part231
با دستای لرزون نامه رو باز کردم.
_ سلام.. شاید حالاکه نامه ام رو میخونی منو تو خیلی از هم دور باشیم... به این نتیجه رسیدم که ما دیگه به درد هم نمی خوریم ...
دنبالم نگردو بزار هردومون در آرامش باشیم .
اگر اقدام به جدا شدن قیابی کنی که ممنونت میشم اگر نه که مشکلی نیست چون من دیگه به ازدواج فکر نمی کنم..
گاهی برای خوشبختی همه یک نفر باید بره تا چند نفر به آرامش برسن ...
امیدوارم به خوشبختی که به دنبالش هستی برسی..
همیشه به یادت میمونم ...مواظب خودت باش.
"غزل"
،نامه رو چند بار از اول خوندم ..باورم نمی شد .
دست مو به میز بند کردم و خودمو سرپا کردم ..
به وسیله های تزىینی روی میز برخورد کردم ...شنیدن صدای گوش خراش شون خبر از شکستنش شون میداد ..
اصلا مهم نبود ..مهم همسر من بود که الان معلوم نبود کجاست ..
خواهرم به پهنای صورت اشک می ریخت ..
_داداش آروم باش..
توروخدا آروم باش، داری دق میکنی.
حتی مادرم هم گریه اش در اومده بود ...مادری که هیچ جوره هوادارم نبود ..که اگر بود هیچ موقعه این حال و احوال من نبود .
https://eitaa.com/foglev
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خدا به وقتش حتی بهتر از تصورت برات پیش میاره.🤍✨🌱
.
part232
عصبی بلند شدم و سمت در قدم برداشتم ..تلاشای خواهرم برای نرفتنم بی فایده بودو راه خودمو پیش گرفته بودم ..حتی به مادری که وضعیت حالش خراب شده بود هم توجه نمی کردم .
با سرعت زیاد ماشین هر آن ممکن بود تصادف کنم ..
کی میگفت مرد گریه نمیکنه! ،حقم بود،همه ی مصیبت ها حقم بود ..
با ترمز شدیدی که گرفتم صدای چرخای ماشین توکوچه بلند شد .
از گوشه ،گوشه پنجره سرک کشیدنای همسایه ها تا اونایی که به بیرون اومده بودن ترحم شون داشت نابودم می کرد.
فقط منتظر بودم همه اینا دروغ باشه .
اما همه اش خیال بود ..حتی بعد یک ساعتی ام که از سروصداها گذشته بود صبر کردم و پشت در نشستم..نیومد ،همه ی اون حرفا راست بودو همسرم رفته بود ..
گشتم تا شب هرجا رو که به ذهنم اومد گشتم ،زمین و زمان و ریختم بهم ..آب شده بودو رفته بود تو زمین .. ،الانی داشتم چوب شو میخوردم و پی به کارما می بردم که همه ی مصیبت ها داشت به سرم می اومد..
https://eitaa.com/foglev
part233
ساعت 2شب بود که رسیدم خونه ..
همه نگران طول و عرض سالن رو طی میکردن و قدم میزدن ..
آراد هم اومده بودو داشت پابه پای مامان و خواهرم انتظار می کشید.
تا دیدنم فورا همه شون جلو اومدن و نگران خیره ام شدن ..
ناخواسته واسه خواهرم صدام بلند شد ..متعجب نگاهم میکردن و سعی داشتن از خواهر جدام کنن..
_ تومیدونی کجاست..! تومیدونی کجاست ..همه تون میدونین ..
میدونین و میخواین من تو تب بسوزم ..بخدا نوکریشو میکنم ..بگید کجاست برم دنبالش..
خوانوادمم اصلا حال خوشی نداشتن و تک به تک شون داشتن عین ابر بهار اشک میریختن ..
خواهرم جلو اومد ..
_بخدا نمیدونم!
به پیر به پیغمبر نمیدونم !
اون میدونست اگه جاشو بدونیم بهت میگیم ... فکر کردی من خوشم میاد این حال تو ببینم !؟
عقب رفتمو مظلومانه نشستم رو پله و سرمو تکیه دادم به نرده .
خواهر دو زانو روبروم نشست ..
_دو ،سه هفته پیش خیلی یهویی آقاجواد اومدو این نامه رو داد بهم ..بدون هیچ حرفی ، بدون هیچ اثری از خودشون ...
بخدا قسم تا نامه رو خوندم رفتم جلو در خونشون ..اما مثل اینکه همون شب بارو بندیل شون رو بستن و رفتن ...رفتم محل کار آقا جواد ..گفتن انتقالی گرفته ،هرچقد اسرار کردم کجا بهم نگفتن ...رفتم کارخونه آقا سبحان ..اونم نبود .
