eitaa logo
مه عشق|رمان
1.4هزار دنبال‌کننده
44 عکس
29 ویدیو
0 فایل
﷽ نویسنده رمان خودم هستم و هرگونه کپی از رمان پیگرد قانونی دارد. آیدی نویسنده/مدیر @mah5030
مشاهده در ایتا
دانلود
part119 سمت جایگاه رفتیم که بعد چند دقیقه هم آیلارو جوادم بالبخند گشادی به سمتمون میومدن.‌ دعا دعا میکردم حداقل سعید کمی رفتارشو بهتر کنه که جواد متوجه نشه . _جواد:چیه آقا سعید اخمات بدجور درهمه ؟ ملت میترسن نگاهت میکنن‌. سعید به تکون دادن سرش اکتفا کردو خیلی سرد و بی روح باشه ای زیر لب گفت. انگار انتظار این واکنشُ نداشتن که جفتشون با چشمای وق زده نگاه مون میکردن.. با حرف سعید رسما خشک شون زد:_نمیخواید برید ؟یا هی می خواین زل بزنین به ما؟ جواد من و منی کردو درنهایت با یه لبخند مصنوعی تنها مون گذاشتن. چند دقیقه از رفتن شون میگذشت که سعید سرشو سمت گوشم آورد و خیلی جدی لب زد: _بعد این مراسم کوفتی راه میوفتیم سمت مشهد ..فقط بفهمم کسی خبر دار شده من می دونم و تو ..حالیت شد که؟ با غم بهش خیره شدم ...من چیکار کرده بودم که حقم همچین رفتاری بود؟ ای کاش بهترین روز زندگی مون رو کوفتمون نکنه ... خیلی برام سوال بود برای چی داریم میریم مشهد با فکر به دور شدن از آقاجون اینا حسابی دلم طوفانی به پا شد. با صداش از جا پریدم . با خشم غرید:_لالی؟میگم شیرفهم شد؟ انگار واقعا لال شده بودم که نمیتونستم جواب شو بدم ..با ترس سری تکون دادم که چشم غره یی بهم رفت و روشو برگردوند. از استرس زیاد معده درد گرفته بودم و حالم بد شده بود ..با جرات میتونستم بگم مراسم عروسی که نبود هیچ ،مراسم مرگ من بود. https://eitaa.com/foglev
part120 وقتی قیافه درهممو دید نگاه بی خیالی بهم انداخت : _چت شده قیافه تو اینجور کردی؟ وقتی دیدم لحنش کمی نرم تر شده با بغض لب زدم: _سعید توروخدا بگو چیشده؟آخه جون به سرم کردی نامرد...یعنی من نباید بفهمم چی شده لعنتی؟ به آنی چشماش سرخ شدو شقیقه هاش نبض گرفت :_خفه شوووو اعصاب درست حسابی ندارم توام بدجور رو مخمی، میزنم همینجا لهت میکنما. انگشت اشاره شو به نشونه تهدید بالا گرفت :_کورخوندی غزل خانوم فکر کردی میتونی منو مطیع خودت کنی و هرغلطی دلت خواست انجام بدی،آره؟ (نیشخندی زد) کاری میکنم باهات که دیگه فکر خر کردن من نزنه به سرت ،تازه داره زندگی نکبت بارت شروع میشه ..مامانم راست می گفت تو اصلا لیاقت منو نداری .. الان ارزش رویا برام از تو بیشتره ،یعنی تو اصلا پیش من هیچ ارزش و جایگاهی نداری . بدجور خودتو از جلو چشام انداختی غزل بدجور. چشام از برق اشک تار شده بود حرفاش خنجر تیزی بود که با شدت قلبمو تیکه پاره میکرد . دستام میلرزید از شدت غم و استرس . دلم میخواست بلند بزنم زیر گریه و داد بزنم و خودمو خالی کنم اما اینجا جاش نبود .. دیگه هیچی به دلم خوش نمیومد، مهمونا از ما خوشحال تر بودن وخنده به لب شون بود .نه تنها لبخندی هم به لب مون نمیومد بلکه عروسی برامون تیره و تار شده بود. سعید که اخمای درهمش و منم چشای گریونم اجازه خوب بودن نمیدادن بهمون. https://eitaa.com/foglev
🌱شرایط عضویت در vip🌱 روزانه چهار پارت گزاشته میشود . روز های تعطیل(جمعه، تعطیلات رسمی ) سه پارت گزاشته میشه. لطفا از انتخاب تون مطمئن باشید ..بعد از ارسال لینک هزینه پس داده نمی شود.🌺 مبلغ:50T خریداری از طریق👇👇 @mah5030
‌گفتمش با غمِ هجران چه کنم، گفت بسوز گفتمش چاره‌ی این سوز بگو، گفت بساز شیرازی🌱 ‌ ‌ ‌
