eitaa logo
مه عشق|رمان
2.1هزار دنبال‌کننده
84 عکس
40 ویدیو
0 فایل
﷽ هرگونه کپی و ایده برداری حتی با ذکر نام نویسنده از رمان پیگرد قانونی دارد. آیدی نویسنده/مدیر @mah5030
مشاهده در ایتا
دانلود
part211 به خیال آمدن آیلار کلافه و بی خیال دنبال سرباز راه افتاد.. به اتاقی رسیدند و با سر پایین افتاده داخل شد حوصله دیدن آدم های تکراری را نداشت.. _ چیه؟ دیگه خوشت نمیاد نگاهم کنی؟! سعید با شنیدن صدای آشنا طوری سرش را بلند کرد که صدای شکستن گردنش در فضا پیچید.. سعید شوک شده بود ، باور نداشت حضور همسرش را . اگر آن چند ماه را فاکتور می گرفتیم. سعید بهترین مرد روی زمین می شد . چادری که به شدت به غزل می آمد را در مشتش گرفت.. اشکش چکید و دستان مشت شده اش دور چادر محکم تر شدند.. غزل دیگر تحمل این همه گریه ی همسر مجنونش را نداشت.. چادرش را از مشت سعید بیرون کشیدو سرش را مخالف سعید چرخاند.. هر دو سکوت کرده بودند.. سعید ایستادو با چشمان گریان نگاهش کرد.. حیف که دیگر غزل، غزل قبل نبود.. غزلی که از لیلی هم عاشق تر بودو حالا دیگر نه.. بغض سعید به هق هق تبدیل شدو دستانش را روی صورتش قرار داد. غزل هیچ وقت گریه همسرش را نمی خواست.. _اگه میخوای همینطور ادامه بدیو دست از گریه کردن برنداری من میرم.. سعید ترسیده فورا اشک هایش را پاک کردو روبرویش روی صندلی نشست. لبخندی به صورتش زد که هیچ جوابی از جانب غزل دریافت نکرد.. مغموم سرش را پایین انداخت. _حالت خوبه؟ غزل پوزخندی زد.. حالش خوب بود؟! اصلا نمی دانست آخرین باری که خندید چه موقعه ای بود.. اصلا نمی دانست آخرین باری که دنیا روی خوشش را نشانش داده بود کی بود! این همه مصیبت برای این دختر واقعا زیادی بود. 🥀صورت آرزوهایم کبود است، عجب دست سنگینی داشت سرنوشت. 🥀 https://eitaa.com/foglev
part212 —چی بگم؟ چی بگم که باور کنی از دنیا رفتن این پسره تقصیر من نبوده.. به جان خودت که میخوام دنیا نباشه من اصلا نمی دونستم اون چه ساعتایی شیفته.. به والله من فقط بهش هشدار دادم که دیگه مزاحم زندگی مون نشه.. من فقط.. غزل وسط حرفش پرید و انگشت سبابه اش را به نشانه سکوت روی بینی اش قرار داد.. _هیششش دیگه نمیخوام در این باره چیزی بشنوم..من.. من دیگه، دیگه سرش را پایین انداخت و اشکش جکید.. دیگر نتوانست این همه مصیبت را تحمل کند.. خیلی وقت بود که طاقتش تمام شده بود.. بلا تکلیف بود.. این دختر تا اینجا هم که مشکلات را دوام آورده بود زیادی قوی و محکم بود.. سعید با دیدن اشک هایش ناخواسته صدایش بالا رفت .. این چه زندگی بود که یک لبخند ساده به لب شان نمی آمد! سرباز با عصبانیت وارد اتاق شدو مچ دست سعید را گرفت. _چیه؟ اینجارو گزاشتی روسرت؟ راه بیوفت ببینم. هردو به هول و ولا افتاده بودند کاش کمی سرباز درکشان میکرد.. کاش سعید را نمی برد.. سعید خودش را مانند پسر بچه ای به صندلی چسبانده بود. _غلط کردم، غلط کردم.. بخدا دیگه صدام بالانمیره. سرباز نگاه کلافه ای حواله اش کردو با قدم های کوتاه از شان دور شد.. هردو نفس راحتی کشیدند.. نه غزل نمی دانست چه باید بگوید نه سعید روی حرف زدن را داشت.. سعید سربه زیر به حرف آمد. _ببخشید، بخدا نمی خواستم صدامو بالا ببرم.. اشکاتو که دیدم بهم ریختم. ببخشید. https://eitaa.com/foglev
🌱شرایط عضویت در vip🌱 روزانه چهار پارت گزاشته میشود . روز های تعطیل(جمعه، تعطیلات رسمی ) سه پارت گزاشته میشه. لطفا از انتخاب تون مطمئن باشید ..بعد از ارسال لینک هزینه پس داده نمی شود.🌺 مبلغ:۶۵ تومان خریداری از طریق👇👇 @mah5030
