سلام دوستان به کانال خودتون خوش آمدید 🌷
مطمئن باشیدشما با بنر واقعی عضو کانال شدید.. بنر فیک نداریم.
فعلا یک رمان از خانم عزیزی پارت گزاری میشه. #جادوگرقلبم
🌱🌱🌱
part268
کلافه خرید هایش را به صندوق برد..
تمام حواسش به او بود که از وقتی وارد مغازه شده بود چشم از زهرا برنداشته بود ...
—بفرما ،قابل شمارو نداره . رو فاکتور قیمتو نوشتم.
زهرا تا خواست حساب کند متوجه نبود کیف پولش شد...
—وای آقا صادق کیف پولمو یاد کردم..صبر کن برم بیارم ..
— نمیخواد زهرا خانوم، بعدا میای حساب میکنی.. به سلامت.
تشکری کردو از مغازه خارج شد ..
— دختر جون صبر کن ..
به عقب برگشت و اخم روی پیشانی اش جا خشک کرد...
مقابلش ایستاد و نیشخندی زد...
—حرف مو خلاصه میکنم..به سعید بگو همین الان برگرده تهران ولله خودشون میدونن چی میشه..
— دست از سرسرشون بردار ..هرچقد پول بخوای بهت میده سعید خودت که میدونی وضع مالیش خوبه ...
مرد نیشخند عصبی زد..
—دیگه هشدار نمیدم..تا یک ساعت دیگه سعید باید از شیراز خارج بشه..
https://eitaa.com/foglev
part269
زهرا سمت خانه دوید و در خانه را به شدت باز کردو محکم به هم کوباند..
میرزا فورا از خانه خارج شد و به حیاط رفت...
—زهرا ! چیه بابا؟ چیشده؟
خیره سعیدی بود که آن هم از دیدن زهرا تعجب کرده بود
—چیه؟ چیشده آبجی قشنگم ؟ حرف بزن...
بعد از چند دقیقه جریان های این چند ماه را را برایش مو به مو تعریف کرد..
سعیدثانیه ای درنگ نکردو فورا سمت در حیاط رفت ..
سرهنگ حواسش به سعید بود و به سرعت برق و باد بلند شدو مانع رفتنش شد..
—برو کنار سرهنگ بخدا دارم دیوونه میشم.. برو کناااار.
.. میرزاتا توانست مانع اش شد تا بتواند از رفتن منصرفش کند امادر اخر عصبی شده بود و صدایش بالا رفته بود...
—بسه دیگهههه ..وقتی میگم بشین سرجات یعنی بشین میخوای از اینی که هست اوضاعو بدتر کنی؟
همه چی رو سپردم سرهنگ تا چند روز دیگه درستش میکنه ...اما الان برو تهران بزار اوضاع از اینی که هست بد تر نشه ...برو..
https://eitaa.com/foglev
part270
سعید مغموم و سر به زیر همانجا بر روی زمین نشست...
—داداشی صبور باش ... بزار شر اون نامرد از سرمون کنده بشه ..
سعید اشک چشمش چکید ...
—آخه دیگه چقد تحمل ..
چرا کسی منو نمیفهمه ..چرا نمیفهمید منو .. چرا درکم نمیکنین..
با صدای زنگ گوشی همه سکوت کردند..
زهرا با دیدن شماره غزل صفحه گوشی را سمت بقیه برگرداند..
سعید با دیدن نامش فورا از جای خود بلند شدو تا خواست گوشی را بگیرد زهرا مانع اش شد..
— ،از این جا به بعدش خراب نکن همه چیو..صبر کن.
سعید مظلومانه مانند بچه ها صدای بغض دارش بلند شد..
—باشه،حداقل پس بزار رو پخش..
https://eitaa.com/foglev
پارت بعدی (271) در زاپاس بارگذاری شد✅
https://eitaa.com/joinchat/3210872313C73beb43edc
لف بعد از خواندن پارت راضی نیستم🙏
part272
چند روزی گذشت و سرهنگ تمام تلاشش را می کرد تا هم مدرکی پیدا کند وهم آن مرد را..
سعید را همان شب راهی تهران کرده بود ..
به کلانتری تهران سپرده بود آنها هم در آنجا دنبال آن مرد باشند...
آن مرد از آن روزی که به شیراز آمده بود و با زهرا صحبت کرده بود دیگر پیدایش نشده بود...
سعید روزی نشده بود که به زهرا زنگ نزند و احوال غزل را نپرسد ...
او هر چقد اصرار کرده بود در شیراز بماند سرهنگ و میرزا نگذاشته بودند و در همان شب راهی تهرانش کرده بود..
خودش هم به هر دری زده بود تا بتواند ان مرد را پیدا کند اما انگار آب شده بود و در زمین رفته بود.
غزل هم دوره ی شیمی درمانی اش دشوار بود و طاقت فرسا...
https://eitaa.com/foglev
part273
سرهنگ امشب خانه میرزا دعوت بودو باید می رفت تا حداقل کمی هم بتواند از میرزا مشورت بگیرد ...
ساعت 8 شب بود به خانه میرزا رسید...حدودا یک ساعتی نشده بود که نشسته بود که تلفنش به صدا درآمد..
هنوز تلفن را روی گوشش نزاشته صدای کسی که پشت خط بود بلند شد..
