part278
—خب اونجور که تو میگی دیگه نمیزارم ..
نفس کلافه ای کشید و از جای برخاست...
—من انگار برای هرکی حرف میزنم دارم با دیوار صحبت میکنم...
تا سرهنگ خواست حرفی بزند زهرا وارد شدو در را به هم زد..
— سعید بدو بریم غز.غزل داره میره.
سعید ماتش برده بود..
—چی ،چی میگی ؟
—بهش زنگ زدم خواستم بگم همه چی درست شده ،همه چی حل شده و سعید اومده شیراز ...
قطع کرد و ده دقیقه بعد پیام داد که از شیراز میره.
به خودش امد و فورا به سمت بیرون پا تند کرد و زهرا هم دنبالش...
از زهرا فورا آدرس را گرفت و باآخرین سرعت سمت مقصد رانندگی کرد..
تا رسیدند سعید در دل فقط دعا میکرد
https://eitaa.com/foglev
پارت بعدی (279) در زاپاس بارگذاری شد✅
https://eitaa.com/joinchat/3210872313C73beb43edc
لف بعد از خواندن پارت راضی نیستم🙏
پارت بعدی (280) در زاپاس بارگذاری شد✅
https://eitaa.com/joinchat/3210872313C73beb43edc
لف بعد از خواندن پارت راضی نیستم🙏
در vip رمان کامل شد😍
1. در کانال vip هیچ تبلیغ و تبادلی گزاشته نمیشه...
2. درvip پارت ها بدون سان،سوره ( در کانال اصلی چون پارت ها سان.سور میشه باعث میشه پارت ها کوتاه تر بشن و بخش های جذابش حذف بشن)
3. بعد از اتمام رمان در کانال اصلی بعد از یه مدت رمان پاک میشه اما کانال vip همیشه برقراره..
مبلغ: 65 تومان
جهت خریداری :
@mah5030
🌷🌷🌷🌷
پارت های بعدی (280،281) در زاپاس بارگذاری شد✅
https://eitaa.com/joinchat/3210872313C73beb43edc
لف بعد از خواندن پارت راضی نیستم🙏
part283
سعید ناچار سرش را تکان داد و شانه به شانه جواد سمت ماشین قدم برداشت...
جواد وقتی سکوت غزل را می دید حرفی برای مخالفت نداشت ... راهی شان کردو فورا بامیرزا تماس گرفت و هماهنگی های لازم را انجام داد...
غزل هم قلبش آرام گرفته بود ..
—خانوم خانوما نمیخوای سرتو بالا بگیری ! از وقتی نشستی تو ماشین ندیدمتا..
غزل لبخند کم رنگی زد ... جریان چه بود که اصلا نمی توانست کینه اش را به دل بگیرد.
—رفتیم پیش میرزا حرفامونو زدیم راضیش میکنم با جواد تماس بگیره باهاش صحبت کنه دیگه بریم تهران..البته اگه تو راضی باشی..
—یعنی اگه من راضی نباشم.. بیخیالم میشی؟
سعید خنده کوتاهی کرد و سرش را تکان داد..
—من بیخیال شم؟
غزل خواست بگوید پس چرا مدتی بیخیال زندگی مان شدی ؟
اما زبان به دهان گرفت و سکوت کرد...
https://eitaa.com/foglev
part284
وقتی رسیدند قبل از پیاده شدنشان سعید نجوا کرد..
— وقتی اون حرفا رو شنیدم تنها چیزی که شده بود خوره مغزم این بود که تو منو سرکار گزاشتی (سرش را پایین انداخت) باور کن به جان خودت گوشام انگاری کر شده بود.. داشتم دیوونه میشدم از اینکه تو منو به یکی دیگه ترجیح دادی..
بعد از چند دقیقه
پیاده شدند و به خانه مبرزا رفتند ...
میرزا حرف های جفت شان را شنید و لبخندی زد..
—خودتونم میدونید بدون هم براتون زندگی معنا نداره ..ایشالله خوشبخت ترین بشید بابا جان ...
اما سعید جان پسرم ..زن فرشته ست ..مبادا این دفعه پشت شو خالی کنی ..
سعید بلند شدو مغموم نجوا کرد:
—من غلط بکنم ... اون بهترینه ..
اون مهربون ترین و صبور ترینه...
غزل هم با او هم فکر بود ... وقتی خودش را با دیگران مقایسه میکرد صبوری اش مقام اول را می گرفت ... صبوری زیادش خوب نبود اما انگاری فرق داشت ..
https://eitaa.com/foglev