part75
عین فنر از جا پرید و تند سمت سرویس رفت..
به اتاقم رفتمو فورا حاضر شدم بدجور دیر شده بود...
سریع رفتم پایین و داشتم سرمیز لقمه ی کوچیکی درست میکردم که جواد با عجله وارد آشپز خانه شد.
روبه مامان لب زد:_مامان جان چرا بیدارمون نکردی؟
_چمیدونستم مادر فکر کردم امروز نمیخوای بری. حالا تو که مدیری اونجا چرا این همه عجله؟
_جلسه مهم دارم یه ربع دیگه باید اونجا باشم.
آقاجون:_غزل؟ بابا امروز من خواستم بیدارت کنم تو اتاقت نبودی که..
تا خواستم حرف بزنم جواد زودتر گفت: آره بابا دیشب اومد اتاقم داشتم براش صحبت میکردم که دیدم خانوم خروپُفش رفته رو هوا.
ضربه ی آرومی به بازوش زدمو غریدم: کووووفت از بس حرف زدی نفهمیدم کی خوابم برد.
_معلوم بود تو چقد ساکت بودی.
حرصی نگاهش کردم و چشم غره ای بهش رفتم..
آقاجون: دختر منو اذیت کردی نکردیا.. بسه پسر کم بخور جلسه ات دیر شدددددد.
انگار جفتمون تازه یادمون افتاده که دیر مون شده، تیز بلند شدیم که باعث شد صندلی ها صدای بدی ایجاد کنن از بس مسیر حیاطو تند راه میرفتیم که چند بار سکندری خوردم.
https://eitaa.com/foglev
part76
به خاطر اینکه خود جوادم عجله داشت اسنپ گرفتم و راهی دانشگاه شدم..
کلاسا هی میگذشت و من سعیدو نمیدیدم البته چیز غیر عادی هم نبود خیلی روزا نمیومد، حالا که حلما هم دیگه باهام ارتباط نمیگرفت و سعیدم که فقط برای کلاسای مهم میومد دانشگاه برام خیلی کسل کننده شده بود...
گذری از بوفه عبور میکردم که حلما رو با همون پسره سیامک دیدم.
خیلی تعجب کردم حلما با هیچ پسری آبش تو یه جوب نمیرفت.. کمی که جلوتر رفتم حلما نگاهش به من خورد اخمی رو صورتش نشست و با صورت خشمگین جلو اومد...
دست و پامو گم کرده بودم
صدای بلندش باعث شد همه نگاه ها رو ما باشه: هاااا، چیه؟ اومدی اینجا فضولی مننن؟
اصلا توقع چنین رفتاری رو نداشتم ازش... افتاده بودم به مِن و مِن.
_ن. نههه همین. همینجور داشتم رد میشدم.
_داشتی رد میشدی که اینجور زل زدی به من؟
چشام تا آخرین درجه گشاد شده بود. واقعا این حلماست؟ حلمایی که جز من با هیچکی صمیمی نمیشد؟!
_حلما تو چرا اینجور شدی؟ رفتاری از من سر زده که باعث شده رفتارت باهام اینجور باشه؟ خب چیشده بهم بگو.
_غزل برو، برو نزار بیشتر از این آبرو ریزی کنم.
خیره خیره نگاهش میکردم که زد تخت سینه امو غرید: دِبرو دیگههههه.
وایساده زل زده به من.
https://eitaa.com/foglev
part77
بادم خالی شده بود، تو دلم بد جور طوفان به پا شده بود، الان فقط به یه آرامش احتیاج داشتم،" سعید "اون تنها کسی بودکه میتونست سرزنده ام کنه.. ولی خب با این همه مشغله ای که داشت اصلا دلم نمیخواست منم بشم قوز بالا قوز...
ای کاش آدمای عاشق فقط تظاهر به عشق نداشته باشن، باطن شونم سرشار از محبت باشه...
میدونستم کارش زیاده ولی نه در این حد که از حال و احوال هم بیخبر باشیم... بیخیال بقیه کلاسا شدم و تصمیم گرفتم برم پیش مامان شهین. دلم بد جور واسشون لک زده بود.
وقتی که رسیدم محکم بغل.ش کردم انگار میتونستم با اون آغوش دردامو از یاد ببرم..
مامان وقتی متوجه شد حال ندارم لبخند مهربونی زدو گفت: من که میدونم دختر مامان یه چیزیش هست و نمیخواد بگه ولی مامان جان هرچیزیم که شده نبینم امید تو به خدا از دست بدی..
اون دختری که من بزرگ کردم خیلی قویه مطمئن باش اگه قرار بود از پسش برنیای خدا سر راهت قرارش نمیداد پس همه چی رو بسپار به اون بالا سری...
