part99
بخدا میدونم خودتونو به آب و آتیش زدین ولی نمیدونم از یه راه دیگه وارد شید چمیدونم با رویا حرف بزن شاید اون کوتاه اومد.
نیشخند تلخی زدم: تو رویارو نمیشناسی اون بدتر از مامانه زمین و زمانو بهم میزنه برای هدفاش.
تو فکر کردی من خوشم میاد از این وضعیت فکر کردی خیلی سربلندم با این حرکات شون.. منم خسته شدم منم از این دعواهای تکراری دیگه بریدم.
کلافه سرشو گذاشت رو فرمون: اون تهدید هایی که اون میکرد بخدا خواب و خوراکو ازم گرفته. سعید من میترسم اون زنی که من دیدم هیچ شوخی تو کلامش نبود.
دیگه اعصابی نمونده بود برام بدون هیچ خداحافظی پیاده شدمو فورا سمت خونه رفتم.. تو این چند وقت همه ی دردارو ریخته بودم توخودم و دم نزده بودم. هیچ موقعه دلم نخواسته بود به مامان بی احترامی کنم اما فهمیدم هرچقد کوتاه میام و جیک نمیزنم خرابتر میکنن. انگار به پا گذاشتن رو اعتقاداتم عادت کرده بودن.
شماره مامانو گرفتم وقتی صدای جدیش توگوشم پیچید ناخواسته اخمی بین ابرو هام نشست: میشنوم؟
_چرا رفتین پیش دایی غزل؟ چیا بهش گفته بودین که نصفه شبی پاشده بود اومده بود اینجا؟ تو آخر منو نفرستی سینه قبرستون راحت نمیشی نه؟
_دختره رو بفرستم سینه قبرستون راحت میشم، دیگه انقدم حرص نمیخوری.
عربده ای کشیدم که لرزیدن پنجره های سالنو به وضوح حس کردم.
_به ولله قسم بلایی سر غزل بیاد یه آخ بگه.. اون خونه رو روسرتون خراب میکنممممم بببین کی گفتم ملوک خانمم. انقد منو سگ نکن به جون خودتون.
https://eitaa.com/foglev
🌱شرایط عضویت در vip🌱
روزانه چهار پارت گزاشته میشود .
روز های تعطیل(جمعه، تعطیلات رسمی ) سه پارت گزاشته میشه.
لطفا از انتخاب تون مطمئن باشید ..بعد از ارسال لینک هزینه پس داده نمی شود.🌺
مبلغ:50T
خریداری از طریق👇👇
@mah5030
در vip پارت 196هستیم..
کار کنید، تلاش کنید، پیشرفت کنید
اما وارد بازی چشم و هم چشمی دوست و فامیل نشین حریم شخصی داشته باشین.
رازهای زندگی رو به همه نگین
یادتون باشه دشمن مثل یک تیر انداز کوره، اما دوست و آشنا دقیقاً میدونه کجات رو بزنه که دیگه بلند نشی...🤍
شب خوش.🌱
part100
_ببین من تا عمر دارم نمیزارم یه آب خوش از گلو تون پایین بره زندگی روبراتون جهنم میکنم.. بشین و تماشا کن.
اجازه حرف اضافی بهم ندادو گوشی رو قطع کرد.
عصبی گوشی رو پرت کردم اونور..
به هر دری میزدم نمیشد.. کلافه و درمونده گوشه پذیرایی نشستمو سرمو گذاشتم رو دستام انقد خسته بودم که نمیدونستم به کدوم بدبختیام فکر کنم... از وقتی بابا فوت کرد این خوی مامانم نمایان شد.
اصلا نمیتونستم درکش کنم یعنی مامان انقد نامرد بود که خوشبختی پسرشو نخواد!
از بس تو اون حالت نشسته بودم بدنم خشک شده بود.. از جا پاشدم و سمت اتاق رفتم و با همون لباسا طاق باز رو تخت افتادم.
از بس فکرم درگیر بود ندونستم کی خوابم برد.
صبح با صدای زنگ گوشی از جا پریدم.. با دیدن شماره ی غزل فوری جواب دادم.
_سعید تو کجااایییی سه ساعته دارم بهت پیام میدممم.
با این حرفش چشام گرد شدو فورا ساعتو نگاه کردم.. با دیدن ساعت روح از تنم رفت.
