🌱شرایط عضویت در vip🌱
روزانه چهار پارت گزاشته میشود .
روز های تعطیل(جمعه، تعطیلات رسمی ) سه پارت گزاشته میشه.
لطفا از انتخاب تون مطمئن باشید ..بعد از ارسال لینک هزینه پس داده نمی شود.🌺
مبلغ:50T
خریداری از طریق👇👇
@mah5030
در vip پارت 188هستیم..
part88
لحظه ای ترسیدم و لرز تمام وجودمو گرفت با خودم گفتم نکنه تو زندگی مشترک با این همه گیرای بیخودی و شک های نابجا زندگی رو برای جفتمون زهر کنه..
سعی کردم از فکرای بیخود دربیام و با صدای بچه ها دیگه کم کم مراسم عقد تموم شد..
بعد مراسم با سعید بودم و به قدری خوش گذشت که کل غمامو از یاد ببرم اصلا اون بیرون روفتن یه جور دیگه به دلم نشست و مطمئن بودم سعیدم شده مرد زندگی من..
شبم وقتی رسیدم عمارت کنار آقاجون ایناهم کلی خوش گذشت..
شب موقعه خواب بود که فکری به سرم زدو فورا از جا بلندشدم.
چی میشد خودم تنهایی برم و با مامان سعید حرف بزنم شاید از خر شیطون پیاده میشد شاید کوتاه میومد قبلا محرم سعید نبودم و میترسیدم الان چی؟ الان مطمئن بودم که دیگه سعید واسه خودم شده و دیگه از دستش نمیدم..
انقد فکر کردم که صدای اذان به گوشم خورد میدونستم با خدا خلوت کنم کلی سبک میشم.... ☆
صبح به قدری استرس داشتم که حالت تهوع گرفته بودم و ازبس پوست لبمو کنده بودم خون میومد.
انگار بار اولمه میخوام باهاش دیدار کنم و هنوز به این مخالفت هاش عادت ندارم... ترجیح دادم فعلا به سعید چیزی نگم میدونستم مخالفت میکنه شاید کارم اشتباه بود که بدون اجازه اش این کارو میکردم اما من نمیخواستم تو این رابطه عین چوب خشک باشم و هیچ تلاشی نکنم.
از شدت استرس با هرکی حرف میزدم به منِ و مِن میوفتادم و کلی تُپغ میزدم.
https://eitaa.com/foglev
part89
به بهونه رفتن به خیابون با دوستا از عمارت زدم بیرون و فورا یه اسنپ گرفتم میدونستم سعید سر کاره و به خاطر کارای زیاد تا شب میمونه شرکت اما میترسیدم بفهمه و از دستم عصبی شه هرچقد خودمو قانع میکردم که این کار ریسکش زیاده اما خزنده ی مغزم دست برنمیداشت..
با شنیدن صدای راننده حساب کردم و پیاده شدم..
و استرسم دوبرابر شد دست لرزونمو بالا بردمو زنگ آیفون رو فشردم بدون هیچ جوابی در باز شدو رفتم داخل..
خدمه ای با لباس فرم مخصوص کارش بیرون از خونه اومد و مثل طلب کارا جلومو گرفت..
_فرمایش؟
حتی دربرابر این زن هم ترسو بودم.
س. سلام من با ملوک خانم کار داشتم (مامان سعید)
_شما کی باشین؟
حالا اینو کجای دلم بزارم بگم کی ام؟
کمی فکر کردمو با ذوق جواب دادم: من دوست آیلارم اومدم سری بهش بزنم.
_اما آیلار خانوم با من هماهنگ نکرده.
هوووف کلافه ای کشیدم بابا مگه میخوام برم کجا که باید هفت خان رستمو ردکنم؟!
لبخند مصنوعی زدمو گفتم: الان باهاش هماهنگ میکنم حتما یادشون رفته بهتون اطلاع بدن.
