part139
خانم گل صندلی کنارمو بیرون کشیدو کنارم جاگرفت ..
_بهتری دوردونه؟
لبخند گرمی بهش زدم:_بله ،ببخشید ندونستم کی خوابم برد ..
دیشب که اون اتاقکه از بس سرد بود نتونسته بودم بخوابم .
_راستی امروز چرا از بیرون میومدید جایی رفته بودین؟
با این حرف نیشخندی رو لبم اومد :_من که گفتم دیشبو تو اون اتاقکه پشت حیاط سر کردم .
چشاش گشاد شدو لب زد: اونجا چرا مگه خونه نبود که سر از اونجا در آوردی؟!
نوچ کلافه ای کردم:_خودم که با پای خودم نرفتم ،سعید بردم یعنی زورم کرد که اونجا بمونم .
تا خواست حرف بزنه صدای بلندسعید از بیرون آشپز خانه ازجا پروندمون ...
خانم گل و صدا میزد و درخواست شام میکرد .
از جا بلند شدم و کمک بقیه میزوچیدیم ..دعا دعا میکردم که موقعه شام بزاره کناره بقیه باشم و امشب هم نندازتم تو اون اتاقک .
همینطور هم شدو امشب اصلا کار به کارم نداشت ...
اما مطمئن بودم از فردا دوباره دل شکستن و تحقیر کردن میشه کارش و زیادم به این جلدش دل نبسته بودم .
انقدری گشنم بود که بخوام بدون هیچ تعارفی برای خودم غذا بکشم و تا تهش پاش وایسم.
بعد جمع و جور کردن به اتاق پناه بردم و فورا وضو گرفتم ،نه ارتباطی با خوانوادم داشتم نه حال مساعدی ..
و مطمئن بودم دارم با کسی حرف میزنم که همه حرف هامو بدون هیچ قضاوتی میشنوه وکمکم میکنه.
سجاده وچادر نمازی که قبل اومدن اتاق از خانم گل گرفته بودم رو پهن کردم و شروع کردم نماز خوندن ..
به پهنای صورت اشک میریختم و با خدا حرف میزدم دعا میکردمو التماس میکردم تا از این وضعیت نجاتم بده .
مطمئن بودم اگه این مشکل حله نشه دردای بدتری در انتظارمه وبه کل نا امید میشدم.
گریه هام کاری میکرد که حتی دل خودمم برای خودم بسوزه و به شانسم لعنت بفرستم.
تو دلم می گفتم حتما مامان سعید چیزی میدونسته که نمیزاشته این وصلت سر بگیره و تو برزخ قرارمون میداده اما ته دلم به این حرفا بسنده نمیکردو همش نگران رفتارای جدید سعید بود .
https://eitaa.com/foglev
part140
🍃دوماه بعد 🍃
تو این دوماه دردی نبود که نکشیده باشم شکنجه ای نبود که بهم نداده باشه ..
تو این دوماه حتی یه ارتباط کوچیکم با خوانوادم نداشتم .. حتی پامم از در خونه بیرون نرفته بود ،منتظر یه دلخوشی کوچیک بودم یه خبر خوب کوچیک که فقط یکم امیدوار بشم فقط برای یه لحظه هم که شده خنده رو لبام بیاد ..
اما دریغ از یه ثانیه خوشی ..
دیگه داشتم امیدمو نسبت به همه از دست می دادم حتی خدایی که تو این دوماه از این بدبختیا نجاتم نداده بود و هرروز یه چِشَم خون بود یه چشم اشک ..
اولای زندگیم از شریک زنگیم انقد کتک خورده بودم که نخوام برای هیچ وقت ببخشمش .. حتی چندشمم بشه اسمشو به زبون بیارم .
همه میگن باید بخشید و گذشت کرد ولی من یه سری از آدمارو تا وقتی زنده ام نمیبخشم ،اونایی که با همه وجودم بهشون محبت و خوبی کردم ولی در حقم بدی کردن،اونایی که بی دلیل قضاوتم کردن و تهمت زدن،اونایی که تو هر شرایطی پشتشون بودم ولی وقتی بهشون نیاز داشتم پشتمو خالی کردن،اونایی که باعث شکستن دلمو ریختن اشک چشمام شدن ،اونایی که دست دوستی بهشون داده بودم و از دشمنم بدتر شدن ..
همش به دلم میومد که نکنه از اولم قسمت هم نبودیم نکنه از اولم حس سعید فقط یه حس زود گذر بوده بوده ..
ترس هایی تو دلم می نشست که ته دلمو خالی میکرد.