_غزل من دیرمه چند دقیقه دیگه جلسه دارم و فعلا نرفتم شرکت قطع کن بعدا زنگ میزنم عزیزم.☆
سر سری خداحافظی کردم سریع حاضر شدم.
به قدری دیر شده بود که نمیدونستم با کدوم هوش و حواس دارم رانندگی میکنم.
https://eitaa.com/foglev
part101
بعد جلسه بی صبرانه با غزل تماس گرفتم اما با جواب ندادنش نگران مجدد تماس گرفتم..
هوووف کلافه ای کشیدم و به جواد زنگ زدم.
بعد چند بوق جواب داد...
_جانم داداش؟
_سلام خونه ای؟ غزل چرا گوشی شو جواب نمیده؟
_نه والا من خونه نیستم، نمیدونم شاید دستش بنده. امروزم کلاس نداره که.
_باشه ببخش مزاحم شدم، خدافظ.
کلافه اتاق و قدم میزدمو منتظر تماسش بودم.
بعد چند ساعت بلخره صدای گوشیم بلند شد.. نفس آسوده ای کشیدمو تماسو وصل کردم.
_سلام قشنگم خوبی؟ ببخش صبح خیلی دیرم شده بود نشد حرف بزنم.
_اشکال ندارع عزیزم.
_چیزی شده نگران به نظر میای؟
چند دقیقه سکوت کرد: سعید آقاجونم گفته بیای میخواد باهات حرف بزنه خیلی جدی بود من میترسم.
خودمم از این قرار ترسی تو دلم نشست مشکلات میبارید برام.. دست خودم نبود ازبس تو این مدت دردکشیده بودم صبر مو از دست داده بودم.
با آرامش ظاهری لب زدم: نه عزیزم چه ترسی الکی خودتو نگران میکنی میخواد حرف بزنه نمیخواد بکشتم که.
شاید نیاز داشتم این حرفازو یکیم به من بزنه یکیم اینجور برای من پشتوانه باشه آدمای اطرافم فقط خواستن درک شن هیچ موقعه نخواستن درک کنن اصلا یه بار شد باخودشون بگن'اینم آدمه؟ از یه جایی به بعد دیگه میشکنه؟ دیگه نمیکشه؟ نه نشده چون اگه میشد وضعیت زندگیم الان این نبود.
_تو مطمئنی؟ یعنی چیزی نمیشه.
_نه قربونت چی میخواد بشه؟ مگه اولین بارمونه میخوایم باهم دیگه حرف بزنیم؟
شب میام. خوبه؟
https://eitaa.com/foglev
part102
_اره عشقم منتظرتم پس..
خدافظی که کردیم چند تا از کارای دیگه رو اوکی کردمو بعدش رفتم خونه...
شب ساعت 9بود که راه افتادم سمت عمارت.. کمی دلشوره داشتم میترسیدم آقاجون حرفی بزنه که دیگه نتونیم سرپا شیم..
وقتی رسیدم خیلی محترم و خونگرم باهام احوالپرسی کرد وقتی این رفتارشو دیدم ناخواسته لبخندی رولبم اومد.. این مرد خیلی صبورو محترم بود..
رو مبلی دونفره نشستم که غزلم بعد از پذیرایی کنارم جا گرفت..
لبخندی به روم زد و روشو برگردوند سمت آقاجون.
با صدای آروم جواد که کنارم نشسته بودبه خودم اومدم.
_خجالت بکش مردک (به خودش اشاره زد) مجرد اینجا نشسته نمیگی دلش میخواد.؟
شیطون نگاهش کردم و ابرویی بالا انداختم:آقاجواد چرا خودش زن نمیگیره که دیگه فضولی نکنه تو کار بقیه؟
پس گردنی بهم زد و کوفتی نثارم کرد..
_غزل: چی میگین شما دوتا بهم هی صداتون میاد؟
_از خان داییت بپرس که دلش زن میخواد.
قیافه ذوق زده ای به خودش گرفتو چشاش برق زد: آره دایییی؟ میخوای زن بگیری؟ بابا ایول الحق که دایی خودمی.
_جواد: ببین چی تودهن بچه انداخت... زن چی؟کشک چی؟ اینو نمیشناسی؟ شوخی میکنه بابا..
یهو قیافه اش پوکر شدو وارفت..
_بی مزه ها 😒
با صدای سرفه مصلحتی آقاجون به خودمون اومدیم و منتظر نگاهش کردیم .