part121 بعد شام که هیچی ازش نفهمیدم دوباره به سالن اصلی برگشتیم و تا آخر مراسم هیچ تکونی نخوردیم توی عروسی خودم حتی حوصله ی خودمم نداشتم . آقاجون اینا هم پی به ناراحتی مون برده بودن و هرچقد سوال میکردن هیچی از ما دستگیر شون نمیشد . جواد که دیگه از این وضعمون عاصی شده بود خیلی جدی و خشن باهامون رفتار کرد اما بازم هیچ . تقریبا آخرای مراسم بود که کسی لابه لای جمعیت برام آشنا اومدکمی که چشم چرخوندم و خودشو نشون داد با قیافه خندون رویا مواجه شدم. مگه بدبختیام یکی دوتا بود ..نفس سنگینی کشیدم نگاه نگرانی به سعید انداختم ،میترسیدم ...میترسیدم رویا تو دلش جا باز کنه و من شبیه به زباله دور انداخته شم . دلم طاقت نداشت ،دلشوره بدی افتاده بود به جونم .. رویا با نازو عشوه به سمت مون قدم میداشت و هرچی بیشتر نزدیک مون میشد بیشتر نفسم تنگ میشد. تا چشم به هم زدم روبرومون ایستاده بود و لبخند ژکوندی تحویلمون میداد. وقتی تصور میکردم که شاید روزی سعید عاشق رویا شه پاهام سست میشد .دلم برای سعیدی که بهش (رویا) اهمیت نمیداد سرد باهاش برخورد میکرد تنگ شده ...سعید من هیچ وقت باهام اینجور رفتار نمیکرد. وقتی رویا دستشو جلو برد برای دست دادن اصلااا انتظار نداشتم سعید جواب شو به این گرمی بده. https://eitaa.com/foglev
part122 لبخند تلخی به این بخت و شانسم زدم ..اصلا حقم دیدن چنین صحنه هایی نبود،یعنی من از سعید انتظار این حرکت و رفتارو نداشتم .. دلم میخواست همونجا بشینم بزنم زیر گریه .بغض داشت خفم میکرد،اشکام هرثانیه منتظر باریدن بودن ... رویا با لبخند مصنوعی سمتم برگشت و دستمو به آرومی فشرد: _بلخره رسیدی بهشا مواظب رابطه تون باش عزیزم . پوزخندی به حرفش زدم..اگه رابطه ای مونده باشه اگه به خاک سیاه ننشسته باشم . بدون هیچ حرفی دستمو از دستای ظریفو کشیده اش بیرون کشیدمو سرمو انداختم پایین . _سعید جون زنت زبون نداره ؟ سعید خنده بلندو مسخره ای کردو لب زد:_چرا ..داره ولی الان بسته شده . جفتشون شروع کردن به خندیدن ..دیگه طاقت نیاوردم دیگه قلب خورد شدم همه ی غمو بدبختیام و دووم نیاورد ... اشکام پشت سرهم جاری شد ،بی صدا اشک ریختم و سعید بی توجه به من با رویا میگفت و میخندید . از رو میز سوئیچ و گوشی مو چنگ زدمو پا تند کردم سمت ماشین .. اصلا توجهی به بقیه نمیکردم اصلا واکنش شون برام مهم نبود ،مهم منه لعنتی بودم که به طرز وحشتناکی خونه خراب شده بودم مهم من بودم که غرور لگد مال شده بود. به در ورودی که رسیدم صدای بلند جوادو شنیدم که اسممو صدا می زد ..جنون زده برگشتم سمتشو ازیقه اش گرفتم :_دنبال من رااااه نیوفت دیوونم کردیییییی ولم کنننننن ...محکم یقه شو ول کردم و بلند زدم زیر گریه و رفتم سمت ماشین . اصلا تو حال خودم نبودم که بخوام حواسمو جمع کنم و نزنم قد درو دیوار . گریه میکردمو رانندگی میکردم گریه میکردمو به قلب شکسته و غرور له شدم فکر میکردم . https://eitaa.com/foglev
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
part123 به تماسا هیچ توجهی نمیکردمو فقط باسرعت زیادی به یجای نامعلوم رانندگی میکردم . بعد از دوساعت رانندگی و ضجه زدن زدم کنارو خسته سرمو گذاشتم رو فرمون . گوشی رو برداشتم و به تماسای بی پاسخ نگاه میکردم «57تماس از دست رفته » بی خیال چشامو رو هم گذاشتم که صدای جیغ لاستیک گوشامو تیز کرد .تا به خودم بیام شیشه ی در سمت شاگرد خورد شد و صدای شکستنش با جیغ من یکی شد. قیافه سعید به قدری ترسناک بود که فاتحه مو خوندم .. سمت در راننده که اومد ناخواسته جیغ بلندی کشیدم که وحشی ترش کردو افتاد جون در... وقتی درو با کلیدی که نمیدونم از کجا اومده باز کرد و قیافه برزخیش جلو دیدم قرار گرفت نفسم گرفت . عربده ای کشید که صداش مغزمو خراش انداخت دستمو چنگ انداخت و بی رحمانه از ماشین کشید بیرون . صدای التماسام دل هر بی رحمی رو به درد می آورد اما دل سعید رو نه . _حالا آبروی منو میبری .