eitaa logo
مه عشق|رمان
2.1هزار دنبال‌کننده
86 عکس
40 ویدیو
0 فایل
﷽ هرگونه کپی و ایده برداری حتی با ذکر نام نویسنده از رمان پیگرد قانونی دارد. آیدی نویسنده/مدیر @mah5030
مشاهده در ایتا
دانلود
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حتی اگر بدانم جهان فردا به پایان می رسد ...بازهم درختِ سیبم را خواهم کاشت.🌱
part44 وقتی مامان رفتار وآداب سعید و دید با تحسین نگاهم کرد.. سعید انقد حرفاش دلگرم کننده بود که کل دل نگرامی هام یادم رفت وجود سعید تو زندگیم شده بود آب رو آتیش . وقتی رسیدیم سعید کمک کرد چمدون هارو ببریم داخل، وقتی سعیدو دیدن نزاشتن بره و ناهار دعوتش کردن و من چقدر خوشحال شدم وقتی قرار بود اونم باشه. وقتی تو حیاط قرار گرفتیم مقابل آقاجون رو کرد سمت جوادو لب زد: _ جواد؟ بابا آقا رحیم و صدا بزن. جواد سری تکون دادو صداش زد هاج و واج خیره شون بودم که مردی تقریبا 60ساله با دوتا گوسفند نزدیک مون شد. یکی از گوسفندارو زد زمین و روبه آقاجون گفت: با اجازه حاجی. تند گفتم: اینا برای چیه؟ آقاجون: قربونی بابا جان برای ورودت به خونه. _آخه دوتا؟ زیاده. _اینجور نگو بابا جان خدا از هرکسی اندازه توانش انتظار داره . ناچار سری تکون دادم که آقارحیم بسم اللهی گفت و دست به کار شد. چقد دلم میخواست الان بابا رضا اینا هم کنارم بودن هنوز هیچی نشده کلی دلم واسشون تنگ شده بود. https://eitaa.com/foglev
part45 🍃«یه هفته بعد» 🍃 تو این یه هفته به قدری بهشون عادت کرده بودم و صمیمی شده بودیم انگار مدت هاست کنار هم زندگی میکنیم، بعضی موقعه ها که از دانشگاه میومدم به مامان اینا هم میرفتم سر میزدم و اونام کم کم داشتن با شرایط کنار میومدن.. رابطم با سعید بهتر شده بودو هرموقعه میومد دانشگاه هم دیگه رو میدیدم اما به خاطر کارش اصلا وقت نمیشد بریم بیرون و فعلا از یه تفریح کوچیکم محروم بودیم.. تنها دغدغه ام تو این روزا مامان سعید بود که با شروع دوباره رابطه ی ما چه واکنشی نشون میده، اصلا دلم نمیخواست با مخالفتش مواجه بشم.. کافی بود اراده کنه میتونست بازم رابطه مارو خراب کنه و این واقعا مارو نابود میکرد... فکر به اینکه سعید با یه نفر دیگه ازدواج کنه دیوونم میکرد چه برسه به واقعیتش. از اینکه رابطمون رسمی نبود ترس داشتم. همش با خودم میگفتم یعنی میشه ماهم عین بقیه یه زندگی عادی داشته باشیم؟ دعا روز و شبم سر نماز فقط شده بود سعید... قراربود از چند روز دیگه شیمی درمانی مو شروع کنم، آقاجون اینا وقتی واقعیت و فهمیدن تا چند روز اصلا تو حال خودشون نبودن. آقاجون ساکت میشد و مامان آرامم فقط گریه میکرد. https://eitaa.com/foglev
part46 امشب قرار بود سعید بیاد اینجا، آقاجون ازش خواسته بود بیاد تا حداقل کمی تکلیف این رابطه رو مشخص کنه.. از دانشگاه که برگشتم یه دوش پنج دقیقه ای گرفتمو لباسی پوشیدم که مناسب امشبم باشه... امروز سعید نیومده بود دانشگاهو حسابی دلتنگش بودم.. ساعت 8بود که سعید اومد وقتی رفتم درو باز کردم چنان پریدم بغ..لش که نزدیک بود جفتمون با سر بخوریم زمین. جواد وقتی وضعیتمون رو دید سری از تاسف تکون داد: نچ نچ نچ بسه بسه حیا هم خوب چیزیه شما فعلا محرم نشدین اینطور میکنین محرم شی که.. استغفرالله... سعید خنده ی نمکی کردو گفت: آقاجواد یعنی برای خودت پیش نیومده داداش؟ با خنده کوفتی نثارمون کردو با جمله دیر نکنین تنهامون گزاشت.. _خب خانم خانما بگو ببینم چخبرا؟ امروز دانشگاه رفتی؟ _انگار که تازه یادم اومده باشه ضربه آرومی به بازوش کوبیدم و غریدم: خیلییییی نامردی سعید خو چرا نمیای سرکلاسات؟ دوست داری کلا این ترمو بیوفتی؟ _اوه اوه معلومه حسابی دلت پره ها (چشاشو ریز کردو) راستشو بگو نگران درسامی یا دلت برام تنگ میشه؟ حرصی نگاهش کردم که نیشش بسته شد. https://eitaa.com/foglev
بارگزاری شد🌸 🌱شرایط عضویت در vip🌱 روزانه چهار پارت گزاشته میشود . روز های تعطیل(جمعه، تعطیلات رسمی ) سه پارت گزاشته میشه. لطفا از انتخاب تون مطمئن باشید ..بعد از ارسال لینک هزینه پس داده نمی شود.🌺 مبلغ:50T خریداری از طریق👇👇 @mah5030
_
part47 دستشو به نشانه تسلیم بالابردو گفت: غلط کردم غزل خانووووم اخماتو باز کن. لحنش جوری بود که نتونستم جلوی خنده مو بگیرم و پقی زدم زیر خنده.. خیره خیره با لبخند نگاهم میکرد که گفتم: چیه چرا اونجور نگاهم میکنی؟ _بیابریم تو، بیا بریم تو که یکم دیگه اینجا بمونیم.... با شیطنت گفتم: یکم دیگه اینجا بمونیم چی آقا سعیییید؟ _کم شیطونی کن بچه بیا بریم تو الان همه صداشون درمیاد. دستمو گرفتو باهم رفتیم تو تا وارد سالن شدیم و آقا جونو دیددستمو ول کرد، تو دلم به این کارش خندیدم.. ازشون جدا شدم و رفتم سمت آشپز خونه، به تعداد چایی ریختم و جوادو صدا زدم تا وارد آشپز خونه شد با شیرین زبونی گفت: جوووونم دوردونه؟ _دایییی قشنگم اون چایی هارو ببر تا من بقیه چیزارو حاضر کنم. اخم بامزه ای کردو گفت: غزللل من چند بار گفتم به من نگو دایی دختر مگه من چند سالمه؟ خوشم نمیادا نگو. _چشم دایی جونممممم پوکر نگاهی بهم انداخت و سینی به دست از آشپز خونه خارج شد. https://eitaa.com/foglev
part48 صداشون از داخل پذیرایی به گوشم خورد.. _ جواد جان مادر آفتاب از کدوم طرف دراومده؟ تو؟ کمک؟ _نگو مادر دلم خونه دختر یکی یه دونت (خطاب به غزل) از راه نرسیده هممونو یه تغییر اساسی داد. آقاجون: والا باید برم دستشو ببوسم کم کم دیگه داشتم ازت نا امید میشدم... دیگه طاقت نیاوردمو فورا رفتم تو جمع شون و با شوخی گفتم: کیه که قدر بمونه بنده خدا این همه تغییرت دادم. _میخوای منم یه تغیر اساس تون بدم؟ وبا چشم به سعید اشاره کرد، فهمیدم کار تو حیاط مون رو میگفت، از کله شقی جواد شکی نداشتم.. ترسیده تو جام جابه جا شدمو گفتم: نه عزیزم تو چه تغییر بکنی چه نکنی باز همون آقا جواد عاقل خودمونی. لبخند مرموزی زدو با تکان سرش تایید کرد. به کل کلامون میخندیدن و چیزی نمیگفتن. چند دقیقه بعد همه کنار میز حاضر شدیم، از اینکه سعید همه جوره هواسش بهم بود قند تودلم آب میشد هرچیزی که برای خودش میزاشت کنار بشقاب منم میزاشت، از اینکه به یاد داشت من به زیتون حساسیت دارم و نوشابه برام سمه.. همین چیزای کوچیک بود که باعث میشد من به سعید از روز قبل بیشتر علاقه داشته باشم. https://eitaa.com/foglev
