eitaa logo
مه عشق|رمان
1.4هزار دنبال‌کننده
44 عکس
30 ویدیو
0 فایل
﷽ نویسنده رمان خودم هستم و هرگونه کپی از رمان پیگرد قانونی دارد. آیدی نویسنده/مدیر @mah5030
مشاهده در ایتا
دانلود
part106 حسابی زیر آب با کشیدن موهام و اشک ریختن خودمو خالی کردم، اصلا کم دردی نبود بدترین دوراهی عمرم بود نه میتونستم از غزل دست بکشم نه میتونستم بیخیال اون کاغذا شم هرچی نباشه حاصل کل زحمتا و هدفام روش بود... اصلا نمیدونستم اون نامه رو کی انداخته تو خونه وقتی رویا اونوره نمیدونستم نگهبانی چطور اجازه ورود به ساختمان روبهش داده.. با فکر به نگهبانی جرقه ای تومغزم خورد فورا بیرون اومدمو بعد پوشیدن لباس از خونه زدم بیرون... سمت نگهبانی رفتمو بعد سلام احوالپرسی با آقای فرمانی از ورود و خروج امروز سوال کردم. _والا آقا سعید امروز کسی جز ساکنان ساختمان کسی رفت و آمد نکرده(مکث کرد) فقط یه نفر اومدن که مهمون طبقه ده بودن.. از قبل هم هماهنگ کرده بودن. با تردید باشه ای گفتمو قدمی عقب برداشتم.. به یکباره برگشتم سمتش:_ آقای فرمانی می‌تونم دوربین مداربسته سالن و طبقه چهارده رو چک کنم؟ ضروریه. مِن و منی کردو لب زد: والا چی بگم آقا سعید من اصلاً همچین اجازه‌ای رو ندارم یعنی مدیر ساختمون گفته بهم اما باشه چک کنید اما خواهشاً درباره‌اش به کسی چیزی نگین. مشتاق به سمتش برگشتم و باشه ای گفتم.. فیلم‌های ضبط شده مربوط به طبقات رو آوردم کمی که گذشت مردی سیاه پوش با ماسک جلو در ایستاده بود و با ترس اطراف رو دید می‌زد خم شد از زیر در کاغذ رو رد کرد و با عجله اونجا رو ترک کرد. https://eitaa.com/foglev
🌱شرایط عضویت در vip🌱 روزانه چهار پارت گزاشته میشود . روز های تعطیل(جمعه، تعطیلات رسمی ) سه پارت گزاشته میشه. لطفا از انتخاب تون مطمئن باشید ..بعد از ارسال لینک هزینه پس داده نمی شود.🌺 مبلغ:50T خریداری از طریق👇👇 @mah5030 در vip پارت 200هستیم...
هر کسی را همدمِ غمها و تنهایی مدان! سایه هم راه تو می آید ولی همراه تو نیست! مولانا 🌱
part107 قیافه اش مشخص وقابل تشخیص نبود... کلافه شب بخیری گفتمو رفتم سمت آسانسور.. با دیدن وضعیت خونه آه از نهادم بلند شد... بعد از تمیز کردن خونه تصمیم گرفتم بامامان تماس بگیرم. اصلا الان به این فکر نمیکردم که دیر وقته و ممکنه خواب باشه انگار اختیارم افتاده بود دست یه فرد دیگه و نمیتونستم حرکاتم رو کنترل کنم... وقتی صدای پر ابهتش توگوشم پیچید ناخواسته نیشخندی زدم... خواب چی؟ با رویا کمر همت بستن شبانه روز منو با خاک یکسان کنن، انگارم نه انگار که پسرشم. _میشنوم؟ مسلما این وقت شب که برای احوالپرسی زنگ نزدی، البته تو هیچ وقت زنگ نمیزنی.. ابرویی بالا انداختم: _مگه شما مهلت حرف زدنم میدین یا فقط به فکر منفعت خودتونین؟ _کم چرت و پرت بگو نصفه شب کارتو بگو اعصاب تو ندارم... همیشه همین بود تا با حقیقت روبرو میشد سری زیرش میزد و گردن نمیگرفت، رویا هم همین بود هیچ حرفی رو جز حرف خودش قبول نداشت.. _خبر دارین رویا میخواد همه دارو ندارمو ازم بگیره؟ همه اموال مو؟ همه دلخوشیمو؟ _عین آدم بگو ببینم حرف حسابت چیه پسر؟ تعجب کردم.. یعنی مامان از این نقشه شوم رویا خبر نداشت؟ یا همه اش بازی بود خدا داند.. _به رویا بگو دست از این کار احمقانه اش بزنه وگرنه جوری زندگی شو آتیش بزنم خاکسترش تو چشم همه بره.. یه تهدید نیست، هشداره. وبدون خداحافظی قطع کردم.. رویا دختری بود که به آسونی از چیزی نمیترسیدو ترسوندنشم کار سختی بود.. نمیدونستم چکار کنم که رویا دم شو بزاره رو کولش و دست از سرمون برداره. https://eitaa.com/foglev
