182.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ما اشتباه زیاد داشتیم ،ولی بزرگترینش این بودکه فکر می کردیم همه لیاقت خوبیامونو دارن.
part60
صبح زود بدون هیچ خداحافظی زدم بیرون که برم شرکت این روزا حسابی سرم شلوغ بودو وقت سرخاروندنم نبود، حتی وقت نمیکردم غزلو برای یکی، دو ساعت ببرم بیرون..
حالم از خودم بهم میخورد اینکه فقط باعث میشدم گرفته و ناراحت باشه اینکه تو این مدت یبارم خوشحالش نکردم نه اینکه نخوام نمیشد.
سعی میکردم کمتر حضوری غزلو ببینم، مطمئن بودم مامان برام به پا میزاره ولی فعلا مورد مشکوکی ندیدم.
اگه آدرس خونه غزل اینارو یاد میگرفت مطمئن بودم که بلایی سرش میاره..
کارای شرکتو که اوکی کردم راه افتادم سمت خونه خودم اصلا دلم نمیخواست دوباره حرفای تکراری مامان به گوشم بخوره..
شدید دلم برای غزل تنگ شده بود.
وقتی رسیدم خونه اولین کاری که کردم تماس با غزل بود.
صداش شده بود تموم آرامشم کل انگیزه ام شده بود دیدن روی ماهش.
حس دوست داشتنم بهش انقدر زیاد بود که نمیتونستم توصیف کنم.
ولی خیلی ام شرمنده اش بودم، میدونستم غزل آدم درک کنیه ولی خودم میدونستم که کم زجرش ندادم. مطمئن بودم هر آدمی یکی مثل غزل تو زندگیش وجود داشت خوشبخت ترین بود، اما مامان نمیزاشت از این لذت استفاده کرد.
امیدوار بودم که یه روز همه اینارو جبران کنم براش.
https://eitaa.com/foglev
part61
روزا میگذشت و من از اون روز پام و توخونه نزاشتم.
تموم فکرم شده بود آینده ام با غزل، از دوست داشتن غزل بی انگیزه نشده بودم از این تلاشای بی جواب خسته شده بودم..
این چند وقت خیلی با رویا حرف زدم سعی کردم متقاعدش کنم که من کس دیگه رو دوست دارم اما گوشش بدهکار نبود. اصلا نمیتونستم درکش کنم رویا آدمی نبود که فقط به نفر متعهد باشه، آدمای رنگا رنگی دور و برش بود برخلاف چهره اش ذات خرابی داشت و هیچ جوره درست بشو نبود.
مطمئنا هیچ وقت انتخابم همچین آدمی نبود...
کارای اصلی مو اوکی کردمو راه افتادم سمت دانشگاه دنبال غزل.
پشت چراغ قرمز بودم که گوشیم زتگ خورد با دیدن شماره رویا حسابی کفری شدم، با حرص تماسو وصل کردم که صدای پر عشوه اش تو گوشم پیچید: سلام عزیزم، چطوری؟ شنیدم معشوقه ات سرطان داره. اخی طفلی، قصه نخور فوقش میمیره و از دستش خلاص میشیم.
ناسزا هاش به غزل داشت آتیش درونم به پا میکرد.
شقیقه هام نبض گرفته بودو مطمئن بودم رنگم به کبودی میزنه.
https://eitaa.com/foglev
سلام دوستان عزیز ✨
خوش آمد میگم به اعضای جدید، امیدوارم مطالب براتون مفید باشه.
📌شرایط پارت گذاری داخل کانال سنجاقه.
من نهایت تلاشم رو میکنم که رمان مون برای همه ی رده سنین باشه و دور از قوانین نباشه. 🌻
اگه احساس کردید محتوای کانال،رمان، خوب نیست یا مشگلی بود خواهشا به پیوی بنده اطلاع بدید، بررسی میشه✨
@mah5030
part62
عربده ای کشیدم که شیشه های ماشین لرزید: ببند دهنتوووووو، ببین رویا داری کاری میکنی که دیگه صبرم به ته بکشه اون موقعه ست که دیگه نه تورومیشناسم نه مامانمو، حالیت شد کهههه؟
خنده شیطانی کردو با بدجنسی لب زد: ببین من نه از تو نه صدتا بدتر از تو میترسم خشمتو به رخ مون بکش ببینم چقد زرنگی.
وگوشیو قطع کرد مشت محکمی به فرمون زدم.
آتیشی درونم به پا بود که هر آن ممکن بود دودش به چشم همه بره.
هیچ فکرشو نمیکردم از یه دختر رکب بخورم، تو عمرم هیچ موقعه دخترا رو دست کم نگرفتم ولی رویا جزئی از اون دخترا نبود، اون همیشه به این و اون محتاج بودو فقط جلب توجه دیگران رو میخواست.
