part113
دستامو به نشونه تسلیم بالا بردم: باشه باشه تمومش میکنم عصبی نشو.
احمدی راننده شرکتو گذاشتم که رفتو آمدای مامانو تو چنگش داشته باشه باهرکی ام که ارتباط گرفت ازش عکسی، فیلمی... بگیره.
آیلارم گذاشتم تا مراقب تماساش باشه.
یک ماهی گذشت که هم آیلارو هم احمدی هیچ مورد مشکوکی ازش ندیده بودن...
دیگه واقعا باورم شده بود که مامان غزل رو پذیرفته و نقشه ای در کار نیست.
تصمیم گرفتم یکمی که سرم خلوت شد یه قرار بزارم بریم برای قرار جشن عروسی.. میخواستم به غزل چیزی نگم که سورپرایز شه.
از خوشی رو پا بند نبودم فکرشم نمیکردم مامان نظرش عوض شه.
تنها نگرانیم اون نامه بود نمیدونستم رویا هنوزم پای حرفای اون نامه هست یانه.. یعنی مامان میتونه باهاش چیکار کنه که بیخیال بشه؟
ته دلم شکی بود اما هیچ مورد مشکوکی ندیده بودم که بخوام برای مامان تهمت درست کنم.
هروقتم میرفتم خونه پیش مامان انقد با ذوق درمورد جشن و لباس دامادی حرف میزد که دیگه هیچ جای شکی برام باقی نمیموند.
با خودم میگفتم کم نفوذ بد تودلت راه بده حالا که مامان از خر شیطون پیاده شده تو میخوای کوتاه نیای و دوباره کاری کنی که وسوسه شه که دوباره به چه کنم چه کنم بیوفتی و برای التماس هروز بیای این خونه؟
پس تصمیم گرفتم بی هیچ حرفی باهاش همکاری کنمو چیزی نگم که عصبی شه.
https://eitaa.com/foglev
part114
🍃«فلش بک به زمان حال از زبان غزل» 🍃
_سعید جان من داری راس میگی؟ یعنی جدی جدی مامانت دیگه منو پذیرفته؟ یه دونه بزن توگوشم ببینم خواب نیستم.
خنده ای کردو لب زد: نه جونِ دلم خواب نیستی.. دیگه با همه چی کنار اومده.
با ذوق خنده ی بلندی کردم و تندی بلند شدم ... درحالی که میکشیدمش سمت خونه با اشتیاق لب زدم :_پس پاشو بریم تو الان مادر شوهرم میگه چه عروس بی فرهنگی دارم که نمیاد کنارمون .
اون شب بهترین شب زندگیم بود شایدم آخرین شبی که دنیا روی خوششو بهم نشون میداد..
قرار شد برای کارای عروسی فوری اقدام کنیم.. استرس شیرینی افتاده بود به جونم، جفتمون حسابی سرمون شلوغ بود و وقت سرخاروندنم نداشتیم، از طرف دیگه ای هم دانشگاه و شرکت شده بود قوز بالا قوز..
ولی با همه اینا بازم با جونو دل خریدارش بودم وقتی میدونستم بدون دردسر بهم میرسیم خستگی رو از تنم در میاورد.
همه از ته دل کمک مون میکردنو هرکدوم شون یه گوشه کارو دست گرفته بودن.
وقتی میدیدم همه شون پشتمن یه لحظه ام تنهام نمیزارن دلم گرم میشد با تموم وجود خدارو شکر میکردم که همچین خوانواده ای دارم و برام معجزه قشنگی رقم زده.
https://eitaa.com/foglev
🌱شرایط عضویت در vip🌱
روزانه چهار پارت گزاشته میشود .
روز های تعطیل(جمعه، تعطیلات رسمی ) سه پارت گزاشته میشه.
لطفا از انتخاب تون مطمئن باشید ..بعد از ارسال لینک هزینه پس داده نمی شود.🌺
مبلغ:50T
خریداری از طریق👇👇
@mah5030
در vip پارت 207هستیم...
part115
بلخره روز موعود فرارسید.. امشب مراسم عروسی بودو از صبح آرایشگاه بودم و حسابی کلافه شده بودم..
