eitaa logo
مه عشق|رمان
2.1هزار دنبال‌کننده
84 عکس
40 ویدیو
0 فایل
﷽ هرگونه کپی و ایده برداری حتی با ذکر نام نویسنده از رمان پیگرد قانونی دارد. آیدی نویسنده/مدیر @mah5030
مشاهده در ایتا
دانلود
پارت بعدی (317) در زاپاس بارگذاری شد✅ https://eitaa.com/joinchat/3210872313C73beb43edc لف بعد از خواندن پارت راضی نیستم🙏
part318 فردای آن روز ملوک تصمیم گرفت به خانه غزل برود و از خوانواده اش طلب بخشش کند ... بخشیدن همچین کاری سخت بود .. به آنها حق میداد ... اما غزل کنار آمده بود و دیگر مشکلی نمی ماند ... ولی اگر به خانه شان نمی رفت بی احترامی محسوب می شد و ممکن بود دلخور شوند... سعید دیگر استرس نداشت و خیالش هم بابت سبحان خان و آرام بانو راحت شده بود .. دیشب با خواهرش حرف زده بود و از احساسش با خبر شده بود ساعت 7 غروب که همگی حاضر و آماده سوار ماشین شدند و راه افتادند ... آیلار چنان ذوق داشت که همه تعجب کرده بودند .. دیگر ملوک کلافه شده به حرف آمد ... —آیلار چته مادر .. چرا از صبح اینجور میکنی .. یا بی دلیل لبخند میزنی یا هرکی حرف میزنه هیچ متوجه نمیشی ! خوبی ؟ سعید با خنده نجوا کرد: —این آبجی خانوم مارو که میبینین د.ل باخته شده مامان خانوم .. ببین چیشده که هوش و حواس براش نزاشته... ملوک نگاه خصمانه ای به سعید انداخت و با تشر لب زد .. —حالا نه اینکه شما خیلی هوش و حواس داشتی .. کمی چرخید و نگاهش را به دخترش داد .. —حالا اون بد~~بخت کیه مادر؟ میرزا و سرهنگ خنده شان به هوا رفت و بلعکس خنده آیلار خشک شد .. ملوک وقتی خنده اش تمام شد سرش را تکان داد .. — نه دخترم شوخی کردم .. ایشون باید کلاه شم هفت آسمون بندازه بالا ... نگفتی کیه؟ https://eitaa.com/foglev
part319 آیلار دستانش را بی هدف در هوا تکان می داد ... —چیزه دیگه، همین چیز ... —آیلار مادر ! خب بگو دیگه سعید کلافه نجوا کرد جواده مامان...دیگه من که نگاه خاص اونو نمی فهمیدم که سعید نبودم ملوک ابرویی بالا انداخت ... نه اینکه بدش بیاید نه ! اما اصلا فکرش را نمی کرد .. متعجب شده بود .. —همین داییه غزل؟! آیلار سری تکان داد که با دیدن خنده ملیح مادرش نفس عمیقی کشید .. —ان شاءالله خیر باشه مادر .. مطمئنا هردوتون عاقلین میتونین تصمیم درست بگیرین برای خودتون.. سعید نگاه کوتاهی به مادرش انداخت .. ای کاش برای او هم اینجور بود ..کاش آن مدت مانند اکنون پشتش بود. اکنون،چه شد ؟ که سود برد ؟ ملوک یا رویا ؟ هیچکدام ... اما رویا .. مطمئن بود جواب تهمتش را پس می دهد..خدای او بزرگتر از این حرفا بود https://eitaa.com/foglev
در vip رمان کامل شد😍 1. در کانال vip هیچ تبلیغ و تبادلی گزاشته نمیشه... 2. درvip پارت ها بدون سان،سوره ( در کانال اصلی چون پارت ها سان.سور میشه باعث میشه پارت ها کوتاه تر بشن و بخش های جذابش حذف بشن) 3. بعد از اتمام رمان در کانال اصلی بعد از یه مدت رمان پاک میشه اما کانال vip همیشه برقراره.. مبلغ: 65 تومان جهت خریداری : @mah5030 🌷🌷🌷🌷
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
part320 سعید زنگ آیفون را فشرد با باز شدن در کنار ایستاد تا بزرگتر ها زودتر داخل شوند.. به در اصلی سالن که رسیدند در باز شد و غزله مشتاق با ذوق از در بیرون آمد.. به همه سلامی داد سعید ارام نجوا کرد —سلام نازدونه خانوم.. باهم به خانه رفتند .. ملوک تا خوانواده غزل را دید سرش را پایین انداخت و همانجا ایستاد .. آرام بانو پیش قدم شد و به حرف امد: —خوش اومدی ملوک . ملوک مغموم و شرمنده سرش را بلند کرد .. —شرمندتم آرام خانوم ، .. فکر کردم با این کارام پسرمو خوشبخت میکنمو میتونم پول هنگفت رویا رو از چنگش بکشم بیرون .. آرام لبخندی زدو بی هیچ حرفی دست ملوک را گرفت و کشید سمت سالن .. —وقتی غزلم بخشیدتت یعنی همه چی تمومه .. آقا سبحان با سعید حرف زد .. باهاش اتمام حجت کرد .. من درحدی نیستم که شما رو نصیحت کنم .. اما ملوک خانوم، خواهر من برای پول خوشبختی هیچکی رو خراب نکن ... پول بعضی موقعه ها شبیه شیطونه .. جوری آدمو گول میزنه که دیگه به خدا اعتقاد نمیاری و سجده نمیکنی. ملوک بغض کرده سری تکان داد و اشک چشمانش را پاک کرد .. از سبحان خان هم عذر خواهی کردو شرمنده گیش را با تمام وجود به رخش کشید. https://eitaa.com/foglev