نفسی گرفت و شروع کرد.
https://eitaa.com/foglev
part103
_سعید جان من ازت خواستم بیای اینجا تا درمورد آینده جفتتون حرفی بزنیم.. باخبر شدم که مامانت غزلو تهدید کرده. هیچ وقت از اینکه غزلو سپردم دست تو پشبمون نیستم باباجان..
اما خودت داری میبینی اوضاع روز به روز داره وخیم تر میشه و خطرناک تر. ☆
من میدونم شما دوتا همدیگه رو دوست دارین به خاطر عشق بینتون باهمه جنگیدین..
اما بخاطر حرمت این عشقم که شده سعی کنید یه چند وقتی همدیگه رو ملاقات نکنید.. خودت که میدونی به خاطر همین رفت و آمداتون مادرت تونسته غزلو تعقیب کنه البته دانشگاه رفتنش هم بی تاثیر نبوده.. تصمیم گرفتم نزارم چند وقتی ام دانشگاه بره..
نگاه مغمومی به غزل انداختم مات خیره آقاجون بود انگار باور نداشته باشه حرفاشو..
_غزل: یعنی چی آقاجون؟! یعنی شما میگین مادیگه همدیگه رو نبینیم؟
_غزل جان.. من اصلا همچین حرفی نزدم گفتم مراعات کنید.. خیلی کمتر همو ببینید.. توهم فقط برای کلاسای مهم میری دانشگاه..
سربه زیر به حرفاشون گوش میدادم هیچ فکر نمیکردم مامانم انقد ترسناک بشه که یه جماعت ازش بترسه.. شرمنده بودم نه به خاطر داشتن مامانم. به خاطر داشتن همچین شخصیتی..
_آقاجون: پسرم سرتو ننداز پایین مگه این اتفاقا تقصیر توعه؟
انشالله همه چیزی درست میشه توکل کن به خدا.
لبخندی به چهره مهربونش زدم.. خداروشکر میکردم بابت وجودش بابت اینکه هیچ وقت جلو پامون سنگ ننداخته و همیشه به بهترین نحو راهنمایی مون کرده..
آرام بانو: پاشید پاشید مادر بریم شام حاضره کم غصه بخورید خدارو دست کم گرفتیدا.
https://eitaa.com/foglev
part104
آقاجون: صبر کن خانوم یه چیزی رو نگفتم..
رو کرد سمتمو ادامه داد: ببین بابا جان من اصلا نمیخوام تو این مشکلات بشم قوز بالا قوز اما بهم حق بده که کمی سختگیری کنم.. نوه مه.. پاره ی تنمه، نمیتونم همینجوری دست رو دست بزارم تا اوضاع بدتر شه.. یه وقت برای من تعیین کن، قصد دارین کی برین زیر یه سقف؟
_استرس به جونم برگشت حرفی نداشتم بزنم یعنی اصلا مغزم کار نمیکرد که چیزی بخوام بگم.. ☆
وقتی سکوتمو دید آروم بلند شد:
حالا بعد شام حرف میزنیم بیاین..
باز بدبختیام جلو چشام رژه میرفتنو مغزمو تارو پود میکردن...
شدت کلافه بودنم انقد زیاد بود که بخوام سرمیز صدای کسی رو نشنوم و صدا کردناشون رو بی جواب بزارم.
از صدای زدنم توسط غزل از فکر اومدم بیرون و زل زدم بهش بغض توچشماشو خوب حس میکردم.. لبخند اطمینان بخشی زدو چشاشو به نشونه تایید بست.
بعد شام چند دقیقه ای کنار هم نشستیم و دیگه کم کم عزم رفتن کردم..
تازه رسیده بودم خونه و حسابی پریشون بودم.. وقتی درسالن رو باز کردم با پاکت نامه ای روبرو شدم. متعجب برداشتمش، هیچ اسم و رسمی روش ننوشته بود.. اصلا حس خوبی نداشتم بهش، دودل بودم برای باز کردنش. دلو زدم دریا و سریع باز کردم تا پشیمون نشدم.
با خوندن تک به تک کلمات شقیقه ام بیشتر نبض میزد و دستام مشت میشد.. از شدت عصبی بودن حالت تهوع گرفته بودمو سرم گیج میرفت.
دیگه به جنون رسیده بودم و چیزی حالیم نبود رفتارم با دیوانه ها هیچ فرقی نداشت.
https://eitaa.com/foglev