سری تکون داد که کمی ازش فاصله گرفتمو با عجله شماره آیلارو گرفتم.
https://eitaa.com/foglev
part90
به دو بوق نرسیده جواب داد: به به عروس خانم ما چط...
پریدم وسط حرفشو غریدم: الان وقت این حرفا نیست آیلار من خونه تونم این خدمه اجازه نمیده بیام بالا گفتم دوست توام توروخدا هماهنگ کن باهاش بزاره بیام تو..
_چی میگی غزل تو اینجا چکار میکنی؟ سعید میدونه؟ آخه این چه کاریه؟
با حالت زار جواب دادم: توروخدا آیلار بیا هماهنگ کن دیگه من یه دوکلوم با مامانت حرف بزنم و برم تا سعید نیومده.
_از دست کارای تو صبر کن ببینم.
رومو برگردوندم سمت خدمه که زل زده بود بهم.
_هاااا چیشد پس دختر جون من بیکار نیستم که سه ساعت اینجا وایسم..
لبخند مصنوعی زدمو لب زدم: چشم الان آیلار خانوم میاد..
چند دقیقه ای گذشت که آیلار با نفس نفس روبرمون ظاهر شد.
با خدمه حرف زدو منو کشون کشون برد داخل..
قصد داشت به اتاقش ببرتم که دستمو باضرب کشیدم بیرون: چیکار میکنی آیلار نیومدم خوشگذرونی که میخوام با مامانت حرف بزنم.
با صدای پایین اومده اما حرصی غرید: چی میگی غزل میدونی مامانم بفهمه تو اومدی اینجا چه جنگی به پا میکنه از وفتی فهمیده عقدم کردین خشمش شعله ورتر شده..
_بابا نمیخوام دعوا کنم که فقط...
با صدای بلندش جون از تنم رفت:_چخبره اونجاااا؟ اون کیه آیلار؟
پاهام جون نداشت برگردم از بس صداش خشن و جدی بود.
https://eitaa.com/foglev
part91
آب دهنمو قورت دادم و برگشتم سمتش... تا منو دید جا خورد.
وقتی به خودش اومد صداشو انداخت پس کله اش و هوار کشید: این دختره اینجا چیکار میکنهههههههه.
با پای لرزون جلو رفتمو با ترس لب زدم: س. سلام...
جمله ام تموم نشده بود که با عصاش به پهلوم زد.
_خفه شو دختره ی دوهزاری گورتو از اینجا گم کننننن.
به پهنای صورت اشک میریختم و التماس میکردم لحظه ای از این کاراش دست برنداشت..
_ با هق هق لب زدم: ببینید ملو. ملوک خانم من فقط اومدم باهاتون حرف بزنم.
_میخوام صدسال سیاه حرف نزنی گمشو از جلو چشااااام تا ندادم گم و گورت کنن.
در سالن با ضرب باز شدو چهره برزخی سعید نمایان شد.
تا مارو دید با قدمای بلند نزدیک مون شدو عربده کشید: تو اینجا چیکار میکنییییییی.
از ترس دیگه نمیتونستم سر پا وایسم نفسم تنگ شده بود و دستام میلرزید..
از اومدن به اینجا مخصوصا بدون اجازه سعید واقعا پشیمون بودم..
من فقط قصدم این بود که برای رابطمون تلاش کنم همین.
اصلا فکرشم نمیکردم این طوفان به پاشه.
سعید مچ دستمو محکم گرفت و کشون کشون برد بیرون.. از فشار دستش آخم در اومد.
_سعید توروخدا ول. ولکن دستمو غلط کردمممم.
https://eitaa.com/foglev
part92
_خفه شووووو با اجازه کی پاتو گذاشتی این خرابشده، مگه منِ نفهم شوهرت نیستم؟
از شدت گریه نفسم بالا نمیومد با هق هق لب زدم: ولم کن سعید غلط کردم بخدا فقط میخواستم با مامانت حرف بزنم بلکه راضی بشه...