قراربود یک ساعت دیگه سعید بیاد دنبالم و خیلی دیر کرده بود و زنگم میزدم جواب نمیداد.
از استرس زیاد حالت تهوع گرفته بودموحسابی سرم درد میکرد... کارکنان سالن جوری تماشام میکردن که دلم میخواست هرچه سریعتر از اونجا بزنم بیرون.
با صدای زنگ گوشیم و دیدن شماره سعید فورا تماسو وصل کردم. انقد نگرانش بودم که عصبانیتمو فراموش کرده بودم.
_الو؟ سعید؟ کجاییییی پس میدونی از کیه کار من تموم شده؟ چرا گوشیتو جواب نمیدییییی؟☆
با صدای سردش روح از تنم رفت:
_سریع بیا پایین.
وگوشی رو بدون هیچ حرف اضافی دیگه ای قطع کرد.
با نگرانی کل وسایل هامو جمع کردمو رفتم پایین.
در کمال تعجب سعید حتی پیاده نشد که کمکم کنه.. دیگه داشتم از کاراش شاخ درمیاوردم..
نزدیک در شاگرد شدمو با تعجب لب زدم: سعید؟ خوبی؟!
نگاه ترسناکی بهم انداخت و
با صدایی که ازفشار خشم میلرزید لب زد:_بشین تا همینجا کار دستت ندادم.
دهنم عین ماهی بازو بسته میشد.. تا خواستم حرفی بزنم محکم به فرمون کوبیدو فریاد زد: گفتم بشیییییین.
با صداش از جا پریدم.
با هزار مکافات و بدبختی دریغ از یه کمک کنارش جا گرفتم.
حالم واقعا گرفته شده بودو دلیل این کاراش و نمیفهمیدم...
https://eitaa.com/foglev
part116
سرعت ماشین به قدری زیاد بود که جرات نمیکردم چشامو باز کنم ..
با ترس لب زدم:_ سعید توروخدا یک. یکم آروم ...
با تودهنی که خوردم از دم خفه شدم .
_خفه شوووو اسم منم به دهان نجست نیااااار.حالا منو سرکار میزاری ؟منو میپیچونی؟به من خیانت میکنی؟حالیت میکنمممم روزگارت سیاهه ..نمیزارم یه آب خوش از گلوت پایین بره ..صبر کن . تازه اولشه به زندگی جهنمیت خوش اومدی.
لال شده بودم زبونم نمیچرخید تا کلمه خیانتو بازگو کنم .
حرفاش برام نامفهموم بود و از هیچکدومش سردرنمیاوردم .
عین جنون زده ها با صدایی که از خشمو بغض میلرزیده فریاد زدم:
_چی میگیییی واسه خودت ؟چه خیانتی؟دیوونه شدییییی؟
نگاه وحشتناکی بهم انداخت که خفه شدم .
_ها ؟چیه ؟زبونت بازشده ..بگو خجالت نکش دیگه جز دیوونه چی هستم ؟
(نعره کشید).. توی بی همه چیز رفتی با اون پسره ی آشغال ریختییی رو هم.
دیگه داشتم ضجه میزدم :چی میگیییی ناکس من با کی ریختم رو هم اصلا مگه من به جز تو به کسی نگاه میکنم ...
محکم به فرمون کوبید :گفتم لال شووووووو جیکت دربیاد خودم صداتو میبرم .
به پهنای صورت اشک می ریختم و صدای هق هقم کل ماشینو گرفته بود ..
بی دلیل زندگیم داشت به فنا میرفت..
نمیدونستم چیکار کردم که خودمم خبر ندارم .
https://eitaa.com/foglev
part117
چنگی به کیف دستیم زدو گوشیمو از داخلش درآورد .. کیفو محکم به سمتم پرت کردو گوشی رو گذاشت جیبش .