به تنها کسی که تو این خونه دلبسته بودم خانم گل بود عین یه مادر دلداریم میدادو مراقبم بود ،جالبه به جای اینکه به شوهرم دل ببندم به خدمه ی خونش دلبسته بودم .
دوروز میشد که سعید خونه نیومده بودو چند دقیقه پیش با خانم گل تماس گرفته بودو گفته بود امشب مهمون داریم و سنگ تموم بزارید .
خیلی کنجکاو شده بودم که مهمونش کیه که انقد تاکید داشت برای سنگ تموم گزاشتن ،کیه که انقد براش مهمه .
دلشوره به جونم افتاده بودو دلم گمان بد میداد .
https://eitaa.com/foglev
🌱شرایط عضویت در vip🌱
روزانه چهار پارت گزاشته میشود .
روز های تعطیل(جمعه، تعطیلات رسمی ) سه پارت گزاشته میشه.
لطفا از انتخاب تون مطمئن باشید ..بعد از ارسال لینک هزینه پس داده نمی شود.🌺
مبلغ:50T
خریداری از طریق👇👇
@mah5030
سلام دوستان به کانال خودتون خوش آمدید 🌷
مطمئن باشیدشما با بنر واقعی عضو کانال شدید..
فعلا یک رمان از خانم عزیزی پارت گزاری میشه. #جادوگرقلبم
🌱🌱🌱
part141
ساعت هشت بود که زنگ آیفون به صدا در اومد..عجیب ترس بدی به دلم افتاده بود و امانم بریده شده بود .
زینب سمت آیفون رفت و درو باز کرد ...چپیدم تو آشپز خونه و از استرس لبمو میجوییدم .
وقتی صدای سعید اومد نفسم رفت ،شادو سرزنده بود .
سرکی از پشت دیوار کشیدم که دختر شیک پوشی با اوضاع بدی کنارش بود و با نازو عشوه کنارش قدم برمیداشت ..
وقتی رو مبل نشستن و دختره پشت به من نشست و سعید دقیقا جلو دیدم... حرفی نمیزدن و فقط بهم خیره بودن .
وقتی چهره سعید جلو دیدم قرار گرفت ناخواسته اشک از چشام سرازیر شد چقد دلتنگ روزای قبل ازدواج مون بودم هرچقدر هم که سختی کشیده بودیم اما حداقل بهتر از این روزام بود .
فوری از پشت دیوار کشیدم کنارو روصندلی نشستم اشکام همینجور سرازیر بود وجلو خودمو گرفته بودم صدام در نیاد ..برام سوال بود اون دختر کیه که برای سعید باارزشه .
چند دقیقه ای گذشته بود که با صدای سعید که مخاطبش من بودم از جا پریدم با دست و پای لرزون سمت پذیرایی قدم برداشتم کمی عقب تر از دختره ایستادم ...
_وسایل پذیرایی رو بیارو از خانم پذیرایی کن کم و کسر نباشه چیزی .
مغموم سری تکون دادم و برگشتم سمت آشپز خونه با کمک بقیه همه چی رو آماده کردیم و برای پذیرایی ازشون خودم پیش قدم شدم .
وقتی ظرف میوه رو جلو دختره گرفتم دهنم از تعجب باز موند چشام گرد شده بود و بدنم سست شده بود .
دیگه آب از سرم گذشته بود دیگه مطمئن بودم که زدم رودست هرچی بدبخته .
سینی از دستم افتاد و لباس گرون قیمتِ دختره به گند کشیده شد .
هیچی برام مهم نبود ،حتی اگه کتک میخوردم براش ..زانو هام خالی کردو همونجا افتادم .
اشکام با بارون پاییزی رقابت میکرد .
نفسم تنگ شده بودو صدای جیغام گوش آسمونو کر میکرد.
https://eitaa.com/foglev
part142
گریه میکردمو دستامو چنگ میگرفتم .دیگه مطمئن شده بودم دوست داشتن سعید از اولم یه کار تباهی بوده ..
خانم گل و زینب با عجله نزدیکم شدن که فوری بلند شدم و دوییدم سمت اتاق .
شک نداشتم بدبختی الانم همه ش تقصیر رویا بوده ...اطمینان پیدا کرده بودم خوش پشت سرم اراجیف گفته بودو منو از چشم سعید انداخته بود .
اون به هدفش رسیده بود منو خونه خراب کرده بودو خودش الان دست تو دست شوهرم اون بیرون ایستاده بود .
با صدای بازو بسته شدن در از جا پریدم . سعید بود.
زده بود به سرم و شده بودم بیخیال عالم .
