کردو چشمش به زهرایی خورد که از شدت تعجب سلام کردم یادش رفته بود.. لبخندی زد و از جلوی در کنار رفت.. —به به زهرا خانوم ..چطوری شما؟ زهرا از شوک بیرون آمدو لبخند بزرگی زد.. با ذوق فراوان لب زد: —سلام داداشی .. خوش اومدی .. خنده کنان وارد خانه شدند. https://eitaa.com/foglev
part261 —حاج بابا دختر خونه ام اومد . میرزا وقتی صدای خوشحال و سرحال سعید به گوشش خورد متعجب شد.. فقط آن دو بودند و خبری از غزل نبود .. نمی توانست از زهرا چیزی بپرسد درمورد غزل ..کجا رفته ؟ خانه آنها از خانه میرزا راه زیادی داشت و میرزا تعجب داشت در این دم ظهر چطور رفته! زهرا که دلنگرانی پدرش را از چشمانش خوانده بود در گوشش پچ زد: —حاج بابا نمیخوای بگی چیشده؟ —غزل کو بابا؟ غزل کو؟ —چرا نگرانی بابا؟ غزل آقاجواد اومد دنبالش ... نباید می رفت؟ میرزا از ته دل نفس عمیقی کشید .. خداروشکری زمزمه کرد.. —زهرا بابا ،هیچ اسمی از غزل نمی بریا ... زهرا جرقه ای در مغزش خورد ..اسم سعید در این مدت زیادی به گوشش خورده بود .. صدای میرزا خطی انداخت روی افکارش .. —باشه بابا؟ سرش را تکان داد و حرفش را تایید کرد ..مغزش قفل کرده بود و فقط به دنبال این میگشت که این مدت اسم سعید را از زبان که شنیده است... https://eitaa.com/foglev
part262 بعد از چند دقیقه مقابلش نشست وخنده مصنوعی زد .. —خب زهرا خانوم ..بگو ببینم دانشگاه خوب پیش میره ؟ زهرا آنقدر حواسش پرت حرف های پدرش بود که حرف های او به گوشش نخورد.. با اشاره های دست پدرش مقابل چشمانش حواسش جمع شد وفورا نجوا کرد —چیشده بابا؟ میرزا با اشاره به سغید جریان را به او فهماند .. نگاهی به سعید انداخت و لبخندی زد. —چیزی گفتی داداش؟ سعید و خنده ای کرد.. —آبجی جان حواست کجاس ؟ چرا حواست به حرفام نیست.! تا زهرا خواست حرفی بزند میرزا به حرف آمد .. —این دختر وقتی از دانشگاه میاد همینطوره ..تو از خودت بگو پسرم .. کار و بار چطوره ؟مادرت اینا خوبن ؟ اونا چطور شد نیومدن؟ —دیگه من اومدم شمارو با خودم ببرم تهران یه چند روز اینجا می مونم بعدش باهم حرکت میکنیم سمت تهران. عجب دل خوشی داشت ... نمی دانست گمشده اش در همین شهر است وگرنه خیال تهران رفتن به سرش نمی آمد ... —هعیی بابا جان ..من که با این سن و سالم تحمل سفر و چندین ساعت راه و ندارم ..زهراهم که دانشگاه داره .. دیگه اصلا نمیشه..انشاالله شما برای عید جمع میکنین میاین اینجا... https://eitaa.com/foglev
پارت بعدی (263) در زاپاس بارگذاری شد ✅ https://eitaa.com/joinchat/3210872313C73beb43edc لف بعد از خواندن پارت راضی نیستم🙏
@foglev🌿
سه پارت (264،265،266) در زاپاس بارگذاری شد✅ https://eitaa.com/joinchat/3210872313C73beb43edc لف بعد از خواندن پارت راضی نیستم🙏
part267 سعید و میرزا شانه به شانه هم داخل رفتند ...اما زهرا همانجا ایستاده بود.. سعید وقتی متوجه نبودش شد متعجب برگشت و خیره زهرا شد... —پس چرا نمیای تو آبجی خانوم؟ زهرا لبخندی زدو به در اشاره زد.. —میرم تا سر کوچه سوپر مارکت کاری دارم..زود برمیگردم.. سعید فورا از کانر سرهنگ کنار رفت.. —خب بگو چی احتیاج داری خودم میرم میخرم .. میخوام یه چرخی ام بزنم دلم گرفته تو خونه نمونم بهتره. —خب داداشی بعدا میری ،تازه رسیدی یه خستکی در کن بعد .. خیره سرهنگ شد و به سعید اشاره زد: —عمو ..