—سرهنگ، سرهنگ بدو بیا کلانتری پیداش کردن .. همون طرفی که دنبالش بودین پیدا شد...
سرهنگ بی هیج حرفی تماس را قطع کرد و خوشحال از جا برخاست.
—چیشده عمو ؟
—زهرا جان ،دخترم.. پاشو سریع حاضر شو باید بریم کلانتری.. بدو دیر نکن. بابات نماز شو میخونه اگه خواست خودش میاد.
زهرا موقعیت را درک کرد و فورا خودش را به ماشین سرهنگ رساند ...
در راه سرهنگ برای زهرا تعریف کرد چه شده و زهرا هم همانند سرهنگ خوشحال و خندان شد...
تا رسیدند سرهنگ فورا به اتاق خودش رفت و زهرا هم دنبالش.
سرهنگ هرچقدر تلاش کرده بود نتوانسته بود از زیر زبانش حرف بکشد و خسته شده بود ...
دیگر کلافه شده بود و فعلا باید صبر می کرد تا بتواند راجب خوانواده اش تحقیق کند و حداقل بتواند از انها کمک بگیرد..
تصمیم گرفته بود به سعید خبر دهد تا حداقل کمی خوشحال شود..
https://eitaa.com/foglev
سلام دوستان به کانال خودتون خوش آمدید 🌷
مطمئن باشیدشما با بنر واقعی عضو کانال شدید.. بنر فیک نداریم.
فعلا یک رمان از خانم عزیزی پارت گزاری میشه. #جادوگرقلبم
🌱🌱🌱
part274
بعد دو بوق فورا تماس وصل شدو صداش در گوشی پیچید..
—الو؟ سلام سعید جان ..خوبی ؟
سعید بله ای نجوا کرد اما فورا حرفش را پس گرفت..
—راستش نه در به در دنبال اون طرفم .. هرکجا رو گشتم پیداش نکردم..
—من پیداش کردم..
سعید سراسیمه از جایش برخاست و به حرف آمد...حرف هایش آنقدر ناواضح بود که سرهنگ کلافه شده بود...
— من نمیفهمم چی میگی پسر جان ،فردا خودت راه بیوفت بیا شیراز ببینش..
—هم.همین الان راه میوفتم ،خداحافظ.
سرهنگ تا خواست مانع اش شود تلفن قطع شده بودو بوق های ممتددی گوشش را پر کرد..
از زهرا خواست تا با سعید تماس بگیرد و از آمدن منصرفش کند اما جواب تلفن او را هم نمی داد.
سرهنگ نگران بود ..این وقت شب، جاده و راه طولانیش خوب نبود..
زهرا با میرزا تماس گرفت و همه چیز را گفت...
https://eitaa.com/foglev
part275
میرزا نماز شکر به جا آورد ...
—زنگ می زدید به سعیدم میگفتین بابا جان.
زهرا که همراه با خنده ی میرزا خندیده بود با شنیدن حرف پدرش خنده اش فورا نجوا کرد:
—وای حاج بابا گفتیم ،اما سعید همین الان راه افتاده سمت شیراز ... توروخدا حاج بابا بهش زنگ بزن بگو فردا راه بیوفته، الان شبه راه طولانیه...
میرزا باز هم خنده اش به هوا رفت ..
—نترس دخترم ..اون سعیدی که من میشناسم سنگم بباره رانندگیش حرف اولو میزنه.. .. تو نگران اون نباش بابا ... هرموقعه سرهنگ کارش تموم شد بگو بیارتت خونه بابا جان.
زهرا چشمی زمزمه کرد وبا گفتن خدا حافظی تلفن را قطع کرد...
سعید ...وقتی به این فکر می کرد که آن مرد به حقش رسیده خوشحالی از سر و رویش می بارید..
با قدرت و هرلحظه سرعت بیشتر رانندگی میکرد ..
وقتی رسید و میرزا دیدش تعجب کرد..
—من به رانندگیت ایمان دارم ..اما نه اینکه الان برسی ...گفتم دیگه زودِ زود برسی برای نماز صبح الان که ساعت دو ، تو چطور رانندگی کردی که الان رسیدی؟
سعید خانه را می گشت دنبال ان مرد..
—رسیدم دیگه حاج بابا ...
ای بابا پس کجاست؟
https://eitaa.com/foglev
part276
میرزا کلافه شده بود و به دنبال سعید افتاده بود..
—ای بابااااا خب وایسا ببینم دنبال کی؟
—ای بابا همین مرده دیگه..
میرزا آهان کشداری گفت و روی مبل نشست..
—اون که پیش سرهنگه
سعید به سمت میرزا برگشت..اخمی روی صورتش نشست ..
— بابا یه چند ساعت دندون روجیگر می زاشتین من برسم ..
—اشکالش چیه !
فرددا با سرهنگ هماهنگ کن برید ببینش..
سعید سمت در پاتند کردو تا خواست دستگیره را بکشد..
با صدای میرزا کلافه شد..
—حاج بابا مانع ام نشو..
—چی میگی پسر ..میخوام بگم صبر کن منم میام ..
سعید شرمنده سرش را تکان داد و روی مبل کنار در نشست.
هرچه نباشد بعد از خودش اوهم زندگیش را بهم زده بود
https://eitaa.com/foglev