part49 بعد شام داخل پذیرایی که جمع شدیم متوجه استرس سعید شدم میدونستم به خاطر آقاجونه اون میترسید آقاجونم مثل مامانش هی ساز مخالف بزنه و کلی سختگیری کنه، واقعا نمیدونستم چرا مادر سعید اینجور میکنه و راضی به این وصلت نیست. با صدای سعید به خودم اومدم. _والا خودمم نمیدونم، آقا سبحان من غزلو میخوااام حتی اگه مامانمم راضی نباشه من دیگه این دفعه از غزل دست نمیکشم حتی اگه به قیمت از دست دادن کل ثروتم باشه. _پسرم من که نمیخوام تو، غزلو از هم جدا کنم که حرفم اینه که بلخره اونم مادرته هرچی باشه چندین سال زحمتتو کشیده و بزرگت کرده. باید اونم راضی باشه دیگه.. سعید کلافه و نگران گفت: شما میگی چیکار کنم؟ حرف بزنم؟ صد بار باهاش حرف زدم.. حرفش یه کلمه ست" نه"، اون فقط رویارو عروس خودش میدو... با اخم و تعجب بهش خیره شدم، تا قیافه منو دید لکنت گرفت و رنگش پرید. ترسیده نگاهم میکرد. جواد بایه پوزخند تلخی گفت: اها پس بگو پای یه دختر دیگه وسطه مارو.. آقاجون پرید وسط حرفشو با خشونت صداش زد: بهتره تو دخالت نکنیییی. _آخه آقاجون... _جوااااااااااد. https://eitaa.com/foglev
part50 با بغض خیره شون بودم، پس مامان سعید کس دیگه ای رو برای سعید زیر نظر داشت، از فکر هایی که به سرم میزد داشتم دیوونه میشدم، نفسم بالا نمیومد اگه واقعا سعیدم از انتخاب مامانش راضی باشه دق میکنم دیگه طاقت جدا شدن و له شدن غرورمو نداشتم، دیگه طاقت زخم زبون های اینو اونو نداشتم.. سعید با نگرانی خیره ام بود، میدونست موقعه عصبانیتو ناراحتیم اینطور ساکت میشم. سعید: غزل جانم الان برای چی بغض کردی تو فکر کردی من تورو ول میکنم و میرم به پیشنهاد مامانم فکر میکنم؟ دستت دردنکنه اینجور منوشتاختی؟ من احمق یه بار این کارو کردم هزار بار به غلط کردن افتادم. ☆ سعی میکردم خودمو قانع کنم اما خزنده ی مغزم دست بردار نبود. همش فکر میکردم همه ی این تلاشا کشکه و آخرشم سعید با یکی دیگه ازدواج میکنه. میدونستم اگه چند دقیقه دیگه اینجا بمونم زار زار گریه میکنم.. با جمله'میخوام تنها باشم' قدم برداشتم سمت اتاق.. گوشه ی اتاق نشستم و زانوی غم بغل گرفتم، دست خودم نبود نمیتونستم سعیدو کنار یکی دیگه تصور کنم، قطعا اون روز، روز مرگ من بود. دلم میخواست بدونم همون دختره که مامان سعید در نظر داره چه ویژگی داره که من ندارم؟ همش باخودم کلنجار میرفتم نمیدونم الان سعید چه حالی داشت ولی من داغون بودم. https://eitaa.com/foglev
part51 یه ساعتی گذشته بود که صدای تقه ی در به گوشم خورد و بعدش بازشد.. سعید کلافه و درمانده اومد جلو پام نشست و سرش و گذاشت رو زانو هام، صدای بی حال و حوصله اش گوشمو پر کرد: چیکار کنم غزل؟ چیکار کنم؟ تنها راهی که برام مونده ازدواج مون بدون حضور مامانِ من.. من باور کن هرکاری که فکرشو بخوای کردم کارم صبح تا شب شده التماس و حرف زدن اصلا زیر بار نمیره.. اشکم چکید، دلم برای جفتمون سوخت، سعید راست میگفت، مامان سعید آدم یه دنده و لجبازی بود چه خوب چه بد فقط حرف خودشو قبول داشت... هردومون عاجز و ناتوان به هم زل زده بودیم.. چند دقیقه ای گذشت که سعید بلند شدو دست منم گرفت که بلند شم. _پاشو قربونت برم، خدابزرگه، غصه نخور، برو بخواب فردا باید بری دانشگاه، بزار سرحال باشی، خودم هرجوری شده همه چی رو درست میکنم... رو تخت که نشستم لبخندی زدو پیشونیمو بوس.ید: شبت بخیر عزیزم، من دیگه برم الان آقا سبحان فکر بدی میکنه..(خنده ای کرد) بخواااب، اونجور نگاهم نکن بچه. با خدا حافظی اتاق و ترک کرد، انگار باخودش آرامشمم برد که دوباره بی طاقت شدم. https://eitaa.com/foglev