عربده کشید: غلط کردیییییی من مردم که سرخود پاشدی اومدی اینجااااا.
توقع نداشتم به این شدت باهام برخورد کنه میدونم بی اجازه ازش اینکارو کردم ولی حقم این نبود.
اشک جلو چشامو تار کرده بود و سرگیجه ام رفته رفته شدید تر میشد... به ماشین رسیده بودیم که دیگه طاقت نیاوردمو از حال رفتم.☆
وقتی چشامو باز کردم همه جا برام گنگ و ناشناخته بود.. کمی که چشام به روشنایی عادت کرد به اطراف دقت کردم که سعید کنارم روصندلی نشسته بود... تا چشمای بازم و دید فورا بلند شد و خم شد رو صورتم صورتش کلافه به نظر میرسید و موهاش از حالت دراومده بود بهش حق میدادم عصبی شه ولی نه در این حد که از شدت استرس و سرگیجه کارم به بیمارستان بکشه با صداش از فکر در اومدم.
_ببخشید همه کسم، ببخشید همه اینا تقصیر منه آشغال بود بخدا نفهمیدم با جونم چطور دارم حرف میزنم آخه تو چرا رفتی اونجا وقتی میدونستی که اون به هیچ وجه راضی نمیشه به این وصلت با رفتنت نه تنها چیزی درست نشد بلکه خرابترم شد اون الان رو تصمیمش مصممترم شده.
قطره اشکی از چشمم چکیدو با انزجار لب زدم: من نمیدونستم اینجور میشه فکر میکردم شاید با التماسام کوتاه بیاد شاید بزاره یه آب خوش از گلو مون پایین بره.
https://eitaa.com/foglev
part93
به هق هق افتادم: آخه منم یه دخترم دلم میخواد عین بقیه دخترا برم پیش خانواده همسرم و باهاشون ارتباط داشته باشم اصلاً فکرشم نمیکردم یه سر انگشتم تحویلم نگیرن هیچ ازم نفرتم داشته باشن
کلافه دستشو کشید تو موهاشو به قدری میکشید که میگفتم الاناست که از ریشه کنده شه نمیدونستم این چه رفتاره گندیه که هر موقع عصبی میشه کارش میشه این..
کنارم نشست سرشو گذاشت رو دستم: مامانم 8ماهش بود سرآیلار که بابا یه تصادف سنگینی میکنه و از دست میره.. مامان کلا 20سال سن داشته که این دردارو به جون میکشه.. خودم شاهد لحظه به لحظه آب شدنش بودم تا وقتی که متوجه شدیم ثروت هنگفتی داشته و ما بی خبر بودیم بعد کل دردسر و اینور اون ور تونستیم اون ثروتو بدست بیاریم...
بعد اون مامانم شد شبیه ملکه ها نه به کسی رو میداد نه تحویلش میگرفت به قدری سنگ شد که وقتی خواهرش (مامان رویا) فوت کرد به خاطر غرورش قطره اشکی هم نریخت.
فقط تا تونست از بچه اش مراقبت کردو هواشو داشت..
اون قدر که منو آیلار حسودی میکردیم..
تو خونه فقط حرف حرف مامان بود کسی بدون اجازش حتی آبم نمیخورد.
دیگه به حدی تو خونمون زور بود بالا سرمون خونه فراری بودیم..
(سرشو بلند کرد) میدونی به من اثبات شده که مامانم واقعا خیلی زحمت مونو کشیده اما بعضی حرفاش خیلی ناحقه. من نمیتونم همش با حرفای اون پیش برم.
https://eitaa.com/foglev
part94
لبخند تلخی زد.. بیخیال فقط ببخشید اون طور باهات رفتار کردم انگارلیاقت خوبی هاتو ندارم..
با آرامش بهش خیره بودم که گوشیش به صدا در اومد.. وقتی صفحه رو دید ابرویی بالا انداخت و جواب داد.