part213 غزل پوزخندی زد که از چشم سعید دور نماند.. _اشک مو دیدی غیرتی شدی؟ اون موقعه ای که قضاوتم کردی غیرت حالیت نبود؟ کم آورد.. همه ی حرف هایش عین حقیقت بود.. کدام مرد باغیرتی زنش رابه این مصیبت می انداخت؟! این دوست داشتن نبود جهنمی بود که آتشش وحشتناک بود . _بخدا جبران میکنم.. چیکار کنم که برگردی؟ همون کارو میکنم.. ناخواسته به میز کوباند وصدایش را بالا برد.. _کار از کار گذشته سعید خان.. منِ غزل دیگه اون غزل سابق نیستم، دیگه نمیخندم.. دیگه حالم خوب نیستتت.. چون دقیقا از کسی ضربه خوردم که اصلا فکرشو نمیکردم.. از شریک زندگیم میفهمیییی؟ هق هقش اوج گرفت وکیفش را برداشت و بیرون زد.. سعید نتوانست به دنبالش برود یعنی میرفت و چه می گفت؟ او به همین زودی ها راضی نمی شد برای برگشتن.. باید با وکیلش صحبت میکردتا هرکاری کند و او آزاد شود .. باید هرچقدر هم که شده برای التماس قدم برمی داشت و همسرش را به برگشتن راضی میکرد. به سلولش برگشت... همه ی روزهایی که در مشهد بودند را به یاد آورد.. حتی آن روزهایی که برای حرص دادن همسرش مجبور بود برای یک مدتی رویای نچسب را تحمل کند.. فقط خدا می دانست چقد از این دختر بدش می آمد.. اما اکنون چه شد؟ تمام بلاهایی که سر همسرش آورده بود ذره ذره داشت جانش را می گرفت. امام علی: از غیرت ورزیدن بیجا بپرهیز که این کار زن سالم را به بیماری می کشاند و پاک دامن را به گناه.🌱 https://eitaa.com/foglev
بی‌تو با قافله‌ی غصه و غم‌ها چه کنم؟! تار و پودم تو بگو با دل تنها چه کنم؟
part214 روز استرس آور دادگاه فرارسید.. و نه تنهاغزل وسعید بی قرار بودند بلکه همه دل تو دل شان نبود... غزل از شب قبل تا صبح کارش شده بوددعا کردن.. فقط دعا میکرد به خیر بگذرد و خوانواده سهیل به رضایت راضی بشوند. سعید هرچقدرهم که ظالم بود بازهم همسرش بود کسی که قبل این مصیبت ها دوستش داشت، شاید هنوز هم در دلش یاد سعید باشد اما نه مثل قبل.. با استرس و اضطراب حاضر شدو در آینه خیره ی خودش شد، با وجود شیمی درمانی و این اتفاقات زیادی لاغرو بی حال شده بود.. دیگر خودش را نمی شناخت، غزلِ خندان کجا و این غزل شکسته و مغموم کجا! می دید دیگران هم غم زیادی روی دوششان است.. اما هیچ کاری هم از دستش بر نمی آمد.. یعنی اصلا خودش هم حالش خوب نبود که بخواهد به دیگران انگیزه بدهد.. همراه جواد سوار ماشین شدو به سمت دادگاه حرکت کردند... زیر لب ذکر می گفت و برای نتیجه امروز کلی دعا می کرد.. سرخی چشمانش از بی خوابی و گریه زیادش داد می زد .. چند دقیقه دیگر دادگاه شروع میشد و خوانوده سعید و سهیل درسالن بودند... سعید حاضر بود خوانواده اش برود اما همسرش بیاید.. سعید دیگر امیدی به آمدنش نداشت که غزل با عجله از راه رسیدو اولین کسی که به چشمش آمد سعیدِ پریشان بود.. صدای نفس های بلندش که نشان از عجله کردنش داشت به گوش سعید خوردو کور سوی امیدی در دلش جوانه زد.. با دیدن غزل لبخندی زد.. همزمان با لبخند کم رنگش اشکش چکید و سرش را پایین انداخت... https://eitaa.com/foglev
part216 غزل سرش را پایین انداخت و جلوی اشک هایش را گرفت.. نباید واکنش نشان می داد.. نباید کاری میکرد که همسرش از دلتنگی زیادش با خبر شود.. دیگر نمی خواست خودش را پیش این مرد ضعیف نشان سرش را بلند کرد و اخمی کرد.. چند قدمی به عقب برداشت و سعید تا چشم بر هم زند غزل از جلوی چشمانش دور شد.. ترسیده فکر کرد که میخواهد برود اما وقتی دید او هم داخل اتاقه قاضی شد نفس آسوده ای کشید.. تمام استرسش در این لحظه شده بود غزل.. اگر او نبود تا همینجا هم در زندان تاب نمی آورد.. انقدری که برای راضی شدن غزل دعا می کرد برای آزاد شدن خودش نمی کرد.. زیرا باور داشت که اگر همسرش در زندگی اش باشد برای آزادیش شوق بیستری دارد.. ولی حالا. چه؟ دربیرون کسی انتظارش را نمی کشید.. کسی دلتنگش نمی شد.. به اتاق قاضی که واردشدسرش را پایین انداخته بود.. دلش برای غزل قبل این مصیبت ها تنگ شده بود.. غزلی که مهربانی در وجودش ریشه کرده بود.. هنوز هم مهربان است.. هردختر دیگر جای غزل بود به هیچ عنوان راضی نمیشد در اینجا حاضر شود و چند بار به ملاقات همسرش برود... رسما فرشته گیرش آمده بود و به شکل احمقانه ای قدرش را ندانسته بود. مگر میشد از این فرشته دست بکشد.. .. اگر راضی به برگشتن نباشد زندگی برایش جهنم می شد.. https://eitaa.com/foglev
🌱شرایط عضویت در vip🌱 روزانه چهار پارت گزاشته میشود . روز های تعطیل(جمعه، تعطیلات رسمی ) سه پارت گزاشته میشه. لطفا از انتخاب تون مطمئن باشید ..بعد از ارسال لینک هزینه پس داده نمی شود.🌺 مبلغ:۶۵ تومان خریداری از طریق👇👇 @mah5030