از ترس جرات اعتراض هم نداشتم ..چرا بیخود و بی دلیل این همه داشتم مجازات میشدم .
از شهر خارج شده بودیم و استرسم دوبرابر شده بود .
وقتی از ماشین پیاده شد به خیال اینکه بلایی سرم میاره فورا درارو از داخل قفل کردم . اما بر خلاف تصورم به کاپوت تکیه دادو پاکت سیگارشو درآورد.
جرات نداشتم پیاده شم و باهاش حرف بزنم ..به حدی گریه کرده بودم
چشام ورم کرده بود .
بعد یک ساعت بلخره دست از سیگار کشیدن برداشت ..وقتی دید درقفله ضربه ی محکمی به شیشه زد که از جا پریدم ..درو باز کردم و اومد سوار شد.
نیم نگاه وحشتناکی بهم انداخت و با عصبانیت لب زد:پاک کن اون اشکای بی صاحابو..
جوری حرکت کرد جیغ لاستیکا دراومد ...صدای نفس های عصبی و محکمش سکوت ماشین رو میشکست.
صورتمو مرتب کردم و کمی که دقت کردم نزدیکی باغ بودیم ..
صدای عصبیش بلند شد:_الان که میبینی کاری نمی کنم فقط بخاطر حفظ آبرومه وگرنه خوب میدونستم چیکارت کنم .فقط بفهمم از این موضوع به کسی چیزی گفتی و پیش کسی دردودل کردی ، حتی آیلار ..هرکسی، ببین کاری میکنم مرگ بشه آرزوت ،روزی هزاربار به غلط کردن بیوفتی فهمیدی که ؟
https://eitaa.com/foglev
part118
اصلا نمیتونستم باور کنم کسی که این حرفارو بهم میزنه سعیده ..
دلم می خواست داد بزنم بگم:بابا تو چه مرگته من چه گناهی کردم که روز عروسیم باید اینجور کوفت شه واسم ..
اما وجودشو نداشتم ...یعنی اون حجم از عصبانیتو که می دیدم ناخودآگاه به لرز درمیومدم ..
چه برسه بخوام حرف بزنم و دادو بیداد راه بندازم.
وقتی رسیدیم باغ و ماشینو پارک کرد
با لحن محکم و جدی لب زد:مواظب رفتارت باش منتظر یه جرقه ام که نابودت کنمو توهمون جمع آبروتو ببرم .
صدای شکستن قلبمو شنیدم و بازم هیچی نگفتم ..
بازم مثل دفعه قبل کمک نکرد برای پیاده شدن و مطمئن بودم فقط و فقط به خاطر حفظ آبرو که دستمو میگیره .
تو ورودی باغ آقاجون اینارو که دیدم به قدری خوشحال شدم همه اتفاقات چند ساعت پیشو یادم بره.
سعید فقط با یه لبخند مصنوعی سلام میکردو اصلا کسی رو تحویل نمیگرفت ..
چی فکر میکردیم چی شد چقد جفتمون ذوق داشتیم برای این روز چقد هیجان داشتیم ..اما انگار همش پوچ و باد هوا بود .
وقتی وارد قسمت اصلی شدیم با سیلی از جمعیت روبرو شدیم که اخمای سعید بیشتر توهم رفت .
انگار قصد داشت باین کاراش دق مرگم کنه .
با خودم میگفتم یعنی از چاله دراومدیم افتادیم توچاه ؟!.. این همه بدبختی بس نبود؟ این چه زندگی که یه لحظه هم آرامش نداریم.
https://eitaa.com/foglev
part119
سمت جایگاه رفتیم که بعد چند دقیقه هم آیلارو جوادم بالبخند گشادی به سمتمون میومدن.
دعا دعا میکردم حداقل سعید کمی رفتارشو بهتر کنه که جواد متوجه نشه .
_جواد:چیه آقا سعید اخمات بدجور درهمه ؟ ملت میترسن نگاهت میکنن.