حالا منو پیش اونا خراب میکنی . مشت محکمشو کوبید رو صورتم . و گردنمو گرفت ..برای یه لحظه نفس کشیدن تقلا میکردم ، دستمو رو دست مردونه و قدرتمندش گذاشتم که پسش زدو با زانو به شکمم ضربه زد . حتی جونی برام نمونده بود که از خودم دفاع کنم . خم شد رو صورتمو وحشتناک لب زد :تازه اولشه تازه درهای جهنم به روت باز شده اینا یه مقدمه خیلی کوچیک بودن به زودی منتظر ضربه های خطرناکی بااااااش . گردنو ول کرد که بی جون زمین خوردم وبه ماشین تکیه دادم . خون لبم بند نمیومد کمی لباسمو کثیف کرده بود . https://eitaa.com/foglev
part124 از حرص و عصبانیت به زمین مشت میکوبیدم و خدارو صدا میزدم . جالبیش اینجا بود که من دلیل این همه بدبختیامم نمیدنستم .. وقتی صدای گریه های بلند مو شنید با پاش ضربه ای به پهلوم زد و غرید :_خفه شو تا همینجا چالت نکردم ..بیا برو سوار شو از این بیشتر سگم نکن غزل . دستام از شدت ضربه هایی که به زمین زده بودم گز گز میکرد.. به بدبختی بلند شدم و سمت صندلی عقب ماشین قدم برداشتم .. شکمم به طرز عجیبی وحشتناک درد میکرد و هرثانیه که میگذشت نفسم تنگ تر میشد . بی توجه به حالم گازشو گرفت و حرکت کرد ... دوساعتی گذشته بود که تو جاده بودیم بی وقفه سمت مشهد میروند ،حتی یک لحظه ام نزاشت با کسی خداحافظی کنم ...از اخم هاش از صدای نفس های عصبیش به قدری میترسیدم که گوشه ماشین جمع شده بودم .. به فرمون میکوبیدو جنون وار عربده میکشید ،باصدای بلندش اشک چشمام بیشتر میجوشید و صدای هق هقم فضای ماشین و پر میکرد. خسته از گریه های فراوان سرمو گزاشتم رو پنجره که از شدت خستگی زیااااد به ثانیه نکشیده بیهوش شدم . با صدازدنم توسط کسی چشامو باز کردم که سعید کنار رفت و اخم غلیظی بین ابروهاش جا خشک کرد. _نوکر گیر نیاوردی که پاشو ببینم رسیدیم. بدنم به خاطر حالت خوابم درد گرفته بود و کرخت شده بود به بدبختی با اون لباس سنگین عروس پیاده شدم که ویلای بزرگ و شیکی جلو چشام قرار گرفت... سعید بی توجه بهم جلوتر با قدمای بلند میرفتو شبیه عروسک کوکی دنبالش راه افتادم. https://eitaa.com/foglev
بر مزارم بعد ها گاهی بیا  بنشین ببین ، تو برایم تب نکردی ، من برایت مرده‌ام .🫀
part125 وقتی وارد خونه شدم از تجملاتش چشام گرد شد ،ندیده نبودم اما عجیب چشمگیر بود ...کفشامو که به سختی باز کرده بودم رو کنار جاکفشی انداختم و سمت مبل قدم برداشتم که صدای بلند سعید گوشامو تیز کرد .. _چیکار میکنیییی نشین رو اون مبل با اون لباس عروس کثیفت بیا برو اون لباس کوفتیو عوض کن . غم تو دلم سنگینی کرد..چرا یک کوچولو فقط یک کوچولو به فکر این قلب لعنتی من نبود .. چرا فکر نمیکرد این بشر دل داره ،آدمه ..اما دریغ از یک کوچولو دل رحمی ... از نشستن منصرف شدمو سمت اتاقی قدم برداشتم که با یادآوری نداشتن لباس آه از نهادم بلند شد . با ترس از اتاق بیرون اومدم وبعد چند دقیقه بالا پایین کردن سعیدو پیدا کردم . چهره اش به قدری خشن بود که جرات نمیکردم لب باز کنم ... با هزار لکنت و ترس خواسته مو بیان کردم که نگاه وحشتناکی بهم انداخت و در اتاقی که داخلش بود رو محکم بهم کوبید .. اشک تو چشام حلقه بست چقد مرد من نامرد شده بود که حتی زورش میومد نگاهم کنه . باورم نمیشد این سعید سعیدِ من باشه . نا امید برگشتم برم که در باز شدو لباسی به بیرون پرت شد و بدون هیچ حرف اضافه ای در بسته شد . اگه میگفتم با این کاراش به شدت ازش دلسرد و ناامید شدم دروغ نگفتم .. https://eitaa.com/foglev