eitaa logo
مه عشق|رمان
2.1هزار دنبال‌کننده
85 عکس
40 ویدیو
0 فایل
﷽ هرگونه کپی و ایده برداری حتی با ذکر نام نویسنده از رمان پیگرد قانونی دارد. آیدی نویسنده/مدیر @mah5030
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پارت بعدی (307) در زاپاس بارگذاری شد✅ https://eitaa.com/joinchat/3210872313C73beb43edc لف بعد از خواندن پارت راضی نیستم🙏
part308 جواد کلافه شد و دستی به صورتش کشید .. —میخوای بدونی ؟ سعید سری تکان داد و آره ای زمزمه کرد .. —خواهرت،آیلار .. از همون وقتی که دیدمش چشممو گرفت ..اونم همینطور ... چند بار که تلفنی باهاش صحبت کردم مزه ی دهنشو فهمیدم .. اما خب نشد سعید ،نشد. غزل شوکه نجوا کرد.. —دایی داری شوخی میکنی ! جواد لبخندی زد —چیه چرا تعجب کردی .؟ —باور کن باورم نمیشه .. صدای خنده ی سعید و جواد اتاق را را فرا گرفت ... سعید نجوا کرد: —من که باورم میشه اما باورم نمیشه تو باور نکردی ... —کوفت .. نکنه توام میدونستی و به من نگفتی .. سعید به نشانه تسلیم دستانش را بالا برد و خنده ای کرد .. —من که کاامل نمیدونستم ..اما یه بو هایی برده بودم ثانیا خانوم خانوما حالا بگیم میدونستمم چجور بهت میگفتم وقتی ما تازه دیشب هم دیگه رو پیدا کردیم . غزل سرش را نمایشی خاراند و زیر چشمی نگاهش کرد .. —راست میگیا . https://eitaa.com/foglev
در vip رمان کامل شد😍 1. در کانال vip هیچ تبلیغ و تبادلی گزاشته نمیشه... 2. درvip پارت ها بدون سان،سوره ( در کانال اصلی چون پارت ها سان.سور میشه باعث میشه پارت ها کوتاه تر بشن و بخش های جذابش حذف بشن) 3. بعد از اتمام رمان در کانال اصلی بعد از یه مدت رمان پاک میشه اما کانال vip همیشه برقراره.. مبلغ: 65 تومان جهت خریداری : @mah5030 🌷🌷🌷🌷
part309 فردای آن روز عازم تهران شدند ... علاوه بر خوانواده غزل و سعید میرزا و دخترش و سرهنگ هم با آنها همراه شدند .. سعید نذر کرده بود و باید پای حرفش می ماند .. ملوک دل تو دلش نبود .. نمی دانست وقتی با غزل ،عرو.سش دیدار کرد چگونه سرش را بلند کند .. اصلا مگه روی زدن حرفی هم داشت ! چند ساعت پیش پسرش تماس گرفته بود و همه چیز را گفته بود ...از پیدا شدن غزل تا همین الان که در راه تهران بودند .. ملووک استرس داشت اما دخترش از از خوشی روی پا بند نبود ... فکر اینکه برادرش به خواسته اش رسیده بسیار ذوق زده اش می کرد .. لباس های شیکی به تن کرد و از الان منتظر شان ماند .. می دانست راه طولانی است ..اما به رانندگی برادرش ایمان داشت . با دستپخت خودش غذایی بار گزاشت و ذوق همه وجودش را فرا گرفته بود ... حدودا ساعت 9 شب بود که آیفون خانه به صدا در آمد .. آیلار با ذوق و خنده خودش پیش قدم شد برای باز کردن در و سمت حیاط پا تند کرد .. تا در را باز کرد و غزل را دید بغض در چشمانش جمع شد غزل لبخند تلخی زد .. —خواهری گریه واسه چیه دورت بگردم.! https://eitaa.com/foglev
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پارت بعدی (310) در زاپاس بارگذاری شد✅ https://eitaa.com/joinchat/3210872313C73beb43edc لف بعد از خواندن پارت راضی نیستم🙏
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
part311 غزل بدون حرفی سمت خانه راه افتاد .. —بیا بریم تو .. زشته پیششون نیستیم.. در چند قدمی درب سالن بودند که غزل با ایستادنش سعید را هم وادار به به ایستادن کرد .. —باز چیشده خانوم .. —میگم ای کاش آقاجان و مامان آرامم میومدن نه ؟ سعید سرش را پایین انداخت .. —عزیزم.. زشته خوانوادت پاشن بیان اینجا .. باید خوانواده من اول بیان خونه شما بابت عذر خواهی .. باید بهشون حق بدیم. آری. همان که به تهران رسیده بودند سبحان خان و آرام بانو عزم کردند به خانه خودشان بروند و برای ملاقات با ملوک پیش قدم نشوند .. به اسرار سعید راضی شده بودند غزل را بیاورند به خانه ،به شرط اینکه جواد هم همراه شان باشد . داخل سالن بابت سروصدا همهمه ای ایجاد شده بود و هیچکس حواسش به آمدن آن دو نبود .. سعید سرفه ی مصلحتی کرد تا بقیه توجه شان جلب شود .. ملوک باشنیدن سرفه ای سرش را که پایین بود بالا آورد و خیره شان شد ملوک توان بلند شدن روی پاهایش را نداشت .. سالن در سکوت کامل بودو همه خیره ملوک و غزل بودند ... https://eitaa.com/foglev