باشنیدن اسم جواد از زبون سعید محکم زدم رو پیشونیم... الان کلی بابت دیر کردنم تماس گرفتنو بی جواب موندن..
سعید: آره داداش تو آروم باش پیش منه گوشیش رو سایلنت بود نشنیدیم..
_....
خودش با آیلار رفته تا پاساژ کار داشتن یه چند دقیقه دیگه برمیگردن میگم بهت زنگ بزنه.
_.....
_باشه داداش، حتما.. خدافظ.
وقتی قطع کرد نفس آسوده ای کشیدو نگاه با اطمینانی بهم انداخت.
_حل شد ولی اگه میگفتم بیمارستانی دیگه نمیزاشت رنگتم ببینم😅
تک خنده ای کردم که بینی مو کشید: آره دیگه بخند خانوم اینی که برای داشتنت جون میده منم.
_آقا اگه منم جون نمیدادم امروز اونجا نمیرفتم.
نگاه پرمعنایی بهم انداخت و سری تکون داد: هروقت یاداوری میکنی دلم میخواد آب شم برم زمین میدونم هنوز ازم دلخوری . بخدا دست خودم نبود میترسیدم مامانم بهت آسیب بزنه.
چشامو با اطمینان رو هم گذاشتمو لب زدم: میدونم نمیخواد شرمنده باشی..
چند دقیقه بعد سرمم که تموم شد فوری خودمو مرتب کردمو راه افتادیم سمت عمارت و بین راه هم به جواد زنگ زدم که خیالشون راحت باشه.
کلی تماس از دست رفته از آیلار داشتم و با پیام کوتاهی از خوب بودنم خیال اونم راحت کردم.
https://eitaa.com/foglev
part95
🍃«از زبان سعید» 🍃
"سه ماه بعد... "
تو این سه ماهی که گذشت به قدری از طرف مامانمو رویا تو فشار بودم که حد نداره.. تو این مدت فهمیدم خوانواده من جز منفعت خودشون به چیزی فکر نمیکنن سه ماه پیش تنها کسی که از خوانوادم همراهیم کرد موقعه عقدم آیلار بود..
خداروشکر روند شیمی درمانی غزل خوب پیش میرفت و مشکلی نبود.. وقتی موهاشو مجبور شد تا سرشونه اش کوتاه کنه بدترین لحظه عمرم بود اشکم یه ثانیه هم بند نمیومد.
چند شبی بود که با غزل شبا میرفتیم بیرون و حسابی به جفتمون. خوش میگذشت... ساعت هشت بود که رفتم دنبال شو کلی خیابونارو گشتیم.☆
ساعت یازده بود که گوشیش زنگ خورد.
_غزل: الو سلااااام دایییی جونممم
خنده ای کردم میدونستم از کلمه دایی خوشش نمیادو غزلم به خاطر حرص دادنش همش تکرار میکرد. الحق که زن خودم بود.
گوشی رو گذاشت روپخش:_ علیک سلام غزل خانوم بخدا من زبونم مو درآورد پیرم کردی دختر.
غزل خنده دندون نمایی زد: باشه حرص نخور آق جواد.. جونم کاری داشتی؟
_دختر تو قصد نداری بیای خونه؟ گوشی رو بده به اون مردک ببینم.
قبل اینکه غزل حرف بزنه لب زدم: کلک نکنه دلت برام تنگ شده غزلو بهونه میکنیییی.
_آره عشقم ناسلامتی روزی سایه سرم بودی اون دختره مخ تو زد.
خنده مو کنترل کردمو لب زدم: از دست تو جواد مرد 30سالته به خودت بیا.
_صدای اضافی نشنوم ببینم دختر مارو سریعتر بیار خونه وگرنه کل شهرو بسیج میکنم پیدا تون کنمااا.
_فهمیدم داداش فهمیدم😁
https://eitaa.com/foglev