part300
—خب الان جواد بهشون گفته اینجایی دیگه ..
غزل سمت در رفت و تا دستش روی دستگیره نشست..
سعید نجوا کرد..
—باشه میرسونمت ... اما غزل اگه آقاجونت این دفعه سنگ انداخت جلو پامون چی؟
غزل اخمی کرد ..
—نخیر ، آقاجون من همچین آدمی نیست.. اگه می حواست سنگ بندازه جلو پامون اون اولا می انداخت که مادرت مخالف بود ..
وقتی رسیدند غزل به محض ایستادن ماشین پیاده شدو منتظر ایستاد ... سعید هم پیاده شدو به سمت در رفتند..
درسالن نشسته بودند و همه نگاه خیره شان سمت سعید بود ...
نگاهی به غزل انداخت که سرش پایین بود
از شانس بدش دور از او نشسته بود
نگاه خیره بقیه استرسش را بیشتر می کرد ..
https://eitaa.com/foglev
پارت بعدی (301) در زاپاس بارگذاری شد✅
https://eitaa.com/joinchat/3210872313C73beb43edc
لف بعد از خواندن پارت راضی نیستم🙏
پارت بعدی (302) در زاپاس بارگذاری شد✅
https://eitaa.com/joinchat/3210872313C73beb43edc
لف بعد از خواندن پارت راضی نیستم🙏
part303
سبحان لبخندی زد..
—بابا جان این دنیا یه دنیای موقته .. .. منم که دیگه عمر خودمو کردم ..
این بار آرام بانو عاصی شد و غرید:
—مرد چند دقیقه ولکن کلافه مون کردی ..
—چیه خانوم ؟ نکنه به اون دنیا حسودیت شده !
آرام زیر لب استغفراللهی نجوا کرد و چشم غره ای تحویلش داد.
—آره بابا داشتم می گفتم... اگه خودت میدونی برگشتنت به صلاحه که من حرفایی بابد با سعید درمیون بزارم... اگه نه که دیگه سعید و به خیرو مارو به سلامت ...
سعید نگاه اش را به غزل داد ...نگران بود ..نکند یک دفعه نظرش عوض شود و از برگشتن پشیمان شود ..
—چی بگم بابا ... من چیزه ...
—به سلامتی بابا ...ان شاءالله خوشبختیت تضمین بشه این دفعه ..
سعید ..پسرم .. بعد ناهار بیا اتاق .. کارت دارم .. باید یه سری حرفا رو بزنیم.
https://eitaa.com/foglev
part304
غزل حالش خوبِ خوب بود و انگار دنیا داشت به کام دلش می چرخید.
خداروشکر می کرد بابت این خوشی که در زندگیش افتاده ..
غزل می دانست آقاجانش کاری نمی کند که اهالی خانه استرس بگیرند..
اما سعید کمی اضطراب داشت... می ترسیدباید بازهم هفت خان رستم را رد کند و طول بکشد ...
روی مبل نشست و سرش را پایین انداخت ..
—بفرما.. من سر تا پا گوشم .
سبحان لبخندی زدو نیم نگاهی حواله اش کرد ..
نمی دانست این همه استرس برای چیست..
مگر می خواست سوال پیچش کند ..
یک گفت و گوی ساده بود دیگر.
—سعید جان ..پسر خوبی!
سعید تندی سرش را بالا آورد و دست پاچه جوابش را داد.
—.آره خوبم .
سبحان ابرویی بالا انداخت و نوچی کرد.
https://eitaa.com/foglev
در vip رمان کامل شد😍
1. در کانال vip هیچ تبلیغ و تبادلی گزاشته نمیشه...
2. درvip پارت ها بدون سان،سوره ( در کانال اصلی چون پارت ها سان.سور میشه باعث میشه پارت ها کوتاه تر بشن و بخش های جذابش حذف بشن)
3. بعد از اتمام رمان در کانال اصلی بعد از یه مدت رمان پاک میشه اما کانال vip همیشه برقراره..
مبلغ: 65 تومان
جهت خریداری :
@mah5030
🌷🌷🌷🌷
پارت بعدی (305) در زاپاس بارگذاری شد✅
https://eitaa.com/joinchat/3210872313C73beb43edc
لف بعد از خواندن پارت راضی نیستم🙏
part306
سری تکان داد و نجوا کرد ..
—چشم.
سبحانه خوبه ای نجوا کرد و با جدیت از اتاق بیرون رفت ...
وقتی غزل را را پشت در دید ابرویی بالا انداخت ..
— کی بهت یاد داده فال گوش وایسی غزل خانوم !
غزل هول کرده بود این پا و اون پا میکرد ..
—چیزه ..خواستم بگم چند نفرید چای بیارم ..
سبحان خنده ای کرد ..
—مگه جز منو سعید کسیو دیدی بیاد اتاق ... جواد که اونجا نشسته و آرامم تو آشپز خونه ست.
غزل پی به حرف خنده دارش بردو سرش را پایین انداخت ..
سبحان سری تکان داد و از کنارش رد شد ..
وقتی دور شدنش را دید فورا نجوا کرد
—چیشد چیا گفت بهت ..
طوری سوال پرسیده بود که سعید خنده اش گرفته بود ..
—تو که گفتی خیالم راحته ..چیشد پس..
غزل حرصی مشتی به بازویش کوبید ..
— نمکدون کم نمک بریز بگو ببینم چیا گفت.
خنده اش بیشتر شدو نجوا کرد
—فعلا نمکم تموم نشده..
غزل همراه خنده چشم غره ای حواله اش کرد ..
https://eitaa.com/foglev