eitaa logo
مه عشق|رمان
2.1هزار دنبال‌کننده
79 عکس
40 ویدیو
0 فایل
﷽ هرگونه کپی و ایده برداری حتی با ذکر نام نویسنده از رمان پیگرد قانونی دارد. آیدی نویسنده/مدیر @mah5030
مشاهده در ایتا
دانلود
@foglev🌿
part243 تصمیم گرفت اول از همه حاج میرزا را در جریان بگذارد.. پسرش او را مانند پدر خدا بیامرزش دوستش داشت.. از وقتی پدر سعید به رحمت خدا رفته بود سعید به تنها کسی که اعتماد داشت و اورا جای پدر خود خطاب می کرد حاج میرزا بود... اوایل فوت پدر سعید بود که حاج میرزا از همه لحاظ مخصوصا مالی هوایشان را داشت.. اما ملوک خوشش نمی آمد.. با تردید تلفن را برداشت و شماره حاج میرزا را گرفت ... با شنیدن صدای آرامش به حرف آمد.. حاج میرزا تا صدای ملوک را پشت تلفن شنید تعجب سرتاسر وجودش را گرفت ... ملوک و چه به زنگ زدن به او. —ملوک!؟ سرش را پایین انداخت و نفس عمیقی کشید.. —سلام حاجی ! بله خودمم . —چه عجب ملوک خانوم داره به ما زنگ میزنه ... حال و احوال ؟ بچه ها چطورن؟ ملوک لبخند مصنوعی زد و نجوا کرد.. —خوبن حاجی ، سلام گوتون هستن ...زهرا جان خوب هستن؟ خودتون خوبین ؟ شنیدم زهرا جان مهندسی قبول شده .. حاج میرزا پوزخندی زد و لحنش جدی شد.. —می گم تو جشنش شرکت کردی...حتی زنگ نزدی یه تبریک خشک و خالی ام بگی . https://eitaa.com/foglev
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
part244 همین جمله کافی بود تا ملوک را شرمنده تر کند ... —اع ..شمار... آره شماره تونو گم کرد.. حاج میرزا خسته از لکنت و دروغ هایش کلافه نالید: —بس کن ...کاری داشتی زنگ زدی.؟ ملوک از دست خودش عصبی شد ..با اطرافیانش بد تا کرده بود ... —راستش تولد سعیده ، پسرم ... مشکلاتی برامون پیش اومد تو این مدت که زیادی داغون شد ، گفتم هم یه مهمونی گرفته باشم هم تولد اونو گرفته باشم.. مطمئنا با حضور شما خیلی خوشحال میشه . ازتون خواهش میکنم شرکت کنید..حتما به حرفای دلگرم شما احتیاج داره.. حاج میرزا نیشخندی زد . —من که میدونم مقصرش خودتی ملوک ،وگرنه تو انقد برای خوشحالی کسی تلاش نمی کردی. ناخودآگاه ملوک به گریه افتاد بخاطر پسرش، جگر گوشه اش.. —من مادر نیستممم ،من اگه مادر بودم بچه مو دو دستی نابود نمی کردم. من اگه مادر بودم پشتوانه بچم بودم ، رو آرزوها و خواسته هاش پا نمی زاشتمممم. —بسههه ملوک ،بس کن .. و باز هم صدای بلند ملوک بلند شد. —بزار خاکستر شدن بچه مو نبینم ... با غرور و خود خواهی هام هم آینده پسرمو به فنا دادم هم اون دختر بیچاره رو .. میرزا ابرویش را بالا انداخت! پس آن جور که معلوم بود داستانِ عشق و عاشقی بود . https://eitaa.com/foglev
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام دوستان به کانال خودتون خوش آمدید 🌷 مطمئن باشیدشما با بنر واقعی عضو کانال شدید.. بنر فیک نداریم. فعلا یک رمان از خانم عزیزی پارت گزاری میشه. 🌱🌱🌱
part245 —خیلی خوب ملوک ،گفتم که بس کن ...میام .. کی هست تولدش؟ ملوک دستش را روی سرش گزاشت و نجوا کرد.. —آخر همین هفته ست حاجی ساعتش و براتون پیامک می کنم ،یادتون نره. میرزا باشه ای نجوا کردو بعد از خداحافظی تلفن را قطع کرد . از وقتی که غزل همه چیز را برای میرزا تعریف کرده بودو اسم و فامیل سعید را گفته بود ، فهمیده بود و او را شناخته بود.. اما چیزی به کسی نگفته بود ، می دانست که غزل برای نجات جان همه آن شهر را ترک کرده .. اما نمی توانست همینطور دست رو دست بگذارد .. باید با قرآن مشورت می کرد ...قران باز کردن کار هررزوش بود ..برای هرکاری از آن مشورت می گرفت و مسئله اش به خوشی حل می شد. باید به زهرا هم تاکید می کرد تا حرفی از دهانش در نرود.. مطمئنا ان مرد هنوز هم آن دو را زیر نظر داشت... با فکری که به سرش خورد فورا بلند شدو در دفتر تلفن به دنبال شماره سرهنگ گشت.. سرهنگی که رفیق دوران بچه گی اش بودو مانند برادر هم دیگر را قبول داشتند . باید همه چیز را به او می گفت .. قطعا او هم کمکی می کرد وشاید از این مخمصه نجات شان می داد. https://eitaa.com/foglev
پارت بعدی(246)، در زاپاس بارگذاری شد ...✅ https://eitaa.com/joinchat/3210872313C73beb43edc لف بعد از خواندن پارت ها راضی نیستم❌
6.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من بودم که اهل ساختن بودم.. @foglev🌿
part247 —وقت تنگه سرهنگ سریع باید تکلیف شون روشن بشه ،آخراین هفته با سعید دیدار می کنم ، اونم مثل پسر نداشتمه طاقت غم و افسردگی شو ندارم... سرهنگ انگار که چیزی یادش آمده باشد ،فورا سرش را بلند کرد: —راستی دختره الان کجاست؟ —شیرازه،اتفاقا همین الان زهرا پیششه ...می شناسیش نوه ی سبحان خانه. سرهنگ متعجب شد.. —مگه بچه ی بلور پیدا شده؟ میرزا سر به تایید تکان داد.. —آره خیلی وقته. چند دقیقه ای در فکر ماندو بلند شد... —خیلی خوب،چند روزه بررسی های لازم و انجام میدم،خبر میدم بهت..من میرم دیگه،به دخترت سلام برسون. چند دقیقه ای گذشت که از رفتن سرهنگ گذشته بود و دخترش آمده بود اما با غزل...غزلی که مغموم بود ...میرزا با نگرانی منتظر ماند تا بگویند چه شده. —غزل؟ بابا چیشده؟ جمله اش تمام نشده بود که به گریه افتاد و دستانش را جلوی صورتش قرار داد. میرزا مغموم رو به دخترش ایستاد.. —زهرا؟ بابا حداقل تو بگو چیشده! زهرا هم سردرگم بود ،..گیج و،منگ خیره ی غزل شد. —منم نمیدونم حاج بابا .. چند دقیقه ای گذشت و غزل به حرف آمد... از بی طاقتی اش تعریف کرد .. در این چند وقت دلتنگی اش به این اندازه نرسیده بود. https://eitaa.com/foglev