eitaa logo
مه عشق|رمان
2.1هزار دنبال‌کننده
86 عکس
40 ویدیو
0 فایل
﷽ هرگونه کپی و ایده برداری حتی با ذکر نام نویسنده از رمان پیگرد قانونی دارد. آیدی نویسنده/مدیر @mah5030
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
558.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من تورا با یک دنیا امید و آرزو دوست دارم...🤍 .
part235 🌿از زبان غزل 🌿 چند هفته ای بود که کلا از تهران خارج شده بودیم و ساکن شیراز شده بودیم ... فامیل های مامان آرام و آقاجون همه اینجا بودن و شاهد ناراحتی دلنگرانی ما بودن ...وقتی فهمید بودن به شیراز اومدیم حسابی خوشحال شده بودن ... تلاش بقیه برای لبخند زدنم ستودنی بود ... هزاران بارقلبم تصمیم گرفت برگردم تهران ،برگردم و بزنم زیر کاسه کوزه همه چی اما وقتی کمی فکر میکردم مغزم سرسختانه مقاومت میکرد و مانع برگشتم به تهران میشد... تنها امیدم تو این چند هفته اول به معجزه خدا بود و بعد به خوانواده ای که تو ای چند مدت مثل کوه پشتم بودن .. خوانواده ای که بخاطر من حاضر شدن از کارشون بگذرن .. اما دلم تنگ شده بود واسه کسی که تو این روزا زیادی جاش خالی بود ... نمیدونستم الان چیکار میکنه و کجاست یا اصلا به یادم هست یانه ..اما اینو مطمئن بودم نبودم تو شوک بدی انداختتش.. شیمی درمانیم رو جلسه به جلسه می رفتم و تغییر آنچنانی نکرده بودم و به گفته ی دکتر سلول های سرطانی روز به روز داشت گسترش پیدا می کرد و باید پرتو درمانی رو شروع میکردم... بعد شیمی درمانی اصلا حال خوبی نداشتم و زیادی کسل میشدم .. https://eitaa.com/foglev
🌱✨
part236 از مهمونی های مکرری که تند تند دعوت میشدیم خسته شده بودم و میدونستم همه اینا فقط بابت بهتر شدن حال و هوا مونه.. ... با تنها کسی که اخت گرفته بودم حاج میرزا بود که عین آقاجون برام عزیز شده بود .. از زمان سربازی با آقاجون رفیق بوده و رفاقت شون روز به روز محکم تر و شیرین تر میشد.. حاج میرزا از دار دنیا فقط زهرا،دخترش براش مونده بودو تمام داخوشیش شده بود اون .. امشب قصد داشتم به خونه شون برم و وقت مو با خودش و دخترش بگذرونم .. جمع مون خوشحال و خندون بود تا با شنیدن سوال زهرا خنده ام پر کشید ... _ گفتی آقا سعید فامیلیش چیه؟ آخه یکی از آشناها که تهران زندگی میکنه میگفت ... حاج میرزا پرید وسط حرفش .. _زهرااااا ، چیزی نگو! زهرا سری تکان داد و ساکت شد .. کنجکاو به حرف اومدم و سوال مو به زبون آوردم ... _خب قضیه چیه! نمی خواید بگید چیشده ...؟ _هیچی بابا جان تو فکرتو درگیر این چیزا نکن.. _ولی من فکر میکردم شما منو درک میکنی ... خب چیشده .؟ سرش رو پایین انداخت و دستاش رو تکیه به عصاش داد .. https://eitaa.com/foglev
part237 _ببخش حاج میرزا بخدا نمیخواستم ناراحت تون کنم .. لبخندپدرانه ای زد .. _حالا غزل خانوم نمیخواد یه شام مارو مهمون کنه؟ لبخند کوتاهی زدم و به سمت آشپز خانه قدم برداشتم ... اونا فکر میکردن بحثی که پیش اومده بود رو فراموش کردم ...اما اصلا این طور نبود .. همه اش با خودم میگفتم جریان چیه که افتاده سر زبونا ... حتی شکم جایی هم نرفت .. همه حرف هایی که تو قلبم غوغا به پا کرده بود به کنار .. حرف هایی که مغزم سرسختانه هشدار می داد به کنار ... همه اش با خودم میگفتم تو نه باید دخالتی کنی.. شبی از سوز دل گفتم قلم را... قلم بنویس ،درد های دلم را... قلم نالید و گفت جانِ برادر ... ندارم طاقت این بار غم را ...🥀💔 https://eitaa.com/foglev
پارت بعدی(238)، در زاپاس بارگذاری شد ...✅ https://eitaa.com/joinchat/3210872313C73beb43edc لف بعد از خواندن پارت ها راضی نیستم❌
@foglev 🌿
part239 روز ها می گذشت و سعید سردتر و بی احساس تر میشد.. بی حس بودن و سرد بودنش جدیدا خیلی هارا متعجب کرده بود ...دست خودش نبود ..نه این دنیا نه آدمانش را بدون همسرش نمی خواست. ملوک به هر در زده بود نتوانسته بود برای خوشحالی پسرش کاری انجام دهد.. چگونه می توانست با مادری خوش باشد که مایه مصیبت های زندگی اش بود. سعید در خانه نشسته بود و بی احساسی خیره ی تلویزیون خاموش بود .. جدیدا خیلی کم به شرکت می رفت و حتی حوصله ی خودش راهم نذاشت چه،برسد به شرکت ...! با شنیدن صدای بلند خواهرش و دوستش اخمی به صورت نشاند و کمی درجایش جابه جا شد ... خواهرش چند وقتی بود که عجیب شده بود.. تا کنارش می نشست حرف از ازدواج پیش میکشید.. با صدای خوشحال خواهرش عص،بی از کوره در رفت.. — چیههه؟ بس کن دیگه .. مگه بچه ای خونه رو گزاشتی رو سرت ..! اما خواهرش بی توجه به عصبانیت برادرش خنده نمکی کرد .. _عه! بد جنس نشو دیگههه ..بده دوست دارم توام خوشحال باشی؟. https://eitaa.com/foglev
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا