eitaa logo
مه عشق|رمان
2.1هزار دنبال‌کننده
85 عکس
40 ویدیو
0 فایل
﷽ هرگونه کپی و ایده برداری حتی با ذکر نام نویسنده از رمان پیگرد قانونی دارد. آیدی نویسنده/مدیر @mah5030
مشاهده در ایتا
دانلود
_
part58 سعید عین یه بمب ساعتی منفجر شد: هزار بار گفتم (عربده کشید) من رویارو نمیخوااااام، اون اصلا به چشم من نمیاد چرا نمیخواین بفهمید چرا تو گوشتون پنبه گذاشتین چرا میخواین کاری کنین که دیگه اصلا اسمتون رو به زبون نیارم،(صداشو اورد پایین) بابا مادر من، عزیز من بیاو بیخیال رویا شو، من دیگه خسته شدم چرا نمیزاری یه آب خوش از گلوی من پایین بره؟... پرید وسط حرفشو با نفرت لب زد: بسه بسه، بزارم با این دختره ی هرجایی ازدواج کنی؟ کور خوندی، پشت گوشتو دیدی این دختره هم دیدی، حالیت شد که؟ نگاه وحشتناکی بهم انداخت و از اتاق زد بیرون. شقیقه های سعید نبض میزدو چشماش قرمز شده بود، بمیرم برا دلش... دستمو گرفتو از خونه زدیم بیرون... جلوی پارکی نگهداشت و با سرعت پیاده شد... وقتی اومد سروصورتش خیس آب بود. چشماش آرومتر شده بود ولی من که خبر داشتم دلش غوغا بود. جز درک کردن و کمک کردن بهش کاری از دستم بر نمیومد.. میخواستم سکوت کنم تا کمی مغزش آروم شه ولی از حرکاتش معلوم بود که هنوز عصبیه. هردومون سکوت کرده بودیم و چیزی نمیگفتیم... نگاه خسته ای بهم انداخت و سرشو گزاشت روپام. انگار فقط وجود همدیگه آروممون میکردو آرامشو بهمون برمیگردوند. https://eitaa.com/foglev
part59 🍃«اززبان سعید» 🍃 غزلو که رسوندم خونه اصلا برام مهم نبود چه ساعتیه فقط دلم هوای بابارو کرده بود دلم میخواست بشینم سر خاک شو ساعت ها باهاش دردو دل کنم... ساعت 10نیم بود که قصد کردم راهی خونه بشم. بین راه چند باری گوشیم زنگ خورد اما توجهی نکردم، حوصله هیچکسو نداشتم.. شاید تنهایی حالمو خوب میکرد. وقتی یادم میوفته امروز مامان چطور با غزل برخورد کرد دلم میخواد سرمو بکوبم دیوار... خونه تو سکوت مطلق بود، داشتم از کنار اتاق مامان رد میشدم که اسم غزل به گوشم خورد درجا سرجام میخکوب شدم... باشنیدن حرفای مامان دود از کلم بلند شد، چرا رویا دست از سرمون برنمی داشت ؟ میدونستم دوباره دادو بیداد تلاش بی نتیجه ای میشه. کلافه و درمانده پا تند کردم سمت اتاق ... اگه ادامه ی مکالمه شون رو میشنیدم دیگه نمیتونستم جلوی خودم رو بگیرم. ای کاش رویایی وجود نداشت شاید مامان اون موقعه از خر شیطون پیاده میشد... کل فکرم شده بود غزل، از یه طرف بیماری لعنتیش و از یه طرفم این جدایی. فقط منتظر یه جرقه بودم که کامل بشکنم، جوری بشکنم که تیکه هامو نتونن وصل کنن. ادم ضعیفی نبودم ولی همین دوتا هم ظرفیت دردامو تکمیل کرده بود. https://eitaa.com/foglev
🌱شرایط عضویت در vip🌱 روزانه چهار پارت گزاشته میشود . روز های تعطیل(جمعه، تعطیلات رسمی ) سه پارت گزاشته میشه. لطفا از انتخاب تون مطمئن باشید ..بعد از ارسال لینک هزینه پس داده نمی شود.🌺 مبلغ:50T خریداری از طریق👇👇 @mah5030 در vip پارت 140هستیم..😌
182.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ما اشتباه زیاد داشتیم ،ولی بزرگترینش این بودکه فکر می کردیم همه لیاقت خوبیامونو دارن.