صدامو انداختم تو سرم و هوار کشیدم:
_برو بیروووون اومدی خونه خراب شدن منو تماشا کنی ؟اومدی بیشتر آتیشم بزنی (یقه شو گرفتم ) زدیییی بدم زدیییی تا دلت بخوااااد سوزوندیم دست ازسر جنازه ام برداااار .
مظلوم و سربه زیر همونجا افتادم و با صدای آروم لب زدم:
_دیگه منو نسوزون سعید من دیگه خاکستر شدم (سرمو گرفتم بالا)
تو سعیدِ من نیستی سعید من خیلی مهربون بود اون خیلی هوامو داشت . من جونم برای اون سعید درمیاد ،توروخدا سعیدِ خودم شو .
توروخدا بگو همه اینا شوخی بود.
من دیگه طاقت ضربه دستا و تحقیراتو ندارم ..🥺
موهاشو میکشید و قدم میزد .
لبخند کم رنگی به این کارش زدم هم دلم براش تنگ بود هم قهر بودم باهاش.
رو زمین نشست و کلافه دست شو جلو صورتش گرفت ...انقد بهش خیره موندم که ندونستم کی چشام گرم خواب شد .
وقتی بیدار شدم روتخت بودم و پتو تا شونه هام بالا کشیده شده بود .
از جایی که الان بودم تعجب کردم ،من مطمئن بودم دیشب رو زمین خوابم برده بود .
از کار سعید لبخندی رولبام ظاهرشد اما مثل قبلا ذوق زده ام نکرد ،مثل قبلا قند تودلم آب نشد .
دست و روم و شستم ،ظاهرمو مرتب کردمو از اتاق زدم بیرون.
https://eitaa.com/foglev
🌱شرایط عضویت در vip🌱
روزانه چهار پارت گزاشته میشود .
روز های تعطیل(جمعه، تعطیلات رسمی ) سه پارت گزاشته میشه.
لطفا از انتخاب تون مطمئن باشید ..بعد از ارسال لینک هزینه پس داده نمی شود.🌺
مبلغ:50T
خریداری از طریق👇👇
@mah5030
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خوش به حال دل فرهاد که درمدت عمر، مزه ی تلخ ترین خاطره اش شیرین بود... ❤️🩹
https://eitaa.com/foglev
part143
وارد پذیرایی که شدم با سعید و رویا چشم تو چشم شدم درحالی که کنار هم صبحانه می خوردند و خنده از رولب شون پاک نمیشد .
سرمو پایین انداختم و مغموم سمت آشپز خانه قدم برداشتم .
برام شده بود حسرت که حداقل یه روز چشام اشکی نشه .
خیلی سخته تمام جون تو کنار یکی دیگه سرحال و خندان ببینی اما با خودت شبیه یه دشمن برخورد کنه .
با خانم گل که روبرو شدم بغضمو قورت دادم تا ناراحت نشه اما دست کم گرفته بودمش اون آدم شناس خوبی بود .
_تو باز گریه کردی تاج سر؟
بغضمو قورت دادم سری تکون دادم :_نه گریه نکردم دیشب کم خوابیدم چشام قرمز شده .
_من تورومیشناسم غزلم تو یه ثانیه ام که گریه میکنی چشات قد توپ تنیس پوف میکنه ..سر منو شیره نماااال .
لبخندی به این همه دقتش زدم .
چقد دوست داشتم این توجه هارو سعید رومن داشته باشه .
ولی نشد که بشه . یعنی اگه میخواست میشد .
کنارشون نشستم اما اصلا لب به صبحونه نزدم یه ماهی بود که اشتهام کور شده بودو هرچی میزاشتن جلوم میلم نمیکشید . به شدت لاغر شده بودم و کلا چهره ام تغییر کرده بود تو این چند ماه یه قدری عذاب کشیده بودم که کلا قاطی کرده بودم .
دوره شیمی درمانیم چند جلسه ای مونده بودو سعید حاضر نمیشد ببرتم ..حتی حاضر نمیشد برام دارو بگیره که کمتر درد بکشم .
میدید چقد از درد سرم و خونریزی های بینیم زجر میکشم اما به هیچ صراطی مستقیم نبود .
واقعا برام تعجب آور بود که که سعید تا این حد بی رحم بشه .
خانم گل کلی به بخاطر غذانخوردنم حرص میخورد و اعصابش خورد میشد
زینب و بقیه خدمه ها هم از این رفتار من و گوشه گیر بودنم تعجب کرده بودن . اما از ترس خانم گل و سعید کاری به کارم نداشتن.
فقط تنها کسی که تا الان سرپا نگه داشته بودم اول خدا بود بعدش مهربونی های خانم گل . نمیدونستم این کاراشو چجور جبران کنم و قدر دانش باشم .
https://eitaa.com/foglev