part108 🍃«از زبان غزل»🍃 ✨چند روز بعد... ✨ سعید جدیدا اخلاقش عوض شده بود و خیلی بی حوصله بود و زود عصبی میشد... با تمام وجودم تلاش میکردم درکش کنم و بزارم پای شلوغ بازیای شرکت و مشکل ازدواج خودمون.. اما اون قبلا این مشکلارو داشت و در این حد بهم ریخته نمیشد... درک کردنشم کار سختی بود چون هیچی از مشکلش نمیگفت. وضعیتش نگرانم کرده بود اما از اینکه هی سوال بپرسمو عصبی شه میترسیدم.. چند روزی بود دانشگاه نمیرفتمو فقط یک باری رفتم پیش بابا رضا اینا ودوره های شیمی درمانیم رو میگذروندم و دو، سه جلسه دیگه مونده بود☆ مشکلاتمون همینجور رو هوا معلق بود و نه راه پس بود نه راه پیش.. با خودم میگفتم یعنی میشه مشکلاتمون حل شه و به این روزامون بخندیم.. یا تا آخر باید تو داشتن هم بسوزیم. آقاجون جدیدا همش میرفت تو لک خودشو ساکت به یه جا خیره میشد. خیلی نگرانش بودیم .. چند جلسه دکتر پارسا(روانشناس) اومد خونه باهاش حرف زد اما انگار نه انگار.. خونه بدون شوخی و گرم گرفتناش سوت و کور بودو دل گرفته بودیم. برای حل این مشکلات نذر بزرگی کرده بودم... چون دیگه هیچکی امیدوار نبود و دلم سنگین شده بود. خبری از رویا نبودو هرچقد از سعید میپرسیدم چرا پیداش نیست جواب سربالایی میداد.. گمان بد میکردم از این اخلاقشو دلشوره میگرفتم.. https://eitaa.com/foglev
به چه می‌اندیشی؟ نگرانی بیجاست. عشق اینجا و تو اینجا و خدا هم اینجاست.🤍
part109 با صدای زنگ گوشی از فکر اومدم بیرون.. با دیدن اسم سعید لبخندی رو لبم نقش بست. _سلااااام علیکم دوردونه خودم چطوره؟ چشام اندازه توپ تنیس گرد شده بود از بس تعجب کرده بودم لال شده بودم و دهنم عین ماهی بازو بسته میشد.. _الو! غزل؟ هستی؟ به خودم اومدم و جواب دادم: _هستم.. یعنی چیزه س. سلام خوبی؟ خنده بلندی سر داد:_تو خوبی دختر؟ چرا هول کردی؟ لحن حق به جانبی گرفتم، اتگار تازه یادم اومده باشه بدخلقیای ای مدت شو... _اولا که هول نکردم دستم بند بود دوما من باشما قهرم گفته باشم.. این مدت اون چه اخلاقی بود گرفته بودی برای خودت آقاااااا. حس کردم لبخندی به غرغرام زد. _اوه اوه حسابی دلت پره ها نازتم میخریم خانم خانما اما باور کن مشکل جدی بودو نمیخواستم درباره اش چیزی بگم که نگران شی..(صداش ذوق زده تر شد) _آخ غزل اگه بهت بگم چیشده بال در میاری خودم از خوشی رو پا بند نیستم. دلشوره شیرینی به جونم افتاد.با عجله لب زدم: _چیشده سعید؟ جون به لبم کردی.. بگو دیگه. با صبوری لب زد: چشم جون به لب نشو.. امشب میفهمی عزیزم. باشه؟ با اون شوری که گفت اصلا طاقت نداشتم اما خب به اجبار باشه ای گفتم. بعد چند دقیقه تماسو که قطع کردم دل تو دلم نبود همش با خودم میگفتم یعنی چه اتفاقی افتاده که سعیدو انقد ذوق زده کرده. https://eitaa.com/foglev
part110 ساعت ۹ بود که زنگ آیفون به صدا در اومد همیشه دوست داشتم وقتی سعید میاد خودم برم درو باز کنم همه هم دیگه به این کار من عادت کرده بودند که هیشکی از آیفون درو باز نمی‌کرد با جواد رفتیم تا درو باز کنیم شبا کمی می‌ترسیدم تنهایی برم تو باغ و حیاط... ☆ از صحنه روبروم به شدت شوکه شده بودم زبونم بند اومده بود اصلاً باور نداشتم مامان سعید اینجا چیکار میکنه؟ به حدی شکه شده بودم که زبونم نمی‌چرخید سلام کنم. اول مامان سعید وبعد آیلا رو خودش(سعید) وارد شدن جالب اینجا بود مامان سعید با خوشرویی اومد سمتمو در آغوشم گرفت.. آیلا رو سعیدم با شوق و برق خاصی تو چشماشون خیره ام بودن.. مامانش با خوشرویی باهام احوالپرسی کرد ولی اصلاً ندونستم چطور جوابشو دادم سعید با خنده اومد سمتم: سلام یکی یه دونه خوبی؟... چشاشو نگاه از شوک در بیا احساس می‌کنم چشات الان از حدقه می‌زنه بیرون... و خنده بلندی سر داد. حرصی مشتی به بازوش کوبیدم: درد و یکی یه دونه اینجا چه خبره یالا توضیح بده ببینم. دستاشو به نشانه تسلیم بالاگرفت: باشه باشه بیابریم تو آلاچیق بشینیم تا توضیح بدم... زدن نداره که خانومم به اعصابت مسلط باش. توضیح میدم.. دستمو گرفتو سمت آلاچیق کشوند و کنارش نشوندم. https://eitaa.com/foglev
نکند فکر کنی در دل من یاد تو نیست گوش کن، نبض دلم زمزمه اش با تو یکیست. 🤍 مولانا🌱
part111 🍃«فلش بک به ماه پیش، از زبان سعید» 🍃 به اسرار زیاد آیلار امروز بزای نهار اومده بودم خونه.. مامان عجیب مشکوک بود یا ساکت میشد اگه حرفم میزد یا روی خوشو مهربون یا اصلا به غزل تیکه اینا نمینداخت.. تو پذیرایی نشسته بودم با آیلار و صحبت میکردیم که مامانم بهمون پیوست .. با مهربونی نگاهم میکرد، واقعا دیگه کم مونده بود شاخ دربیارم از کاراش. ☆ نگاهشو به آیلار دوخت و لب زد: دخترم پاشو یه چند تا قهوه بیار. آیلار با تعجب رو کرد سمت مامان: _واخب مامان جان بگو ترنج خانوم بیاره دیگه(خدمه ی عمارت) مامان با حالت حرصی گفت: دختر رو حرف من حرف نزن وقتی میگم پاشو قهوه بیار یعنی شخص خود تورومیگم نه ترنج. آیلار هوف کلافه ای کشیدو درحالی که بلند میشد لب زد: نخود سیاه دیگه. مامان چشم غره ای بهش رفتمو نگاهشو داد به من. _مامان: خب پسرم از خودت بگو کارات خوب پیش میره؟ ابرویی بالا انداختم.. با نیشخند گفتم: چی شده شما حال منو میپرسی ملوک خانم؟! شما بخاطر اینکه خواهر زاده ی عزیزتو نگرفتم دیگه محلم نمیزاشتی! چیشد پس حالا شم پسرت؟ عجیبه . _کم زخم زبون بزن پسر بعدشم کم اسم اون دخترو بیار حالم ازش بهم میخوره دختره ی دوهزاری رو https://eitaa.com/foglev
part112 حیرت زده تکیه مو از مبل گرفتمو بالحن متعجبی گفتم:_یعنی چی؟! شما که تا همین دیروز کشته مردش بودین، حالا شد دختره ی دوهزاری؟ _ سر تخته بشورنش.. همچین ازش نفرت پیدا کردم که نگو خودم یه روزی به خاک مینشونمش. تو این چند مدت باعث شده از پسر دسته گلم دور باشم خیر ندیده. ☆ من دیشب فکرامو کردم دیگه بیخیالش شدم ایشالله با غزل خوشبخت باشی مادر جان.. فهمیدم رویا به درد تو نمیخوره، دختره بی وجودیه. دیگه دلم باهاش نیست نترس کاری کردم که دیگه برات مزاحمت ایجاد نکنه، بروخوش باش. عقدت که قسمت نبود باشم ایشالله عروسی تو کی بگیریم مادرجان؟ هاج و واج خیره اش بودم.. مغزم سوت کشیده بود از حرفاش چشام بازو بسته میشد از تعجب. _مامان حالت خوبه؟ مطمئن باشم توهم نزدی؟ من چرا نمیتونم این حرفاتو باور کنم یعنی حرفات خیلی جدیده. اصلا واقعا نمیدونم چی بگم‌، ت... پرید وسط حرفمو لب زد:_چرا باور نکنی مگه من مادرت نیستم؟ انقد تعجب داره؟ خب دیدم بدرد هم نمیخورین دیگه بیخیال شدم.. انقد تعجب نداره ها. سرمو با تردید به دوطرف تکون دادم:_چی بگم والا اصلا فکرشم نمیکردم این حرفارو یه روز از زبون شما بشنوم. _خیلی خوب بسه دیگه کی بریم برای قرار عروسی و این چیزا؟ _امیدوارم حرفایی که میزنین نقشه نباشه. عصبی شدو با عصاش به زمین کوبید:_بسه دیگهههه نقشه نیست صدبار گفتم.. من فقط دیگه افتادم دنبال خوشبختی شما دوتا.تمومش کن. https://eitaa.com/foglev