پیداشون نکردم .
لبخند تلخی زدم و اروم نجوا کردم :
_دیدی کمرم شکست؟
صدای گریه مامان و خواهر سالنو پر کرده بودو از شونه لرزون آراد هم معلوم بود همه میدونن تو چه حالیم.
https://eitaa.com/foglev
part234
از جام پاشدم و به کمک نرده ها سلانه سلانه پله هارو بالا رفتم و به سمت اتاق خودم قدم برداشتم..
عکس قاب شده رو از رو میز برداشتم و دستم گرفتم ..
—منِ لعنتی گول خوردم ..گول حرف مردم که همه شون باد هوا بود..
اگه حرف این و اون برام مهم نبود الان مسیر زندگیم طور دیگه ای رقم میخورد .. اگه مهم نبود صدای خنده هامون تا هفت آسمون هم میرفت..
نفسی گرفتم و ادامه دادم..
_ اما بود .. حرف مردمو به حرف تو ترجیح دادم ..
گریه من از سادگی خودم بود که حرف دیگران برام مهم شده بود ...
الان کو ؟ کجا بود که حداقل کنارم باشه ..
همونجا پشت در دراز کشیدم و چشمامو بستم .. عکس رو مثل شیء با ارزشی محکم در دست گرفته بودم ...انگار تنها دلخوشیم همون عکس بودو میترسیدم همون امید هم ازم گرفته بشه .
گوشیمو از توجیبم دراوردم و خیره شماره ی جواد شدم ...از غزل هیچ شماره ی دیگه ای نداشتم و ناچار شماره ی جوادو گرفتم ...
بعد چند بار زنگ زدن و خاموش بودن گوشیش نا امید گوشی از دستم افتاد .
به هرکی که فکر میکردم میتونه کمکی کنه زنگ زدم ..
از خوانواده قبلیش گرفته تا دوستاش و آشناها ..
"بیخیال حرف دیگران شو، مردم در چیستی زندگی خودشان هم مانده اند،اگر به حرف شان اهمیت بدهی هرکسی برایت حکمی صادر می کند،گوش هایت را بگیر و در لاک خودت بمان، و برای خودت زندگی کن..
حتی اگر فرشته هم باشی باز هم یکی پیدا می شود که از صدای بال زدنت خوشش نمی آید.. برای دیگران زندگی کردن یعنی تباه شدن،غمگین ترین آدم ها کسانی هستند که برداشت دیگران برایشان زیادی مهم است.. ..پس بیخیال حرف ها و قضاوت های بیجای دیگران شو .."
https://eitaa.com/foglev
🌱شرایط عضویت در vip🌱
روزانه چهار پارت گزاشته میشود .
روز های تعطیل(جمعه، تعطیلات رسمی ) سه پارت گزاشته میشه.
لطفا از انتخاب تون مطمئن باشید ..بعد از ارسال لینک هزینه پس داده نمی شود.🌺
مبلغ:65 تومان
خریداری از طریق👇👇
@mah5030
558.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من تورا با یک دنیا
امید و آرزو دوست دارم...🤍
.
part235
🌿از زبان غزل 🌿
چند هفته ای بود که کلا از تهران خارج شده بودیم و ساکن شیراز شده بودیم ... فامیل های مامان آرام و آقاجون همه اینجا بودن و شاهد ناراحتی دلنگرانی ما بودن ...وقتی فهمید بودن به شیراز اومدیم حسابی خوشحال شده بودن ...
تلاش بقیه برای لبخند زدنم ستودنی بود ...
هزاران بارقلبم تصمیم گرفت برگردم تهران ،برگردم و بزنم زیر کاسه کوزه همه چی اما وقتی کمی فکر میکردم مغزم سرسختانه مقاومت میکرد و مانع برگشتم به تهران میشد...
تنها امیدم تو این چند هفته اول به معجزه خدا بود و بعد به خوانواده ای که تو ای چند مدت مثل کوه پشتم بودن .. خوانواده ای که بخاطر من حاضر شدن از کارشون بگذرن ..
اما دلم تنگ شده بود واسه کسی که تو این روزا زیادی جاش خالی بود ...
نمیدونستم الان چیکار میکنه و کجاست یا اصلا به یادم هست یانه ..اما اینو مطمئن بودم نبودم تو شوک بدی انداختتش..
شیمی درمانیم رو جلسه به جلسه می رفتم و تغییر آنچنانی نکرده بودم و به گفته ی دکتر سلول های سرطانی روز به روز داشت گسترش پیدا می کرد و باید پرتو درمانی رو شروع میکردم... بعد شیمی درمانی اصلا حال خوبی نداشتم و زیادی کسل میشدم ..
https://eitaa.com/foglev