انگار منتظر همین حرفا بودم که بغضم بترکه، اشکم که چکید مامان اخم شیرینی کرد و اشکمو پاک کرد: اعععع مامان جان، گریه نکن دیگه غزل من انقد لوس بود که خودمم نمیدونستم؟
لبخند کم رنگی زدمو گفتم: غزلت کم مشکل نداره ها...
خودمم تعجب میکنم چطور تا اینجا دوام آوردم.
https://eitaa.com/foglev
part78
_عوضش غزلم دختر خیلی قوییه... میخوای به منم بگی چیشده؟ شاید تونستیم باهم حلش کنیم..
_هیچی مامان فقط برام دعا کن.
_چشم قربونت بشم بزار برات یه چایی بریزنم بخوریم تا باباتم میاد خیلی دلش برات تنگ شده بود..
بعد خوردن چای چند دقیقه ای موندم تا باباهم اومد بادیدن اونم آرامشم چند برابر شد..
دیگه قصد رفتن کردم که بابا هرچقد اصرار کرد برسونتم اجازه ندادم، میدونستم خودشم خسته ست و عمارتم به اینجا دوره..
توراه بودم که گوشیم زنگ خورد با دیدن اسم سعید فورا تماسو وصل کردم.
_سلام خانم خانما خوبی عزیزم؟
_سلام عزیزم تو خوبی؟...
وقتی متوجه شد صدام بی حاله ازم دلیلش رو پرسید... بدون هیچ کم و کاستی جریان حلما و سیامک و براش توضیح دادم ..
وانگار که فقط کلمه "سیامک" رو شنیده باشه..
_ببینم اون پسره چیزی نگفت بهت که؟ مزاحم که نشد؟
نگرانی شو درک میکردم اما دغدغه اصلی من سیامک نبود، و ای کاش اونم اینو درک میکرد.
وقتی بیشتر براش توضیح دادم و متوجه شد سیامک کاری نکرده خیالش راحت شد.. ولی بازم حرفی از مشکل اصلی من نزد..
ترجیح دادم دیگه راجبش نه فکر کنم نه با کسی اشتراک بزارم چون میدونستم برای هیچکی مهم نیست.
وقتی رسیدم عمارت ساعت 5شده بود و همه خونه بودن. تعجب کردم چرا تا الان کسی زنگ نزده بابت تاخیرم.
https://eitaa.com/foglev
part79
وقتی با همه سلام و احوالپرسی کردم و از جواد پرسیدم گفت: آقا رضا زنگ زد گفت که اونجا بودی.. نگرانت شده بود گفت هروقت رسیدی بهش زنگ بزنیم..
آهانی گفتمو راهی اتاق شدم.. برای سپیده پیامی دادم با این مضمون«سلام عزیزم، به بابا بگو رسیدم، نگران نباشه.»
سردرد لعنتی امونمو بریده بود..
تازه چشام گرم خواب شده بود که تقه ای به در خورد..
جواد وارد اتاق شد و اومد کنارم رو تخت نشست.
_غزل چیزی شده؟ از وقتی که رسیدی یه راست اومدی اتاقت اتفاقی افتاده عزیزم؟ آقاجون اینام نگرانت شدنا.
لبخند کم رنگی زدمو لب زدم: نه. چیزی نیست یکم سرم درد میکنه، بهشون بگو نگران نباشن چند دقیقه دیگه میام پایین.
_سعید زنگ زده بود بهم.
عین برق گرفته ها سیخ نشستم و منتظر بهش چشم دوختم.
_خببب
_خب به جمالت حرفای مردونه بود لزومی نداره شما بدونی عزیزم.
_اععععع اذیت نکن بگوووو میرم به خودش زنگ میزنمااااا.
_ببین فقط در این حد میتونم بگم که مامانش نقشه هایی کشیده برات، ازم خواست توروراضی کنم چند روز نری دانشگاه و اینا...
مات بهش خیره موندم دیگه بیشتر از این میخواست بلا سرمون بیاره؟
من دیگه زیر بار این امتحان خدا نمیتونستم دوام بیارم.
https://eitaa.com/foglev
🌱شرایط عضویت در vip🌱
روزانه چهار پارت گزاشته میشود .
روز های تعطیل(جمعه، تعطیلات رسمی ) سه پارت گزاشته میشه.
لطفا از انتخاب تون مطمئن باشید ..بعد از ارسال لینک هزینه پس داده نمی شود.🌺
مبلغ:50T
خریداری از طریق👇👇
@mah5030
در vip پارت 171هستیم..
part80
_آخه مگه میشه نرم دانشگاه؟ حرفایی میزنیا. میدونی چقد جا میمونم؟
_سعید از همین لجبازیات میترسید که دست به دامن من شد دیگه توام که ماشالله مرغت یه پا داره.
غزل جان ما داریم برای خودت میگیم توروخدا یکم اون سعید بدبختو درک کن، میترسه...