سعید به تکون دادن سرش اکتفا کردو خیلی سرد و بی روح باشه ای زیر لب گفت.
انگار انتظار این واکنشُ نداشتن که جفتشون با چشمای وق زده نگاه مون میکردن..
با حرف سعید رسما خشک شون زد:_نمیخواید برید ؟یا هی می خواین زل بزنین به ما؟
جواد من و منی کردو درنهایت با یه لبخند مصنوعی تنها مون گذاشتن.
چند دقیقه از رفتن شون میگذشت که سعید سرشو سمت گوشم آورد و خیلی جدی لب زد:
_بعد این مراسم کوفتی راه میوفتیم سمت مشهد ..فقط بفهمم کسی خبر دار شده من می دونم و تو ..حالیت شد که؟
با غم بهش خیره شدم ...من چیکار کرده بودم که حقم همچین رفتاری بود؟ ای کاش بهترین روز زندگی مون رو کوفتمون نکنه ... خیلی برام سوال بود برای چی داریم میریم مشهد با فکر به دور شدن از آقاجون اینا حسابی دلم طوفانی به پا شد.
با صداش از جا پریدم .
با خشم غرید:_لالی؟میگم شیرفهم شد؟
انگار واقعا لال شده بودم که نمیتونستم جواب شو بدم ..با ترس سری تکون دادم که چشم غره یی بهم رفت و روشو برگردوند.
از استرس زیاد معده درد گرفته بودم و حالم بد شده بود ..با جرات میتونستم بگم مراسم عروسی که نبود هیچ ،مراسم مرگ من بود.
https://eitaa.com/foglev
part120
وقتی قیافه درهممو دید نگاه بی خیالی بهم انداخت :
_چت شده قیافه تو اینجور کردی؟
وقتی دیدم لحنش کمی نرم تر شده با بغض لب زدم:
_سعید توروخدا بگو چیشده؟آخه جون به سرم کردی نامرد...یعنی من نباید بفهمم چی شده لعنتی؟
به آنی چشماش سرخ شدو شقیقه هاش نبض گرفت :_خفه شوووو اعصاب درست حسابی ندارم توام بدجور رو مخمی، میزنم همینجا لهت میکنما.
انگشت اشاره شو به نشونه تهدید بالا گرفت :_کورخوندی غزل خانوم فکر کردی میتونی منو مطیع خودت کنی و هرغلطی دلت خواست انجام بدی،آره؟
(نیشخندی زد) کاری میکنم باهات که دیگه فکر خر کردن من نزنه به سرت ،تازه داره زندگی نکبت بارت شروع میشه ..مامانم راست می گفت تو اصلا لیاقت منو نداری .. الان ارزش رویا برام از تو بیشتره ،یعنی تو اصلا پیش من هیچ ارزش و جایگاهی نداری . بدجور خودتو از جلو چشام انداختی غزل بدجور.
چشام از برق اشک تار شده بود حرفاش خنجر تیزی بود که با شدت قلبمو تیکه پاره میکرد .
دستام میلرزید از شدت غم و استرس .
دلم میخواست بلند بزنم زیر گریه و داد بزنم و خودمو خالی کنم اما اینجا جاش نبود ..
دیگه هیچی به دلم خوش نمیومد، مهمونا از ما خوشحال تر بودن وخنده به لب شون بود .نه تنها لبخندی هم به لب مون نمیومد بلکه عروسی برامون تیره و تار شده بود.
سعید که اخمای درهمش و منم چشای گریونم اجازه خوب بودن نمیدادن بهمون.
https://eitaa.com/foglev
🌱شرایط عضویت در vip🌱
روزانه چهار پارت گزاشته میشود .
روز های تعطیل(جمعه، تعطیلات رسمی ) سه پارت گزاشته میشه.
لطفا از انتخاب تون مطمئن باشید ..بعد از ارسال لینک هزینه پس داده نمی شود.🌺
مبلغ:50T
خریداری از طریق👇👇
@mah5030