بیا داداش مارو ببر یه خستگی در کنه بعد جفت مون ببریم انقد بگردونیمش که خودش از گفته هاش پشیمون بشه. سعید لبخند کم رنگی زد و همراه سرهنگ به داخل رفتند.. زهرا فورا پا به بیرون گذاشت و اطراف را دید زد.. از خانه دور شد و سمت سوپر سرکوچه قدم برداشت . بی توجه هرچه دستش می آمد بر می داشت و چشمش اطراف خانه را دید می زد.. تا خواست سمت صندوق برود مردی داخل مغازه شد ... از رفتن به صندوق پشیمان شدو کمی خریدش را طول داد تا بلکه مرد از مغازه برود.. اما انگار آن هم قصد بیرون رفتن را نداشت. https://eitaa.com/foglev
سلام دوستان به کانال خودتون خوش آمدید 🌷 مطمئن باشیدشما با بنر واقعی عضو کانال شدید.. بنر فیک نداریم. فعلا یک رمان از خانم عزیزی پارت گزاری میشه. 🌱🌱🌱
part268 کلافه خرید هایش را به صندوق برد.. تمام حواسش به او بود که از وقتی وارد مغازه شده بود چشم از زهرا برنداشته بود ... —بفرما ،قابل شمارو نداره . رو فاکتور قیمتو نوشتم. زهرا تا خواست حساب کند متوجه نبود کیف پولش شد... —وای آقا صادق کیف پولمو یاد کردم..صبر کن برم بیارم .. — نمیخواد زهرا خانوم، بعدا میای حساب میکنی.. به سلامت. تشکری کردو از مغازه خارج شد .. — دختر جون صبر کن .. به عقب برگشت و اخم روی پیشانی اش جا خشک کرد... مقابلش ایستاد و نیشخندی زد... —حرف مو خلاصه میکنم..به سعید بگو همین الان برگرده تهران ولله خودشون میدونن چی میشه.. — دست از سرسرشون بردار ..هرچقد پول بخوای بهت میده سعید خودت که میدونی وضع مالیش خوبه ... مرد نیشخند عصبی زد.. —دیگه هشدار نمیدم..تا یک ساعت دیگه سعید باید از شیراز خارج بشه.. https://eitaa.com/foglev
part269 زهرا سمت خانه دوید و در خانه را به شدت باز کردو محکم به هم کوباند.. میرزا فورا از خانه خارج شد و به حیاط رفت... —زهرا ! چیه بابا؟ چیشده؟ خیره سعیدی بود که آن هم از دیدن زهرا تعجب کرده بود —چیه؟ چیشده آبجی قشنگم ؟ حرف بزن... بعد از چند دقیقه جریان های این چند ماه را را برایش مو به مو تعریف کرد.. سعیدثانیه ای درنگ نکردو فورا سمت در حیاط رفت .. سرهنگ حواسش به سعید بود و به سرعت برق و باد بلند شدو مانع رفتنش شد.. —برو کنار سرهنگ بخدا دارم دیوونه میشم.. برو کناااار. .. میرزاتا توانست مانع اش شد تا بتواند از رفتن منصرفش کند امادر اخر عصبی شده بود و صدایش بالا رفته بود... —بسه دیگهههه ..وقتی میگم بشین سرجات یعنی بشین میخوای از اینی که هست اوضاعو بدتر کنی؟ همه چی رو سپردم سرهنگ تا چند روز دیگه درستش میکنه ...اما الان برو تهران بزار اوضاع از اینی که هست بد تر نشه ...برو.. https://eitaa.com/foglev
part270 سعید مغموم و سر به زیر همانجا بر روی زمین نشست... —داداشی صبور باش ... بزار شر اون نامرد از سرمون کنده بشه .. سعید اشک چشمش چکید ... —آخه دیگه چقد تحمل .. چرا کسی منو نمیفهمه ..چرا نمیفهمید منو .. چرا درکم نمیکنین.. با صدای زنگ گوشی همه سکوت کردند.. زهرا با دیدن شماره غزل صفحه گوشی را سمت بقیه برگرداند.. سعید با دیدن نامش فورا از جای خود بلند شدو تا خواست گوشی را بگیرد زهرا مانع اش شد.. — ،از این جا به بعدش خراب نکن همه چیو..صبر کن. سعید مظلومانه مانند بچه ها صدای بغض دارش بلند شد.. —باشه،حداقل پس بزار رو پخش.. https://eitaa.com/foglev