eitaa logo
مه عشق|رمان
2.1هزار دنبال‌کننده
85 عکس
40 ویدیو
0 فایل
﷽ هرگونه کپی و ایده برداری حتی با ذکر نام نویسنده از رمان پیگرد قانونی دارد. آیدی نویسنده/مدیر @mah5030
مشاهده در ایتا
دانلود
part328 و بی توجه به پاسخش بی حرف ازشان دور شدو درب تراس را بست .. چند دقیقه ای می گذشت که سعید و غزل هم به جمع پیوستند و میز نهار چیده شد .. سعید از خوانواده غزل درخواست کرد امشب غزل پیششان باشد تا فردا که خانه شان حاضر شود .. به چند نفر سپرده بود بروند و برای خانه چیز هایی که ضرور هست را تهیه کنند و خانه را سر و سامانی بدهند .. موافقت کردند و خوانواده سعید همراه غزل و زهرا با خداحافظی راهی خانه خودشان شده بودند .. میرزا و سرهنگ خانه سبحان خان ماندند ... قرار بر این شد این بار خوانواده جواد چند روز دیگر بروند تا تکلیف آیلار و جواد هم مشخص شود .. جواد با خنده ی ملیحی گوشیش را به دست گرفت و بر روی شماره آیلار کلیک کرد ... نامش را از آیلار خانوم پاکر کرد و به جادوگر قلبم تغییر داد .. جادوگری که انگار چند سال در این کار حرفه دارد و توانسته قلبش را به خوبی تسخیر کند . https://eitaa.com/foglev
part329 به قول زهرا سعید کبکش خروس میخواند و زیادی شاد و شنگول بود .. زهرا عاصی شده به حرف امد —چیه آقا سعید هی با غزل خانوم حرف میزنی .. ناسلامتی ماهم آدمیما .. یکم با من ، خواهرت، مادرتم .. حرف بزنی بد نیست .. سعید خنده ای کرد و به شوخی اضافی کرد .. .. —چیه زهرا خانوم .. حسود شدی .. اصلا دلم میخواد .. به شما ربطی داره؟ زهرا پشت چشمی برایش نازک کرد و هیچکدام حرفی نزدند تا رسیدن به خانه .. سعید ماشین را پارک کرد و همه پیاده شدند.. غزل یاد گذشته های تلخ افتاد .. از این خانه اصلا خاطرات خوبی نداشت .. خاطرش کمی کدر شده بود اما چیزی نگفت به داخل سالن رسیده بودند که ملوک چراغ هارا روشن کرد و فضای خانه کاملا مشخص شد .. دیشب هم به اینجا آمده بود اما انقدر دلگیر نشده بود .. https://eitaa.com/foglev
در vip رمان کامل شد😍 1. در کانال vip هیچ تبلیغ و تبادلی گزاشته نمیشه... 2. درvip پارت ها بدون سان،سوره ( در کانال اصلی چون پارت ها سان.سور میشه باعث میشه پارت ها کوتاه تر بشن و بخش های جذابش حذف بشن) 3. بعد از اتمام رمان در کانال اصلی بعد از یه مدت رمان پاک میشه اما کانال vip همیشه برقراره.. مبلغ: 65 تومان جهت خریداری : @mah5030 🌷🌷🌷🌷
هدایت شده از ˒ گستـرده‌‌⁴ساعتـه‌تـٰابـان‌🌞 ˓
بعد از چند سال برگشته بودم .مامان مهمونی گرفته بود .میدونستم میلاد هم هست ،وارد آشپزخونه شدم.برای امیرمهدی یه لیوان آب ریختم و خم شدم سمتش.— بفرما، قلب مامان. هنوز جمله‌م تموم نشده بود که یه صدا از پشت سرم اومد…— بارانه…؟ خشکم زد. اون صدا رو حتی بعد از این همه سال هم می‌شناختم. آروم برگشتم… میلاد بود. همون نگاه، همون ناباوری توی چشم‌هاش.قبل از اینکه چیزی بگه، سریع امیر مهدی رو پشت سرم کشیدم و قایمش کردم. نباید می‌فهمید… نباید می‌فهمید این بچه، پسر ماست. اما دیر شده بود.امیر مهدی سرشو از پشت من بیرون آورد، با همون شیطنت همیشگیش گفت:— مامان… مامان… می‌خوام برم بازی.نگاه میلاد روی صورت من ثابت موند… بعد آروم پایین اومد روی امیرمهدی چشم‌هاش گرد شده بود، انگار دنیا دور سرش می‌چرخید.چند قدم جلو اومد و با صدایی که می‌لرزید گفت: — باران… این بچه… چند سالشه…؟ قلبم داشت از سینه می‌زد بیرون. چون جواب این سؤال… همه‌چیز رو عوض می‌کرد… ❌😱🔥 :::https://eitaa.com/joinchat/3537765887C6244c2a2e0
هدایت شده از ˒ گستـرده‌‌⁴ساعتـه‌تـٰابـان‌🌞 ˓
میلاد ازدواج کرد. با دختری که آرزوی خونوادش بود نه آرزوی خودش. هر هفته جشن و مهمونی به پا میکردن. دختر حاج محمود خوشگل بود و پولدار. منم خوشگل بودم اما پولدار؟ نه اصلا.. زنش بو برده بود که بین من و میلاد قبلا خبری بود و هر روز بیشتر عذابم میداد من ازش بچه داشتم تا یه روزی و ... https://eitaa.com/joinchat/3537765887C6244c2a2e0 اگه دلت میخواد رمانی بخونی که نفهمی آخرش چی میشه جات اینجاست☝️🏻☝️🏻
هدایت شده از ˒ گستـرده‌‌⁴ساعتـه‌تـٰابـان‌🌞 ˓
♨️👨🏻‍⚕️♨️👨🏻‍⚕️♨️👨🏻‍⚕️♨️👨🏻‍⚕️♨️👨🏻‍⚕️ خواستم تو ایینه اسانسور عکس بگیرم با دیدن رئیس بیمارستان که با اون بازوی های عضله اییش پشتم فیگور گرفته بود از جا پریدم.. چرخیدم و ناباور گفتم: - آقای رئیس شمااا.. تک‌خندی زد: - شوهرتم اونوقت اقای رئیس صدام میکنی؟ همینجا تو اسانسور نشون بدم شوهرتم ارهه؟ منتظر جوابم نموند و کاری کرد که گوشی از دستم افتاد..💋🔥🥵 https://eitaa.com/joinchat/3537765887C6244c2a2e0
هدایت شده از ˒ گستـرده‌‌⁴ساعتـه‌تـٰابـان‌🌞 ˓
- صدات در بیاد من میدونم و تو..! هینی کشیدم: - آقای رییس برید اونطرف.. بقیه پرستارا فکر میکنن چیز خاصی بینمونه.. اخم وحشتناکی کرد: - مگه بینمون نیست؟ عقدمی احمق جان.. ارتباط خاص تر از این؟! رنگم پرید که یهو محکم ..😱⛔🍃 https://eitaa.com/joinchat/3537765887C6244c2a2e0