part321 جمع شان جمع بود که جواد بلند شد و با صاف کردن صدایش توجه همه را سمت خود جلب کرد ... آرام نگاهی حواله اش کرد .. —جانم مامان جان چیزی میخوای؟ جواد سری تکان داد.. اکنون که شرایط پیش آمده بود باید تکلیف شان را مشخص می کرد ... همه تقریبا می دانستند چه می خواهد بگوید اما منتظر خیره اش شده بودند .. —نمیخوای بگی چیشده مادر؟ جواد سری تکان داد و رو کرد سمت ملوک.. —راستش ملوک خانوم..چطور بگم؟ ..خواستم بگم.. وسط حرفش پرید و چشمانش را به نشانه اطمینان بازو بسته کرد .. —میدونم جواد جان .. (خنده ای کرد) حالا چرا انقد استرس گرفتی پسرم .. حرفا تونو هرموقعه صلاح شد بزنید من چرا باید مخالفت کنم سرش را پایین انداخت و ادامه داد .. —دیگه نمیخوام ملوک سابق باشم وای که یک قضاوت زندگی چندین نفررا بهم ریخته بود . «کاش قبل از قضاوت کردن، کمی صبر کنیم… آدم‌ها داستان‌های ناتمامی هستند، نه تیتر یک خبر کوتاه..»❤️‍🩹 https://eitaa.com/foglev
در vip رمان کامل شد😍 1. در کانال vip هیچ تبلیغ و تبادلی گزاشته نمیشه... 2. درvip پارت ها بدون سان،سوره ( در کانال اصلی چون پارت ها سان.سور میشه باعث میشه پارت ها کوتاه تر بشن و بخش های جذابش حذف بشن) 3. بعد از اتمام رمان در کانال اصلی بعد از یه مدت رمان پاک میشه اما کانال vip همیشه برقراره.. مبلغ: 65 تومان جهت خریداری : @mah5030 🌷🌷🌷🌷
part322 میرزا برای اینکه جو بین شان عوض شود نگاهی به جواد انداخت و با شوخی لب زد .. —چه شانسی داری تو پسر .. جواد خنده ای کرد و دوباره سر جای خود نشست .. دلش می خواست بگوید : خب چرا نمی زارید الان که همه هستیم ماهم حرفامونو بزنیم ... اما چیزی نگفت و سرش را پایین انداخت .. چند ثانیه گذشت و سعید موشکافانه حرف دل جواد را به زبان آورد .. —چرا نمی زارین الان حرفاشونو بزنن .. البته من قصد دخالت و بی احترامی ندارم .. اما خب چرا الکی بندازیم عقب تا وقتی همه هستیم ... زهرا با ذوق خنده ای کرد و مانند بچه ها دستش را بهم کوبید .. —یعنی قربون خدابشم .. دوتا داداش خوشگل داده و دوتا هم زن داداش مهربون دیگه چی از خدا میخوام .. نه داداش جواد ؟ جواد خنده ی کرد و شانه اش را بالا انداخت .. زهرا از وقتی که جواد را دیده بود آن را داداش خطاب میکرد میرزا خنده ی مهربانی کرد .. —دخترم ،هنوز نه به داره نه به بار .. خودت سریع بریدی و دوختیا.. —حاج بابا هم به باره هم به داره .. نگاه شون نمیبینی ؟ https://eitaa.com/foglev
part323 صدای اعتراض و خنده جمع بلند شد.. زهرا چشم غره ای حواله شان کرد و خنده خجلی زد جمع چند ثانیه ساکت ماند و نگاه ملوک روی آیلار نشست .. —دخترم ..حرفت چیه مادر؟ آیلار متعجب خیره مادرش شد و با تکان دادن عجیب چشم و ابرو هایش ملوک را کلاف کرده بود .. سعید تکیه اش را از مبل گرفت و نجوا کرد —حالا آبجی خانوم فعلا تعجب نکن تا حرف سعید تمام شد جواد فورا از جا برخاست و منتظر ماند .. آیلار وقتی دید همگی راضی هستند سر پا شد همه با لبخند نگاهشان میکردند که غزل موشکافانه به حرف آمد .. —میگما ملوک جون شما چطور میرزا رو می شناسید .. شما تهران میرزا شیراز.. تعجب آوره .. ملوک نفس عمیقی کشید .. —هعیی مادر ، میرزا که از اول خونش شیراز نبود .. تهران بودن .. یعنی با پدر بچه ها ، دوست بود .. خیلی در حق مون لطف داشت .. من وقتی فهمیدم انقد پول دارم .. دیگه احترام هیچکی رو نگه نداشتم .. دیگه دور هرچی دوست و فامیل بود رو خط کشیدم ... https://eitaa.com/foglev
در vip رمان کامل شد😍 1. در کانال vip هیچ تبلیغ و تبادلی گزاشته نمیشه... 2. درvip پارت ها بدون سان،سوره ( در کانال اصلی چون پارت ها سان.سور میشه باعث میشه پارت ها کوتاه تر بشن و بخش های جذابش حذف بشن) 3. بعد از اتمام رمان در کانال اصلی بعد از یه مدت رمان پاک میشه اما کانال vip همیشه برقراره.. مبلغ: 65 تومان جهت خریداری : @mah5030 🌷🌷🌷🌷
پارت بعدی (324) در زاپاس بارگذاری شد✅ https://eitaa.com/joinchat/3210872313C73beb43edc لف بعد از خواندن پارت راضی نیستم🙏