part1
صبح روز دوشنبه بود اولین روز از دانشگاه من و حلما بهترین همدمم. به رشته مورد نظرمون رسیده بودیم «پزشکی» اولین کلاسمون راس ساعت ۸ شروع میشد ۱۵ دقیقه به شروع کلاس مونده بود که حلما اومد به سمت کلاس قدم برمیداشتیم که نگاهم به سعید خورد منو سعید حدود ۲ سال عاشق و معشوق همدیگه بودیم طوری که همه به عشقمون حسادت میکردند
بعد دو سال دختر عموی سعید عشقمونو بهم زد.
بگذریم... به کلاس رفتیم بعد ۵ دقیقه استاد به کلاس اومد و شروع کرد به تدریس تا ساعت ۱۰.
و یه ربع زمان استراحت ما بالاخره رسید ، از حلما خواستم مراقب وسیله ها باشه تا برم از بوفه دانشگاه چیزی بگیرم..
بازم نگاهم بهش خورد با دختری جوری با اخم صحبت میکرد انگار داره به زور تحملش میکنه رفتم جلوتر تا منو دید جا خورد .. بی توجه ابرومو براش کج کردم و رفتم به سمت بوفه یکی دو دقیقه طول کشید
نوبتم برسه، رفتم سمت کلاس و وقتی سر کلاس و دیدم داره با حلما صحبت میکنه.
https://eitaa.com/foglev