نیم ساعت دیگه کلاس غزل تموم میشد و من هنوز ذهنم آشفته بود خیلی تلاش داشتم تا قبل از روبرو شدن با غزل افکار و خشممو کنترل کنم اما خزنده ی مغزم دست بردار نبودو عین خوره افتاده بود به جونم.
پیاده شدمو به ماشین تکیه دادم منتظرش، خودمم خیلی از کلاسا عقب افتاده بودم و اونم شده بود قوز بالا قوز.
همه ی استادا صداشون دراومده بود واین کلافه ترم میکرد، تصمیم گرفته بودم امسال و کلا بیخیالش شم. چون نه وقتشو داشتم نه دیگه مغزم میکشید.
https://eitaa.com/foglev
part63
🍃«از زبان غزل» 🍃
از رفتارای حلما دیگه داشتم شاخ در میاوردم، اصلا تحویل نمیگرفت و باهام هم کلام نمیشد، خیلی سعی داشتم بدونم دلیل این رفتاراش چیه اما کاراش و رفتاراش باعث میشد منم نسبت بهش دل سرد بشم.
کلاسا تموم شده بودن و حسابی خسته شده بودم.. از دانشگاه که زدم بیرون سعیدو دیدم. با دیدنش خوشحالی سر تا سر وجودمو گرفت، چشام برق زدو لبخند به لب نزدیکش میشدم که یهو ماشینی جلو پام ترمز کرد... میگن مار از پونه بدش میاد جلو لونه اش سبز میشه، حکایت منه.
میدونستم سعیدم ازش دل خوشی نداره، خواستم راهمو کج کنم که فورا جلومو گرفت: کجا خوشگله؟ صبر کن ما حالا حالاها کار داریم باهم دیگه.
اخمی کردمو تو چشماش خیره شدم: ببین آقا سیامک هزار بار گفتم، لطفا کم مزاحم شو دیگه، خجالتم خوب چیزیه.
نگاهی به سعید انداختم که با اخم وحشتناکی خیره ما بود، ترس اینکه الان میادو دعوا راه بندازه تنمو لرزوند، به صحبتاش که تمومی نداشت توجهی نکردمو پاتند کردم سمت سعید.
به قدری ترسیده بودم دست و پامو گم کرده بودم، دعا دعا میکردم به کله اش نزنه بره یه شری به پا کنه.
https://eitaa.com/foglev
part64
وقتی برگشتم که ببینم پسره هنوز هست یا نه با دیدنش استرسم چند برابر شد.
مقابل سعید که قرار گرفتم بی توجه به حضور من پاتند کرد سمت سیامک، ترسیده فورا مچ دستشو گرفتم که با ضرب دستشو از دستم کشید بیرون و عصبی غرید: میری تو ماشین بیرونم نمیای، هرچیم که شد، خب؟
انقد جدی و ترسناک حرف میزد که لال شده بودم جرات نداشتم رو حرفش حرف بیارم.
تمام مدتی که تو ماشین نشسته بودم فقط زوم کرده بودم رو اون دوتا..
وقتی سعیدو دیدم که داره میاد سمت ماشین نفس آسوده ای کشیدم... اخمش هنوز جا خوش کرده بودو منو هم از سوال پرسیدن و حرف زدن پشیمون میکرد.
چند دقیقه ای بود که بی هدف تو خیابونا میچرخیدیم. از باز کردن صحبت ترس داشتم میترسیدم موقعه عصبی بودنش حرفی بزنه و خودشم پشیمون بشه.
با صداش از افکارم دست کشیدم: نمیخوای توضیح بدی، نمیخوای بگی اون پسر باهات چیکار داشت؟
لحنش به قدری محکم بود که باعث میشد به جای حرف زدن فقط سکوت کنم، انتظار داشتم حداقل بالحن بهتری ازم توضیح بخواد ولی اصلا از این خبرا نبود. فکر میکردم دیگه به من اعتماد داره ولی بازم خیال باطل.
_سعید تو به من شک داری یا اعتماد نداری؟
_دلیل نمیشه به تو اعتماد دارم به بقیه هم اعتماد داشته باشم.
نمیدونستم چرا انقد ازش ناراحت شده بودم، شاید چون خیلی برام عزیز بود توقع همچین رفتاریو نداشتم. اون میدونست من هیچ کاره ام ولی بازم دست از سر غرورش برنداشت.
https://eitaa.com/foglev
🌱شرایط عضویت در vip🌱
روزانه چهار پارت گزاشته میشود .
روز های تعطیل(جمعه، تعطیلات رسمی ) سه پارت گزاشته میشه.
لطفا از انتخاب تون مطمئن باشید ..بعد از ارسال لینک هزینه پس داده نمی شود.🌺
مبلغ:50T
خریداری از طریق👇👇
@mah5030
در vip پارت 148هستیم..😌