_یعنی میخواید منو زندانی کنیییید؟
هوف کلافه ای کشیدو دستاشو قاب صورتم کرد: زندونی چیه عزیزم! فقط گفتیم دانشگاه نرو.. بیرونم خواستی بری و چیزی احتیاج داشتی یا با من میریم یا با سعید... این کجاش زندانیه؟
_بابا شما چرا از اون زن دیو ساختین یه تهدید الکی بوده و تمام.
انگار که به سیم آخر زده باشه.. صداشو کمی بالا بردو گفت: نیست غزل، نیست تهدید الکی نیستت بفهم ما حتما یه چیزی میدونیم که میگیم اینکارو نکن، چرا انقد لجبازی میکنییییی؟
مغموم و سر به زیر لب زدم: باشه، نمیرم.. ولی اگه اونجور که شما میگین ما عقدم که کنیما مامانش نمیزاره یه آب خوش از گلومون پایین بره، اون موقعه میخواین چیکار کنین؟ چقد دانشگاه نرم؟
آروم اومد کنارم نشست: ببخشید صدامو بردم بالا بخدا ما فقط نگرانتیم.. تو اگه چیزیت بشه ما دق میکنیم.
https://eitaa.com/foglev
part81
سرمو گذاشتم رو شونش: میدونم، داییی توروخدا دعا کن مشکلمون حل شه بخدا من دیگه صبر ندارم.
_چشم عشق دایی.
با ضرب سرما آوردم بالا: جاااان؟ تو که از دایی گفتن من خوشت نمیومد.
تک خنده ای کردو گفت: فضا رمانتیک بود گفتم بزار خراب نشه، ولی خب نشد.(به من اشاره زد)
چشم غره ای بهش رفتم که پاشدو دستمو گرفت: پاشو، پاشو بریم که آقاجون اینا ناراحتت بودن.
باهم رفتیم پایینو کلی کنار هم وقت گذروندیم، عاشق همین کنار هم بودنا بودم.. این جور وقتا حس امنیتم بیشتر میشد مطمئن میشدم که یه خوانواده دارم مثل کوه پشتمنو هوامو دارن...
صبح روز بعد تصمیم گرفتم حالا که دانشگاه نمیرم برم تو باغ.. عاشق گل بودم و حس خیلی خوبی بهم میدادن.. وای که گلای رنگی رنگی تودلم رنگین کمان راه مینداختن.
تو باغ میچرخیدم که صدای پارس سگی ترس تو وجودم انداخت تا خواستم فرار کنم سمت خونه جلوم ظاهر شد..
نفس تو سینه ام حبس شده بود دستام میلرزیدو مطمئن بودم رنگم پریده.
دستامو به نشونه تسلیم بالا بردم انگار با اون حرکت سگه میره.
صدام در نمیومد.. مطمئن بودم فرار کنم وحشی تر میشه..
اخ لعنت بهت جواد میدونستم کار خودشه، سگ به این بزرگی تو برای چیت بودآخه مرد؟
آب دهنمو قورت دادمو تکیه دادم به دیوار قدم به قدم میرفتم سمت خونه که نزدیکم شد.
https://eitaa.com/foglev
part82
دیگه نتونستم سکوت کنمو جیغ بلندی کشیدم.. تاتونستم فرار کردم. نفسم بالا نمیومد، تو دلم فقط جوادو فحش میدادم..
مثل ابر بهار گریه میکردم..
جواد هراسون از خونه اومد بیرون و دنبالم میگشت تا صدای گریه های بلندمو شنید با دو جلو اومد که متوجه سگه شد..
دیگه از سرگیجه و نفس تنگی طاقت نیاوردمو چشام بسته شد.
با صداهایی بالای سرم چشام باز کردم که عین مترسک بالاسرم ایستاده بودن، کمی خودمو جابه جا کردم که به خودشون اومدن و ازم فاصله گرفتن..
جواد کمکم کرد درست بشینم. با دیدن سعید گل از گلم شکفت.. بی توجه به حضور بقیه با چشای برق زدم دستامو باز کردم به نشانه آغوش..
سعید تعجب زده نگام میکرد، گیج اطرافش رو دید میزد، انگار این حرکت منو باور نداشت.
جواد سرفه ی مصلحتی کردو رفت بیرون آقاجون اینام پشت سرش..
انقد حرکتم یهویی بود فرصت حرف زدن رو هم ازشون گرفته بودم.☆
کنارم نشست و بی صبرانه در آغ.وشم گرفت.
بعد از چند دقیقه کنار گوشم تک خنده ای کردو لب زد: آخه این چه کاری بود وروجک؟ قصد داری کاری کنی آقاجونت بندازتم بیرون.
خودم یه لحظه از کاری که کردم خیلی خجالت کشیدم.. مطمئن بودم گونه هام قرمز شده از شدت خجالت.
https://eitaa.com/foglev