part60 صبح زود بدون هیچ خداحافظی زدم بیرون که برم شرکت این روزا حسابی سرم شلوغ بودو وقت سرخاروندنم نبود، حتی وقت نمیکردم غزلو برای یکی، دو ساعت ببرم بیرون.. حالم از خودم بهم میخورد اینکه فقط باعث میشدم گرفته و ناراحت باشه اینکه تو این مدت یبارم خوشحالش نکردم نه اینکه نخوام نمیشد. سعی میکردم کمتر حضوری غزلو ببینم، مطمئن بودم مامان برام به پا میزاره ولی فعلا مورد مشکوکی ندیدم. اگه آدرس خونه غزل اینارو یاد میگرفت مطمئن بودم که بلایی سرش میاره.. کارای شرکتو که اوکی کردم راه افتادم سمت خونه خودم اصلا دلم نمیخواست دوباره حرفای تکراری مامان به گوشم بخوره.. شدید دلم برای غزل تنگ شده بود. وقتی رسیدم خونه اولین کاری که کردم تماس با غزل بود. صداش شده بود تموم آرامشم کل انگیزه ام شده بود دیدن روی ماهش. حس دوست داشتنم بهش انقدر زیاد بود که نمیتونستم توصیف کنم. ولی خیلی ام شرمنده اش بودم، میدونستم غزل آدم درک کنیه ولی خودم میدونستم که کم زجرش ندادم. مطمئن بودم هر آدمی یکی مثل غزل تو زندگیش وجود داشت خوشبخت ترین بود، اما مامان نمیزاشت از این لذت استفاده کرد. امیدوار بودم که یه روز همه اینارو جبران کنم براش. https://eitaa.com/foglev
part61 روزا میگذشت و من از اون روز پام و توخونه نزاشتم. تموم فکرم شده بود آینده ام با غزل، از دوست داشتن غزل بی انگیزه نشده بودم از این تلاشای بی جواب خسته شده بودم.. این چند وقت خیلی با رویا حرف زدم سعی کردم متقاعدش کنم که من کس دیگه رو دوست دارم اما گوشش بدهکار نبود. اصلا نمیتونستم درکش کنم رویا آدمی نبود که فقط به نفر متعهد باشه، آدمای رنگا رنگی دور و برش بود برخلاف چهره اش ذات خرابی داشت و هیچ جوره درست بشو نبود. مطمئنا هیچ وقت انتخابم همچین آدمی نبود... کارای اصلی مو اوکی کردمو راه افتادم سمت دانشگاه دنبال غزل. پشت چراغ قرمز بودم که گوشیم زتگ خورد با دیدن شماره رویا حسابی کفری شدم، با حرص تماسو وصل کردم که صدای پر عشوه اش تو گوشم پیچید: سلام عزیزم، چطوری؟ شنیدم معشوقه ات سرطان داره. اخی طفلی، قصه نخور فوقش میمیره و از دستش خلاص میشیم. ناسزا هاش به غزل داشت آتیش درونم به پا میکرد. شقیقه هام نبض گرفته بودو مطمئن بودم رنگم به کبودی میزنه. https://eitaa.com/foglev
عُمرت بلند .. لبت خندون.. و آرزوهات دست یافتنی . یلدات مبارک🍉✨
سلام دوستان عزیز ✨ خوش آمد میگم به اعضای جدید، امیدوارم مطالب براتون مفید باشه. 📌شرایط پارت گذاری داخل کانال سنجاقه. من نهایت تلاشم رو میکنم که رمان مون برای همه ی رده سنین باشه و دور از قوانین نباشه. 🌻 اگه احساس کردید محتوای کانال،رمان، خوب نیست یا مشگلی بود خواهشا به پیوی بنده اطلاع بدید، بررسی میشه✨ @mah5030
🤍
part62 عربده ای کشیدم که شیشه های ماشین لرزید: ببند دهنتوووووو، ببین رویا داری کاری میکنی که دیگه صبرم به ته بکشه اون موقعه ست که دیگه نه تورومیشناسم نه مامانمو، حالیت شد کهههه؟ خنده شیطانی کردو با بدجنسی لب زد: ببین من نه از تو نه صدتا بدتر از تو میترسم خشمتو به رخ مون بکش ببینم چقد زرنگی. وگوشیو قطع کرد مشت محکمی به فرمون زدم. آتیشی درونم به پا بود که هر آن ممکن بود دودش به چشم همه بره. هیچ فکرشو نمیکردم از یه دختر رکب بخورم، تو عمرم هیچ موقعه دخترا رو دست کم نگرفتم ولی رویا جزئی از اون دخترا نبود، اون همیشه به این و اون محتاج بودو فقط جلب توجه دیگران رو میخواست. نیم ساعت دیگه کلاس غزل تموم میشد و من هنوز ذهنم آشفته بود خیلی تلاش داشتم تا قبل از روبرو شدن با غزل افکار و خشممو کنترل کنم اما خزنده ی مغزم دست بردار نبودو عین خوره افتاده بود به جونم. پیاده شدمو به ماشین تکیه دادم منتظرش، خودمم خیلی از کلاسا عقب افتاده بودم و اونم شده بود قوز بالا قوز. همه ی استادا صداشون دراومده بود واین کلافه ترم میکرد، تصمیم گرفته بودم امسال و کلا بیخیالش شم. چون نه وقتشو داشتم نه دیگه مغزم میکشید. https://eitaa.com/foglev
part63 🍃«از زبان غزل» 🍃 از رفتارای حلما دیگه داشتم شاخ در میاوردم، اصلا تحویل نمیگرفت و باهام هم کلام نمیشد، خیلی سعی داشتم بدونم دلیل این رفتاراش چیه اما کاراش و رفتاراش باعث میشد منم نسبت بهش دل سرد بشم. کلاسا تموم شده بودن و حسابی خسته شده بودم.. از دانشگاه که زدم بیرون سعیدو دیدم. با دیدنش خوشحالی سر تا سر وجودمو گرفت، چشام برق زدو لبخند به لب نزدیکش میشدم که یهو ماشینی جلو پام ترمز کرد... میگن مار از پونه بدش میاد جلو لونه اش سبز میشه، حکایت منه. میدونستم سعیدم ازش دل خوشی نداره، خواستم راهمو کج کنم که فورا جلومو گرفت: کجا خوشگله؟ صبر کن ما حالا حالاها کار داریم باهم دیگه. اخمی کردمو تو چشماش خیره شدم‌: ببین آقا سیامک هزار بار گفتم، لطفا کم مزاحم شو دیگه، خجالتم خوب چیزیه. نگاهی به سعید انداختم که با اخم وحشتناکی خیره ما بود، ترس اینکه الان میادو دعوا راه بندازه تنمو لرزوند، به صحبتاش که تمومی نداشت توجهی نکردمو پاتند کردم سمت سعید. به قدری ترسیده بودم دست و پامو گم کرده بودم، دعا دعا میکردم به کله اش نزنه بره یه شری به پا کنه. https://eitaa.com/foglev